تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
به یک منشی شدیدا نیازمندیم....
به یک منشی شدیدا نیازمندیم....
به یک عدد منشی خوبرو و خوش صحبت.. دارای توانایی تایپ فارسی (در حد متوسط هم باشه اشکال نداره).. مسلط به زبان مادری (باید بتونه خوب صحبت کنه).. با حقوق مکفی (بستگی به توانایی هاش داره از 150 تومن تا 200 تومن) نیازمندیم....

دفتر نشریه "منزل" که این روزها داره به دوران اوج خود نزدیک می شه.. شدیدا به یک منشی ماهر که هم بتونه پاسخ تلفن های مخاطبان را بده.. هم محیط دفتر رو تمیز و پاکیزه نگه داره و هم به هنگام ورود میهمانان از آنها پذیرایی کنه نیازمنده...
جریان خیلی جدیه به جون خودم... تا حالا چهار تا منشی اومدن اینجا نتونستن از همین چهارتا کار ساده بربیان.. دفتر ما اصولا هیچ کار خاصی نداره.. نهایت اینکه روزی 3 یا 4 تا تلفن داشته باشیم که یا برای اشتراک زنگ می زنن یا درباره مطالب نشریه سوال دارن.. روزی دو تا سه تا تلفن هم ما از منشی بخواهیم که پیگیری کنه.... یک سری مطالب هم هست که توسط خبرنگارا و مترجما و دکوراتورها نوشته میشه و باید در طول ماه تایپ بشه.... همین... لطفا در اسرع وقت با شماره تلفن های دفتر نشریه:
88968242 و 88968243 و 88961361 تماس بگیرید یا اصلا همین جا پیغام بگذارید.. منتظر یاری سبزتان هستم...

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:54 توسط قهوه چي /

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
رفته بودم شمال.. یعنی رفته بودیم.. هوا توووووپ بود.. جای همه خالی... متل قو... جنگل سی سنگان... کلاردشت... چالوس.. به اندازه همه زغالای عالم آتیش درست کردیم و به اندازه همه گوشتای عالم کباب خوردیم.. توی راه برگشت نزدیکای کرج.. از بوی آتیش و زغال و کباب رستورانهای سر راه حالت تهوع بهم دست میداد...

 

تنها هتل منطقه متل قو مال شوهر دخترعمه مهرانه (مهران= همسر محترم بنده)... یکی دوسالی هست که عروسی کردن.. این هتل کادوی عروسیشون بوده از طرف پدر داماد.. داره می فروشش... فقط به قیمت 800 میلیون .. می خواد بیاد سعادت آباد تهران خونه بسازه.... البته بماند بقیه ملک و املاکی رو که داره توی چالوس و بابلسر و هزارتا ناکجا آباد دیگه درو می کنه...

 

پدر جاری خانوم بنده یه آدم خیلی خیلی کله گنده است... از اون کله گنده هایی که مستقیم به (ب.ی.ت) وصله... قبل از عروسیشون.. برای دخترش و برادر شوهر بنده.. یه آپارتمان هفتاد متری خرید و داد که حالا حالاها بنشینن توش.. برای همه بچه هاش همین کار رو کرده.. خونه خودش یه جایی همین مرکز شهر تهرانه.. با این تفاوت که در شعاع یک کیلومتری دورتادور خونه حصار کشی شده و فقط با برگه می تونی وارد منطقه خونه اش بشی.. تو دوهزار متر خونه ویلایی وسط چندهزار متر باغ رویایی توی همین مرکز شهر زندگی میکنه..

 

دختر خاله ام پارسال عروسی کرد.... اون یکی خاله یه آپارتمان 85 متری توی شریعتی خریده بود و دنبال مستاجر می گشت.. از خدا خواسته خونه رو داد به خواهر زاده اش.. پدر عروس خانوم نصف پول پیش رو تقبل کرد..

 

پسر عموی خانوم الف همکارم.. با 90 میلیون تومن پول.. هنوز نتونسته یه خونه پیدا کنه.. رفته توی شهر ری.. یه آپارتمان دو خوابه 60 متری دیده 110 میلیون ....

 

پسر دخترعمه من.. حدود یک ساله که نامزد کرده.. پدرش که خیلی جوون بود... تابستون پارسال بر اثر سرطان مرد.. خدا رحمتش کنه.. یه خونه دوطبقه تو مرکز تهران... یه ماشین و حدود 100 میلیون سهام برای دو پسرش باقی گذاشته... تا کارهای انحصار وراثت تموم بشه و بتونن خونه رو بکون و بسازن.. مجبورن برای عروسی خونه رهن کنن... خانومش می گفت دو ماهه داره با 15 میلیون تومن پول به هر دری می زنه.. ولی یه خونه 50 متری برای رهن پیدا نمی کنه....

 

پسر عمه ام... یعنی دائی همون پسر بالایی... کمتر از یک ساله که عقد کرده... تا یکی دوماه دیگه عروسیشه... توی جنوب شرق تهران.. یه آپارتمان هفتاد متری گیر آورده... 15 میلیون پول پیش.. 300 هزار اجاره...

 

دوست مامانم وضع مالی خوبی داره... دخترش نزدیک یه ساله عقد کرده... آخر همین ماه عروسیشونه.. شوهرش یه ویلا تو شمال داره... اما تو تهران قراره بره توی زیرزمین خونه مادرشوهرش زندگی کنه...

 

دختر یکی از خانومایی که مامانم می شناسه... چندماه قبل عروسی کرد.. یعنی عروسی که نگرفت.. یه مهمونی ساده 20 نفره توی خونه 50 متری مادر شوهر گرفت.. بعدش هم رفت توی تنها اتاق خواب خونه مادرشوهر سکنی گزید.. طفلک جهازی با خودش نبرد.. با یه دست رختخواب و یه دست استکان و نعلبکی و یه سرویس شیش نفره چینی رفت خونه شوهر...

 

من و مهران فعلا نشستیم سماق می مکیم.. ببینیم تکلیف این بالایی ها چی میشه.. بعد یه فکری به حال خودمون بکنیم...

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:6 توسط قهوه چي /

از قبل عيد تا حالا......
از قبل عيد تا حالا نشده بود كه بيام به بلاگستان و سر و گوشي آب بدم.. از بس كه سرم اين اول سالي شلوغ بود.. خدا نصيب نكنه.. دو هفته تعطيلات رو كه همش مث اين خاله زنكا مجبور بودم از اين خونه به اون خونه سرك بكشم.. عيد ديدني قوم شوور و قوم خودم كل دو هفته رو زمان برد ازم.. اصولا من همواره متنفر بودم از اين سنت مسخره عيد ديدني و هيچ سالي با خانواده همراه نمي شدم.. خانوم برادرم هميشه به مامانم اينا مي گفت زياد بهش گير ندين... بعدا كه شوهر كرد خودش مجبور ميشه بايد همه جا بره.. اي سقت رو گل بزنن كه اينقدر سياه بود دختر...
آهان .. داشتم مي گفتم ... خلاصه اينكه اومدم اول از همه بگم عيد شوما مبارك... حالا چه فرق مي كنه اگر با تاخير يك ماه و اندي باشه.. مهم اينه كه هر روزمون نوروز باشه!!..
بعد از دو هفته تازه سر بلند كردم ديدم "به به به به ... خيلي ممنون" .. هزارتا كار نكرده ريخته روي سرم كه بايد انجام بشه.. از خريدهاي مربوط به مراسم نامزدي كوفتي گرفته تا تهيه بروشور و كاتالوگ و ويژه نامه نمايشگاه نفت و گاز و پتروشيمي...
يك هفته مث الاغ نشستم پاي جمع آوري مطالب و صفحه بندي و از اين جور كارا.. بعدش هم 5 روز توي اين هاگير و واگير مث شتر رفتم انر انر (عنر عنر؟) توي نمايشگاه نشستم پشت دكه شركت... عصرها هم كه نمايشگاه تموم مي شد مث گوسفند تازه ذبح شده توي خيابونا و بازارها سگ دو مي زدم.. خلاصه اينكه جاي همه كلهم اجمعين خالي.....
تا اينكه..............
بالاخره ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد و در مورخه پنج ارديبهشت سال 1387 هجري خورشيدي... يك فروند عقدكنان برگزار شد.. ولي البته شوما اصلا تصورش رو نكنيد كه اين مراسم مث بقيه مراسم باشكوه مشابه، بدون هيچگونه ضايعه و حادثه جانبي رخ داد كه اگر يه نخود مخ مونده باشه براتون توي اين تورم مغز فرسا... حتما به خاطر مياريد كه يك پاگشاي ساده چه پس لرزه هاي عميقي داشت چه برسه به مراسمي كه 200 تا مهمون داشته باشه و ..............
خلاصه اينكه جاي همه خالي، به نحو احسن سرويس شديم و الان با خوبي و خوشي برگشتيم سر خونه اولمون.. اما اين بازگشت يه توفير اساسي با همه بازگشت ها داره.. و اون توفير.. گشاد شدن ماتحت به نحو فزاينده‌ايه كه ديگه نه جون كار كردن برامون باقي گذاشته و نه حس كار و فعاليت... اينه كه احتمالا ميرم اون حق كار و تحصيل رو كه توي عقدنامه در كنار بقيه شروط چپوندم با لاك غلط گير پاك مي كنم و مي شينم توي خونه سبزي خوردن پاك مي كنم و هي سير ترشي مي اندازم.....

پ.ن: رهاي عزيزم مدتها بود كه مي خواستم برات بنويسم كه هنوز هميشه ميام بهت سر مي زنم و مي خونمت.. اما حيف كه تو كامنت دونيت رو بسته بودي و قهوه خونه هم هي مجال نميداد... اما براي هميشه مي دوستمت...

پ.ن: آرايه گلم.. ببخش كه دير شد و لي تسليت من رو پذيرا باش...


زير نوشت: دچار دردهاي وحشتناكي در ناحيه زانو شدم.. زانوي راستم كه اصلا خم نميشه ... باد كرده و از درد نمي تونم حتي بهش دست بزنم.. زانوي چپم هم يكي دو ماه پيش دچار مشكل شده بود كه رفتم دكتر اون موقع گفت غضروفش متورم شده.. اما اين يكي خيلي نافرمه... عين اين پيرزنا وقتي مي نشينم ديگه بلند شدنم با خداست... حتي روم به ديفال فقط مي تونم از توالت فرنگي استفاده كنم و لاغير... يه متخصص ارتوپد درست و حسابي زانو كسي سراغ نداره؟؟؟؟؟؟؟ جون عزيزتون اگر مي شناسين شماره‌اش رو بدين.. ثواب داره..

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:14 توسط قهوه چي /

یه خاطره از خودم ویل کنم؟
سیامک و حاج باران ازم دعوت کردن که توی یه بازی جدید وبلاگی شرکت کنم.. منم که دیدم موضوعش خیلی جالب و تا اندازه ای بکره.. بدم نیومد که توی اینهمه سرشلوغی و بدبختی و گرفتاری که یهو و یکجا ریخته سرم.. یه ساعت به خودم استراحت بدم و چرخ بزنم اون دور دورا.. توی خاطراتم..

من نه که اصولا توی یه خانواده فرهنگی- خبری!!!!! بزرگ شدم.. از همون اول اهل مطالعه بودم!!!
جدی میگم.. از سن 5 سالگی تا اول راهنمایی، بابام هر هفته برام کیهان بچه ها می خرید.. مدتها آرشیوش رو جمع می کردم.. بعد سر یه سال.. مامانم شیش تا جعبه آرشیو منو داد به نون خشکی محل به جاش دو سه تا سبد آبکش کردن برنج خرید...
از اول راهنمایی تا اول دبیرستان، بابام هر هفته برام زن روز می خرید.. بدون برو و برگرد... همه اش رو می خوندم.. اصولا عاشق خوندن بودم... از اول دبیرستان هم دیگه زدم توی خوندن مجلاتی مثل اطلاعات هفتگی و خانواده.. اون موقع ها همین چند تا مجله بود... مث الان نبود که بری جلوی کیوسک هوارتا نشریه زرد و قرمز و بنفش بریزه سرت...
به خاطر این لطف بابام... همیشه تا پایان عمرم ازش سپاسگذار خواهم بود.. این کار باعث شد تا همیشه توی مدرسه انشای خودم که 20 میشد هیچی، انشای نصف بچه های کلاس رو هم من براشون بنویسم.. حتی دختر عمه هام هم شبایی که انشا داشتن زنگ می زدن بهم.. موضوع میدادن به من.. یه ساعت بعد تلفنی انشا رو براشون می خوندم.... اگر این نشریات رو نمی خوندم... هیچ وقت دامنه لغات ذهنی ام اونقدر زیاد نمی شد که بتونم یه روز خبرنگار بشم.. حالا نمی گم خبرنگار خوب.. ولی خبرنگار شدم.. همونطور که همیشه آرزوش رو داشتم.. اون موقع ها که مجله اطلاعات هفتگی، زن روز یا خانواده رو می خوندم.. همیشه آرزو داشتم یه روز نویسنده یکی از این مطالب و داستانها و گزارش ها باشم.. و خوشحالم که به این آرزوم رسیدم...

حالا بریم سر کتاب:
اولش بگم که اصولا من از اون آدمایی هستم (یا بودم!) که معتقدم هر کتابی ارزش یک بار خوندن رو داره.. و به خاطر همین اعتقادم کتابها و رمان های بسیار بسیار زیادی رو خوندم.. بعضی هاشون از نظر تم داستان فاجعه بودن.. ولی حداقل جمله بندی درستی داشتن و این به نظر من خیلی مهمه....
توی زندگیم کلی هم پول کتاب دادم.. اما دوستای نامردی داشتم.. همیشه هر وقت کتابای من رو می گرفتن امانت که بخونن.. هیچ وقت برنمی گردوندن.. الان از صدها جلد کتابی که خریدم... شاید پنج-شش تاش برام مونده باشه...

اولین رمانی که توی زندگیم خوندم "پنجره" اثر فهیمه رحیمی بود!! سال سوم دبستان بودم.. تابستون با مامانم رفتیم سمنان خونه یکی از دوستاش.. دختر دوستش این کتاب رو بهم داد.. من دو روز فرصت داشتم اونو بخونم... فکرشو بکن.. دختر بچه سوم دبستان... دو روزه یه رمان خوند.. شاهکاری بودم برای خودم.. بعدش که اومدم تهران.. رفتم خونه دوستم.. خواهراش رو هم جمع کردم و کل داستان رمان رو براشون از حفظ تعریف کردم.. شاید باورتون نشه.. ولی حتی دیالوگ هایی که بین شخصیت های داستان رد و بدل می شد رو هم حفظ شده بودم و عینا نقل قول می کردم...

بعد از اون دیگه عاشق رمان شدم.. نیازی به گفتن نداره که تقریبا تمام کتابای فهیمه رحیمی رو تا پایان دوران دبستان خونده بودم... توی همه کتاباش "بتسابه" بیشتر به دلم نشست...

دیگه از اینجا به بعد لیستی می گم:
کتابای دانیل استیل.. همه اش رو نخوندم.. ولی کتاب "دیدار"، "گمشده" و "پیمان" خیلی به دلم نشست.. دیدار تقریبا داستان زندگی سه یا چهار نسل بود.. فوق العاده بود.. فکر کنم بیش از هزار صفحه بود و من دوشبانه روز خوندمش.. یعنی واقعا شبانه روزی خوندما...

یکی از کتابای "ر- اعتمادی".. اسمش رو یادم نمیاد.. اما داستانش مربوط به دختری بود که وارد زندگی دو تا پسر شهرستانی میشه که تازه اومدن تهران کار کنن و .... اسم دختره سارا بود و اسم پسرا بهمن و پاشا.. از بعد اون داستان بود که عاشق اسم سارا شدم.. حتی توی دبیرستان دوستام سارا صدام می کردن... از اون کتابایی بود که توی ذهنم مونده... چون هم یواشکی خوندمش.. هم هول هولکی.. هم تازه اول نوجوونیم بود و کلی بهم چسبید...

کتاب "بامداد خمار" و به دنبالش "شب سراب" .. خیلی ها باید اینا رو خونده باشن.. اسم نویسنده هاش یادم نمیاد.. داستان عاشق شدن دختری اشراف زاده تهرانی با یک پسر شاگرد نجار به نام رحیم بود.. "بامداد خمار" داستان رو از زبان محبوبه.. دختر فلان الملک تعریف می کرد.. و "شب سراب" توسط یک نویسنده دیگه نگاشته شد و این بار داستان رو از زبان رحیم تعریف کرد.. به نظر من فوق العاده بود.. یه جایی توی بامداد خمار بود.. که محبوبه یه دایه داشت گاهی می اومد بهش سر می زد.. همیشه بهش می گفت "خانم جان.. نجابت زیادی کثافت میاره.." و این جمله همیشه همیشه توی ذهن من حک شده...

کتاب های منوچهر مطیعی رو هم فک کنم همه اش رو خوندم.. فوق العاده بود: "آقا حشمت"، "آقا مهدی"، "گروگان" و یکی دو تا رمان دیگه که فوق العاده بود... "آقا حشمت" و "آقا مهدی" رو هنوز دارم. البته دیگه جلد و قیافه ای براش نمونده...

از کتاب "کیمیا"ی پائولو کوئیلو هیچی نفهمیدم... ولی عاشق "زهیر"ش هستم.. توی سطر سطر این کتاب معنا و مفهوم جدیدی نهفته است... از دوست عزیزم "اعظم محبی" که این کتاب رو روز تولدم بهم هدیه داد واقعا ممنونم.. توصیه می کنم حتما بخونیدش.... خیلی چیزا از زندگی دستگیرتون میشه...

"پرنده خارزار".... هم کتابش رو با عشق و ولع خوندم... هم فیلمش رو که شیش تا سی دی هفتاد دقیقه ای بود با عشق و ولع دیدم... فیلمش واقعا شاهکاره.. چون عین عین عین کتاب ساخته شده...

یه نویسنده این سالهای اخیر ظهور کرده بود به نام "م.مودب پور" همه کتاباش رو خوندم: "پریچهر"، "یاسمین"، "افسانه"، "شیرین"، "گندم"، "یلدا" و... نثر بسیار شیوا و قشنگی داشت.. تقریبا توی همه داستاناش.. نیمه اول کتاب رو از خنده قهقهه می زنی و نیمه دوم رو از اشک هق هق.. موضوع داستاناش این آخریا داشت سیاسی می شد و از دو سال پیش دیگه کتاباش رو رسما از توی نمایشگاه کتاب جمع کردن...


کتابی که نتونستم بخونمش:
"خرمگس" یه کتاب قطور بود که توی کتابخونه خاله کوچیکه و دایی کوچیکه بود همیشه.. بااینکه اینهمه عاشق خوندن بودم.. هربار می رفتم سراغش که بخونم.. بیشتر از دو صفحه دووم نمی آوردم.. بعد از سالها که یه بار عزمم و زجم کردم که برم بخونمش و تا نیمه هم فک کنم خوندم.. به نیمه های کتاب که رسیدم متوجه شدم وقتی خیلی بچه بودم.. با دختر خاله ام بیشتر از نیمی از برگه های کتاب رو کنده بودیم و توش نقاشی کشیده بودیم و گم و گور شده بود...

از خوندن کتابای فلسفی و تاریخی هم همیشه فراری بودم و هستم....

دیگه فک کنم زیادی خاطره از خودم ویل کردم...

پ.ن با ربط: نمی دونم کیا تاحالا توی این بازی شرکت کردن چون مدت زیادی از دنیای نت دور بودم.. اما خاتون، نسترن، الناز و مشتی ماشالله رو دعوت می کنم که بنویسن چی خوندن!!!.... (دیدم همه مدعوین خانم شدن.. گفتم بلکتم مشتی کمبود مردای وبلاگستان رو جبران کنه!!)...


پ.ن بی ربط: از ثمانه عزیزم ممنونم که جور من رو کشید و وقتی دچار مشکل شدم.. کار نیمه من رو به اتمام رسوند.. دوست واقعی به این میگن...

بعد نوشت: آهای ایها الناس.. انگار یه کم کمکی اشتباه لپی رخ داده.. دوستان گلم من اصولا اونقدر کج فهم نیستم که طرفدار رمان های فیهمه رحیمی باشم و این کتابا زیباترین و به یادماندنی ترین کتابای زندگیم باشه.. ولی حتما همه تون قبول دارین که این نویسنده و کتاباش می تونن محبوب یه دختر بچه دبستانی باشن؟؟!! ... البته تقصیر خودمه.. تو ویرایش نهایی این پست یه پاراگراف نوشته بودم با این مضمون که همه این کتابایی که گفتم مال تا قبل از دوران پیش دانشگاهیم بود (غیر از کتابای مودب پور و ...) و بعد از اون زیاد دیگه فرصت نکردم کتاب بخونم و اون پاراگراف پاک شد.... در ضمن.. به دلیل اینکه هر کس یه مدلی با این بازی مواجه شده ... منم با مدل خودم اومدم جلو.. یعنی اینا لزوما کتابای محبوب من نیستن.. بلکه در واقع کتابایی هستن که از میان خیل زیاد کتابایی که خوندم.. بیشتر توی ذهنم موندن.. حالا شاید به خاطر برهه سنی که بودم یا خاطرات خاص اون دوران.. الغرض اینکه ما کلا مخلص شوما هم هستیم... همین.. والسلوم....

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:43 توسط قهوه چي /

دل میرود ز دستم

یادم نمیاد کجا بودم و چرا بودم؟!! اصلا بیدار بودم یا همش یه رویا بود؟!!احساس می کنم عقب موندم از چرخه ی زندگی و باید تندتر از الان حرکت کنم تا شاید بتونم دوباره بهش برسم!!! هروقت باید باشی و بهت نیاز دارم نیستی و حسابی دستم رو تو پوست گردو میذاری!! احساس خوبی ندارم و بیش از قبل به وجودت محتاجم!!

گاهی اوقات که پر میشم از تهی بودن...پر میشم از یه خیال خام...پر میشم از یه تمنای درونی و نامتناهی...پر میشم از یه خواسته ی گنگ و غریب...پر میشم از یه محبت ناب...لبریز میشم از عشق و زنانگی...درست همون موقع خیالت میخزه زیر پوستم و بال میده به رویاهام و گم میشم تو آرزوهام و...

در طی یک عملیات انتهاری (قهوه چی اعظم: انتحاری) و در حالی که ما در سرکار تشریف داشتیم و جیش جلوی چشممان را گرفته بود و عمرا حوصله ی تخلیه هم نداشتیم اس ام اسی از این قهوه چی تنبل (قهوه چی اعظم: همان احسانه بانوی گل و گلاب را می گوید) دریافت نمودیم (قهوه چی اعظم: کردیم درسته بابام جان.. فعل نمودن صرف نمیشه) مبنی بر اینکه برو و قهوه خانه را آپ بنما (قهوه چی اعظم: رجوع شود به قبلی!).ما هم همچون سربازان جان بر کف امام زمان در همان محل کار پستی بنوشتیم و تقدیم نمودیم (قهوه چی اعظم: رجوع شود به قبلی!) به این نو گل باغ زندگی

پ.ن:بخوانید و لذت ببرید...آخرین شاهکار الناز...بدو بدو که تموم شد...باقالی داغ!! لبو تازه.

پ.ن:عمری بجز بیهوده بودن سر نکردیم...........تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

       دل در تب لبیک تاول زد ولی ما.................لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم

بعد نوشت: این قهوه چی اعظم خودمان هستیم که آمده ایم برای سرکشی به ملوکمان ببینیم این رعایا چه دارند می کنند با مشتری های این قهوه خانه. (امضا: احسانه بانو!!)

قهوه چی: الناز متخلص یه "قربون یو"....

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 18:10 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane