تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
این روزهای من...
این روزها غرق در شادی و آرامشم... این روزهای من با دیروزهای نزدیکم بسیار متفاوته... این روزها قلبم مالامال از عشقه.. از عشقی حقیقی که این بار با چشمانی باز اونو به خانه قلبم راه دادم...

این روزها بیش از همیشه به خداوندگار مهربان اعتقاد و التزام دارم... این روزها هماره به یاد دارم روزهای سختی رو که پشت سر گذاشتم و امید دارم به روزهای پر امیدی که در پیش خواهم داشت...

این روزها خوب معنای حرفی رو که توی کتاب چهار اثر خوندم و گفته بودم که تاثیری عمیق بر من داشت درک می کنم و با همه وجودم دارم لمسش می کنم... یادتون که هست.. گفته بود: «در حقیقت جاری زندگی، از دست دادن وجود ندارد.. اگر چیزی را از دست دادی.. بدان که یا حق الهی تو نبوده است یا آنقدر که باید و شاید عالی نبوده است... بنابراین منتظر باش که چیزی همسنگ آن یا بهتر از آن را به دست آوری»... و من این روزها بسیار بهتر از آنچه را که قبلا داشتم به دست آوردم.. بعد از اونکه فکر می کردم همه تلاشهام برای داشتن یک زندگی آروم بی نتیجه مونده .... خداوند اونچه رو که در سرنوشت من مقدر کرده بود و من بی توجه به اون داشتم به زور مسیر زندگیم رو تغییر میدادم... سر راهم قرار داد...

این روزها ... یعنی درست در روز میلاد پیامبر رحمت و مهربانی... پیوند ازدواجی واقعی با همسری که واقعا همسر و همزبان من است بسته ام و دست در دست او پیش به سوی آینده گام برمیدارم...

از خداوندی چنین عظیم و بلندمرتبه می خواهم آنچه را که به حق و حقیقت در سرنوشت شما قرار داده براتون مقدر کنه و به آنچه می خواهید به بهترین و عالی ترین وجه ممکن دست یازید... آمین


قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 20:10 توسط قهوه چي /

هنر....

امروز برنامه من و تو پلاس، یه گزارش جالب داشت از خانم انگلیسی که کوزه گری می کنه و به خاطر علاقه اش به ایران رفته زبان فارسی رو هم یاد گرفته.. بگذریم که چقدر زیبا حرف می زد و چقدر زیبا از آبلمبو کردن انار حرف زد.. (می گفت یه بار که ایران بوده یکی از دوستانش روش خوردن انار رو بهش یاد داده، انار رو خوب چلونده و بعد با چاقو یه برش روی سطح انار زده و آب انار مثل خون سرخ و زیبا از درون میوه زده بود.. اونقدر جذاب و با هیجان این داستان رو تعریف کرد که دقایقی محو شده بودم توی این هنر ایرانی انار خوردن...)

از اینا که بگذریم هنر این خانم فوق العاده بود.. این زن هنرمند انگلیسی که در سفرهاش به ایران با مردم ایران کلی اخت شده بود.. بر روی کوزه های سفالی تصویرگری انجام میده.. سوژه تصویرهاش عموما درباره زنان ایرانی هست... مثلا یک بار که به ایران اومه بوده مرتب مردها توی رستوران و جاهای مختلف ازش می پرسیدن آیا روس هستی؟؟ آیا تنها هستی و اون برای مفهوم تنهایی یک سری بشقاب طراحی کرده که در اون دو نفر زن حضور دارن.. یکی ایرانی و یکی روسی و دیالوگ های جالبی بین اونا رد و بدل میشه درباره اینکه چگونه یک زن می تونه تنها و بدون سرپرست زندگی راحتی داشته باشه...

اما... اما.. اونچه من رو به هیجان آورد تا اینها رو اینجا براتون بنویسم.. اثر هنری بسیار زیبای این خانم به نام شکست بود... این اثر هنری بر روی پنج کوزه بسیار بزرگ انجام شده به این صورت که خانم تصاویری از زجرها و محرومیت های زن ایرانی رو بر روی پنج کوزه بسیار بزرگ (بزرگتر از قد یک انسان) کشیده و بعد اون کوزه ها رو شکسته.. سپس قطعات شکسته شده رو درون کوره گذاشته .. لعاب داده و دوباره تکه های شکسته رو به هم چسبونده تا اثر اصلی دوباره خلق شده.. این کار بسیار زیبا تونسته بود مفهوم شکست و بازسازی دوباره انسان رو به نمایش بکشه.. خودش می گفت این کارم به این معنی است که انسان قادر است بعد از هر شکست (هرقدر هم سخت و سنگین بوده باشه) دوباره خودش رو بازسازی کنه و محکم و پابرجا بر سرجای خودش باقی بمونه.. و البته که همیشه خطوط به هم پیوسته و شکستگی هایی که حاصل اون زخم عمیقه برجا می مونه اما اصالت و هویت انسانی سرجای خودش باقیه... درود بر هنر و هنرمندی که می دونه چطور مفهوم هنرش رو به منصه ظهور بگذاره...

 قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 14:39 توسط قهوه چي /

ذهن بيمار- 2
سه سال گذشته... از اون روزي كه نوشتم اينجا، داره اين بغض نابودت مي‌كنه...از اون روزي كه با خودم عهد كردم بيام كمكت كنم و فك مي كردم كه كمكت كردم... از اون روزي كه خودم رو تا نزولي‌ترين مرتبه جلوت كشيدم پايين تا تو فك نكني مقابلت ايستادم .. تا بهت بگم دنياي دو روزه و فاني ارزش اين حرفا رو اين كارا رو نداره.. فك مي‌كردم تونستم قدمي بردارم.. فك مي‌كردم اونهمه بغض و كينه و نفرت رو با محبت بي‌ريايي كه به خرج دادم.. آبي روي آتيشش ريختم.. نمي‌دونستم همه اون حرفا و اون خوبيا فقط لايه‌اي خاكستر روي اون آتيش كشيده و شعله‌ها زير اون لايه خاكستر، داشتن بيشتر و بيشتر گر مي‌گرفتن..

اين بار ديگه سنگ تموم گذاشتي.. دستت درد نكنه.. حاشا به غيرتت... حاشا به مروتت.. اين بار اما ديگه مجالي نداري براي اينكه بهت فرصت بدم.. سه سال فرصت رو سوزوندي.. حالا فقط مي‌ايستم كنار.. تا شعله‌ها نابودت كنن.. هرچند كه بازهم توي اوج شعله كمكت كردم و مرحم يك شبه‌اي براي زخم‌هاي درونيت شدم.. اما اينبار ديگه كاري از دست من برنمياد... اين‌بار ديگه خودتي و خودت... مي‌نشينم و از دور نگاهت مي‌كنم كه ببينم تا كجا مي‌خواي پيش بري.. همون روزا .. يه دوست بهم گفته بود كه از دست من كاري برنمياد و بهترين كار براي من اينه كه ازت فاصله بگيرم و بذارم خودت با خودت كنار بيايي (كه مي‌دونم و مي‌دونستم نمي‌توني و اونقدر ضعيفي كه حتي دلت براي خودت هم نمي‌سوزه)... دير عمل كردم به اين نصيحت.. اما عمل مي‌كنم...

باز دوباره دارم اينا رو اينجا مي‌نويسم.. كه يادم باشه.. اين بار دارم كار خيلي بزرگي مي‌كنم.. خيلي بزرگ.. اين كار رو براي تو نمي‌كنم.. چون تو اصلا درك و فهمش رو نداري كه بفهمي عظمت كاري كه دارم مي‌كنم چقدره.. اما دليل اصلي اين كار توئي.. خسته شدم از دستت... و تو رو با گودالي كه حفر كردي تنها ميذارم.. مي‌دونم اين كارم بيشتر از همه به ضرر تو خواهد بود.. هرچند كه ممكنه اولش فك كني به سودته... اما دير يا زود متوجه همه چيز ميشي.. فقط اميدوارم اون روز ديگه خيلي دير نشده باشه...

قهوه‌چي: احسانه

چاي بخور غصه نخور

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 16:26 توسط قهوه چي /

سفر به دیار یار...
دارم میرم مکه...

نمی دونم این بار در سومین سفرم قراره چی بفهمم از این رفت و آمد سه باره ای که به خونه خدا داشتم... ولی می دونم دست خالی از این سفر برنمی گردم...

مطمئن باشید شمایی رو که تو روزهای سخت همراه و کنارم بودید فراموش نمی کنم... لطفا اگر کسی هست که رنجشی از من به دل داره... به بزرگی روح خودش ببخشه منو....


قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور


+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 21:41 توسط قهوه چي /

کمی بزرگ تر بیاندیشیم...
مردي نابينا زيردرختي نشسته بود. پادشاهي نزد او آمد، اداي احترام كرد و گفت: «‌قربان، از چه راهي مي‌توان به پايتخت رفت؟» ‌پس از او نخست وزير همين پادشاه نزد مرد نابينا آمد و بدون اداي احترام گفت: «‌آقا، راهي كه به پايتخت مي‌رود كدام است؟‌» ‌سپس مردي عادي نزد نابينا آمد، ضربه‌اي به سر او زد و پرسيد:‌‌ «احمق، ‌راهي كه به پايتخت مي‌رود كدامست؟» پادشاه و همراهان او راه را گم كرده بودند و مرد نابينا به آنها راه را نشان داد. هنگامي كه همه آنها مرد نابينا را ترك كردند، او شروع كرد به خنديدن. مرد ديگري كه كنار نابينا نشسته بود، از او پرسيد:‌«براي چه مي‌خندي؟‌»‌نابينا پاسخ داد: «‌اولين مردي كه از من سوال كرد، پادشاه بود. مرد دوم نخست‌وزير او بود و مرد سوم فقط يك نگهبان ساده بود»‌. مرد با تعجب از نابينا پرسيد: «‌چگونه متوجه شدي؟ مگر تو نابينا نيستي؟» نابينا پاسخ داد: «‌رفتار آنها ... پادشاه از بزرگي خود اطمينان داشت و به همين دليل اداي احترام كرد... نخست وزیر نیز ادب را به جا گذاشت به نشانه اینکه قدرتش را در سایه وقارش به رخ بکشد.. ولي نگهبان به قدري از حقارت خود رنج مي‌برد كه حتي مرا كتك زد. او بايد با سختي و مشكلات فراوان زندگي كرده باشد.»‌
یادمان باشد.. ميل به حكم‌فرمايي، از عقده حقارت سرچشمه مي‌گيرد. انسانها ميل به حكمروايي دارند، چون مي‌ترسند و از خودشان اطمينان ندارند. اگر بتوانی خودت را در این سیاه بازار زندگی پیدا کنی.. شاد و آسوده زندگی خواهی کرد..
یاد بگیریم برای خودمان ارزش قائل شویم.. به هر آنچه هستیم افتخار کنیم و منشاء خیر و برکت برای اطرافیانمان باشیم... 


پ.ن1: این روزها آنقدر آرام و سبکبار هستم که یادم بماند زندگی با همه پستی ها و بلندی ها ارزش اندیشه های نابه جا را ندارد.. آنقدر خدا را نزدیک تر به خود (وخود را نزدیک تر به خدا) می بینم که خیالم نباشد اگر حتی هیچ چشمی در دنیا نگران حالم نیست (که هست).. 

پ.ن 2: سیزدهم اردیبهشت.. چهلمین روزی است که مادربزرگ برای همیشه از پیش ما رفته.. اولین چای دیشلمه سال جدید این قهوه خونه رو خیرات روح بزرگش می کنم...

پ.ن 3: خوشحالم که هستی.. ارزش ثانیه های با تو بودن را می دانم و برتر از آن، ارزش بزرگی و عظمت خدایی که تو را بر سر راهم قرار داد.. یادت باشد.. زندگی با همه بزرگی اش در چشم من وتو.. تنها گامی است کوچک در مسیر طولانی تعالی... بیا قدر این همگامی را در مسیری چنین سخت و طاقت فرسا بدانیم.. (این پی نوشت مخاطب خاص دارد)


قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 13:35 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane