تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
اول از همه... دوم از همه.. چندم از همه؟؟!!...
سلام دوستان و قهوه چي ها.... اول از همه گله از قهوه چي ها كه دوباره تنبل شدند و چاي دم نمي كنند....

*******************************************************

دومچاي ديشلمه از همه

به همه دوستاي جديدي كه تازگي ها مشتري قهوه خونه ما شدند خوش آمد مي گم و به قهوه چي ها يادآور مي شم كه فقط من چاي ديشلمه به رسم ديرين قهوه چي ها براي مهموناي تازه وارد مي برم.. بابا ايول .. به شما هم  مي گن قهوه چي؟؟ بعضي وقتها اگر به بعضي از مشتري هاي جديدالورود خوش آمد بگيد بد نيست ها...

 

 

******************************************************

  سوم از همه

مي خوام اين دفعه درباره اتفاق خوبي كه البته به اجبار در شهر و ديارمون رخ داده حرف بزنم.. اين روزها با اجباري شدن قانون استفاده از كمربند ايمني اكثر قريب به اتفاق مسافران هر روز تاكسي ها و گردشي ها از كمربند استفاده مي كنند... وقتي سوار ماشين مي شي و مي بيني كه هر كس جلو مي شينه اول از همه دستش به كمربند ايمني مي ره و بدون اينكه راننده تذكر بده خودش كمربند رو مي بنده احساس خوبي بهت دست ميده..

من مطمئنم كه جاانداختن فرهنگ و فرهنگ سازي اصولا كار غير ممكني نيست ... فقط راه داره كه اگر مسئولان عزيز(!) ما از راهش وارد بشن مي تونن خيلي از افعال و رفتار رو به صورت اصولي در بين مردم نهادينه كنند.. البته يه حسن ديگه اي هم كه اين قانون داره اينه كه ديگه وقتي روي صندلي جلوي اتومبيل مي شيني نه مجبور هستي يه نفر ديگه رو كنارت تحمل كني (با اون وضع كمي جا و..) و نه اينكه لازمه كرايه دو نفر رو حساب كني... به اميد روزهاي خوب و طلايي براي كشور عزيزمون... البته اگر اين پرزيدنت بذاره.. (عمرا)

******************************************************

چهارم از همه

 

براي حسين رضا زاده متاسفم .. هر چند يه كم دير دارم ابراز تاسف خودم رو اعلام مي كنم ولي متاسفم كه قهرمانان ما گاهي اوقات نادانسته و يا حتي دانسته بازيچه دست كساني قرار مي گيرند كه اونها رو در بوق و كرنا مي كنند تا بتوانند در زمان لازم استفاده بهينه از آنها ببرند.. رضا زاده ديگر نمي تواند قهرمان ملي باشد .. او تبديل به قهرمان حكومتي شده .. جالب اينكه او قهرمان حكومتي شده كه هيچ تلاشي براي رسيدن او به اين مرحله نكرده است.. رضا زاده اگر توانست قهرمان شود نه به خاطر پشتيباني و حمايت دولت بلكه به خاطر استعداد ذاتي و تلاش شخصي خودش بوده...

براي قهرماني كه خود را فروخت متاسفم...

 

*****************************************************

پنجم از همه

منوچهر آتشی هم دنیا را بدرود گفت.. (خبر رو همین الان شنیدم) به همه دوستدارانش و دوستداران شعر و ادب تسلیت می گم

*******************************************************

ششم از همه

چاي كه مي خوريد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ غصه نخوريد يه وقت ها... بالاخره اين روزها هم مي گذره و يه روز مملكتمون دوباره گل و بلبل ميشه..

 

چاي بخور غصه نخور 

پاسخی به پست قبلی خانم احسانه، حسین خداداد، اینجا کلیک کنید


هول نکنید!

خیلی خیلی ببخشید! من که مطلب نمی نویسم گفتم لااقل یه دستی به سر و گوش قهوه خونه بکشم  تا خدایی ناکرده اداره بهداشت و اماکن به قهوه خونه ما گیر ندن!
مخلص همیشگی شما : بهروز

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 16:36 توسط قهوه چي /

مهمترين مشكل زنان ايراني چيه؟؟؟
سلام به همه دوستان عزيز و قهوه چي هاي مهربون... ايندفعه تصميم دارم برخلاف هميشه زياد پرگويي نكنم و برم سر اصل مطلب..

امروز يكي از همكارانم (البته از نوع آقا) سوالي از من پرسيد كه من رو به تفكر واداشت.. همينطور نشسته بود مقابل كامپيوتر و داشت سايتهاي مختلف رو مي خوند كه يكدفعه گفت:

يه سوالي مي پرسم خيلي مختصر و مفيد واقعيت رو جواب بده.. من هم مثل مونگولا يه ۵ ثانيه اي نگاهش كردم و وقتي تازه فهميدم چي داره مي گه گفتم بپرس..

پرسيد: تو به عنوان يك زن در جامعه ايران بزرگترين و مهمترين مشكلي كه داري و با اون مواجهي چيه؟؟ بزرگترين مانعي كه سر راهت براي پيشرفت قرار داره..

سوال جالبي بود.. تا حالا يه مرد مستقيما از من چنين سوالي نپرسيده بود.. ما زنها (..و البته بيشتر دخترها) هميشه توي جمع زنونه خودمون چنين سوالات و مسائلي رو مطرح مي كنيم ولي معمولا مردها زياد به دنبال پاسخ چنين سوالاتي نيستند... 

زنهاي ايراني هميشه احساس مي كنند نوعي مانع براي پيشرفت و جلو رفتن مقابل پايشان هست كه البته هميشه هم مطمئند اين مانع يا خود مردها هستند يامردها اون رو درست كردند.. مانعي كه از اون حرف مي زنند ريشه در سنتهاي ما داره.. جامعه ما يه جامعه سنتيه كه مي خواد اداي مدرنيزه رو در بياره و زنهاي جامعه ما هم در همين گير و دار فكر مي كنند كه بايد به مثابه زنان جوامع مدرن از حقوق مدرن برخوردار باشند.. البته اين رو هم بگم كه به نظر من وضعيت زنان در جوامع مدرن هم خيلي بهتر از ما نيست.. اونها مشكلات بسيار پيچيده تري نسبت به ما دارند كه باز هم ناشي از زن بودنشونه...

 راستي چرا اينطوريه؟؟ اين مانع واقعا چيه؟؟ از خانوم هاي عزيزي كه اين مطلب رو  مي خونن مي خوام كه حتما به سوال اون همكار من پاسخ بدن و از همه دوستان هم مي خوام درباره اين مانع صحبت كنن.. مردها هم بايد خودشون رو وارد كنند و بدون ترس و واهمه اون احساسي رو كه در مواجهه با زنها دارن بيان كنند...

يكي از اساتيد جامعه شناس كه افتخار شاگردي ايشون رو داريم معتقد بود مردها به خاطر ضعف نهاني كه در وجودشون دارن و براي پوشوندن اون ضعف همواره سعي مي كنن زنها رو از ميدون به در كنند... ايشون معتقد بود كه برخي از حساسيتها ويژه زنان است و نبايد اون رو ضعف به حساب آورد چون در طبعت زنانه زنها چنين چيزي نهفته است.. همونطور كه برخي خصوصيات و ويژگيها در مردها هست كه مانع از محكم بودن اونها در برخي موارد ميشه و اين هم جزء طبيعتشونه و نبايد به اونها خرده گرفت...

ببخشيد كه مطلبم همش رنگ و بوي فمنيستي داره .. من اصلا آدم فمنيستي نيستم و از افكار اين طيف هم حمايت نمي كنم ولي دوست دارم بدانم و دانستن از طريق دوستان خوبي مثل شما بسيار زيباست... 

مثل اينكه دوباره دچار پرگويي شدم.. از همه عذرخواهي مي كنم..

**************************************************

البته زنها هر قدر هم مشكل داشته باشن به اين معني نيست كه تو چاي خوردن از مردها كم بيارن .. مگه نه؟؟

چاي بخور غصه نخور

قهوه چي: احسانه

پاسخی به پست قبلی خانم احسانه، حسین خداداد، اینجا کلیک کنید

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 17:14 توسط قهوه چي /

عشق یعنی انسانیت!
خبر را می خوانم! از هنگامی که آن مرد تصمیم می گیرد و عمل می کند٬ غده های اشکی چشمانم بدون آنکه از من فرمان بگیرند٬ قطرات درخشان اشک را تولید کرده و بیرون می فرستند! گونه هایم خیس می شود و هنگامی که به آخرین بخش های خبر میرسم٬ لایه ای شفاف از اشک قرنیه ی چشمانم را فرا می گیرد و این باعث می شود انتهایی ترین بخش اخبار در پیشگاه چشمانم محو گردیده و چون لحظات خاصی که در نمایش های سینمایی محو گردیده و لوکیشن جدید در دل آن باز می شود٬ فضایی عمیق و عاشقانه در پس دیدگانم گشوده شود. خود نیز محو می شوم. در عمق این منظره من می مانم و کسانی که همه انگار من اند. همه من هستند. و من همه! مگر می شود؟ بله ! شده است! به جایی می رسم که اگر از من جان بخواهند تا قربان کنم٬ بی درنگ می کنم. می میرم و فدا می شوم. این مرد با اقدام جسورانه اش مرا محو خویش ساخته است. مرا عاشق خود کرده است و به همین دلیل حاضرم همه چیز را به خاطر او بگذارم و بگذرم. خبر این است:

 اهدای اعضای بدن کودک مقتول فلسطينی به بيماران اسرائيلی

اسماعيل خطيب می گويد: "دليل ديگر اهدای اعضای بدن پسرم به بچه های ديگر، به خصوص بچه های اسرائيلی، اين است که می خواستم پيام صلح و عشق برای تمام کسانی که عاشق صلح هستند باشد. همه شاخه زيتون را به عنوان مظهر صلح می کارند. من اعضای بدن پسرم را در کودکان اسرائيلی کاشتم و اين برای من مظهر صلح است."
اسماعيل خطيب با اين عمل حس رقت بسياری از اسرائيلی ها را برانگيخته است.
 
شما بودید چه می کردید؟ انسانیت هر چند بی رنگ و بو شده اما آیا طعم آنرا با این خبر نمی چشید؟
خدایا...
کوچک شما: نثرما
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 17:8 توسط قهوه چي /

سلام به عاشق

 

بنام کسی که عشق را در ما قرار داد

بابا صادق برای عشقش از سیگار دست کشید، من برای عشقم سیگاری شدم!

این وبلاگ هر کاری کنیم بر می گردد به عشق.

مردها چندین عشق لازم دارند و قلب بزرگی دارند. من که روزانه عاشق میشم. ولی حقیقت هنوز اون یکی را پیدا نکردم

هر کسی دوست داره عاشق بشه و معشوق کسی قرار بگیره ولی عشق حقیقی پیدا کردن شاید نشدنی باشه

بقول معروف باید با چیزی که هست ساخت . بجای قلب بیشتر عقل را بکار برد.

ما تا برای عشق مرز قائل باشیم، حقیقت عشق را نمی توانیم درک کنیم

کسی هست که به عشق بدون مرز ایمان داشته باشه؟

کسی هست که در عشق مذهب، سن و شغل را در نظر نگیره؟

کسی هست که فاصله و محیط را در عشق در نظر نگیره؟

کسی هست که ایمان به عشق حقیقی داشته باشه و نظر پدر را توجه نکنه؟

بابا عاشقی کار ما نیست و فکر نکنیم چیزی از عشق را بلد هستیم

 

عید مبارک فطر را تبریک عرض می کنم و ببخشید زیاد آنلاین نمی توانم بشوم. حقیقتش مشکلات از زمین و زمان بر سرم نازل میشه. وبلاگ خودم هم شده یه خرابه!! ولی این وبلاگ عزیز را هیچ وقت فراموش نمی کنم و همیشه با دوستان همراهی می کنم.

قربون همه دوستان خوب خودم

حسین خداداد

 

چای بخور عاشق نشو

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 6:33 توسط قهوه چي /

انتخاب
سلام

یک سوال:اگر قرار باشد بین عشقتان و چیز دیگری که در دنیا بیشتر از همه چیز دوستش دارید یکی را انتخاب کنید اون وقت چکار می کنید؟

یک مثال:من قبلا روزی ۲ پاکت سیگار می کشیدم اما بخاطر عشقم الان ۳ ساله که لب به سیگار نزدم همین الانم خیلی دوست دارم یک نخ سیگار بکشم اما چون با خودم عهد کردم دیگه طرفش نمیرم شما اگر بودید چکار می کردید

یک مثال دیگر: اگر قرار باشد بین والدین یا عشقتان یکی را انتخاب کنید اون وقت چکار می کردید؟

پ.ن۱: میدانم که این مطلب را باید در وبلاگ خودم می نوشتم اما چون خانم هنوز نمی داند که من یک زمانی سیگار می کشیدم با اجازه دوستان مطلب را اینجا نوشتم

پ.ن۲:این پنجاه و چهارمین پست این وبلاگ از زمان دسته جمعی شدنشه اگر یادتون باشه قرار بود اینجا یک مطلب را از دیدگاهای مختلف بررسی کنیم که تا امروز جز در موارد خاص (اون هم بین من و حسین) دیگه این عمل انجام نشده من فکر می کنم بهتر باشه اینجا را به دست صاحب اصلی اش بسپاریم و اگر هنوز بقیه دوستان به یک وبلاگ دسته جمعی اعتقاد دارند با یک آدرس جدید شروع کنیم

صادق

+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 14:44 توسط قهوه چي /

عجب شيرازي رفتيم، جاتون خالي...

يادتونه گفته بودم مي خوام گزارش سفر به شيراز رو براتون بنويسم.. مي دونم كه نبايد اينجا با دفتر خاطرات اشتباه گرفته بشه اما دلم نيومد از سفر شيراز ما با بچه هاي دانشكده شما هم كلي محظوظ نشيد... اين گزارش رو همون سالي كه رفته بوديم سفر نوشتم و توي نشريه دانشجويي دانشكده "سياه مشق" چاپ شد:

 

بروبچ كه جمع شدند، فكر نمي كرديم اونقدر باحال باشند كه حلاوت و شيريني يه سفر فراموش نشدني رو تا ابد تو گوشه دفتر خاطرات دلمون حك كنن، اما وجدانا عجب بامرام هايي بودند.

ارديبهشت شيراز و يه عده بچه باحال با دلاي مهربون و لباي هميشه خندون، چنان سفري رو براي دانشكده و بچه هاي شهريه پرداز رقم زدند كه هيچ وقت فراموش نميشه.

از تهران كه حركت كرديم دل توي دلمون نبود، اتوبوس لكنته عجيب زوزه هاي آخر عمرش رو مي كشيد، اما صندوق صدقات جلوي در دانشكده نجاتمون داد و با خرج چند تا سكه 5 و 10 توماني و چند تا اسكناس صدي، سفرمون رو بيمه كرديم.

بماند كه توي راه چقدر خنديديم، اما شب چنان لرزه اي به تن بچه ها افتاده بود كه علاوه لباس هاي خودشون، كت و كاپشن پسراي اتوبوس رو گرفتند و اصلا به روي  خودشون نياوردند كه اين بيچاره ها هم احتمال داره با همه مردي و مردونگي سردشون بشه.

شايد صداي تق تق دندون پسرا موقع نماز صبح توي يه مسجد پر از خالي بود كه دل دختراي سفر رو كمي نرم كرد و راضي شدند كتهاي پسرا رو پس بدن.

البته سفري كه با 30 تا دختر و فقط 6 تا پسر شروع بشه بايد هم شش تا فردين يدك داشته باشه.

اصلا نمي خوام بگم كه شب توي راه تن ماهي خورديم و فردا ظهر هم كه مهمون دانشگاه شيراز بوديم بهمون سبزي پلو با ماهي دادند، ولي بايد بگم كه توي مهمانسرايي كه اقامت داشتيم فقط يك دستشويي و يك حمام بود و 30 تا دختري كه قبلا وصفشون رفت. تازه پس از استحمام سه نفر و قضاي حاجت چهار نفر، آب قطع شد و...

عيبي نداره، سفره ديگه...، عوضش بچه هاي نازپرورده اي كه تا حالا اسم حمام عمومي و نمره رو هم نشنيده بودند، بقچه به بغل پشت در حمام مهمانسرا به نوبت نشسته بودند تا كسي جاي اونها رو اشغال نكنه. آخ كه ديدني بود جدال پشت در دستشويي و حمام... جاتون خالي.

بعد از ظهر، عفيف آباد و باغ نارنجستان همه بي خوابي و خستگي رو از چشم و تن بچه ها دور كرد. نماز مغرب توي حرم شاهچراغ موهبتي بود و بعد از اون شكوه و عظمت حافظيه عجيب دست و دل بچه ها رو به لرزه انداخت.

نصفه شب هم بالاخره دلشون به رحم اومد و حول و حوش ساعت يك بعد از نيمه شب، يك چنجه باحال و خوش طعم، توي رستوران شانديز بهمون دادند.

 

 

 

خواب چهارساعته شب رو با صبحانه فرني و آش ماست به صبح رسونديم و سرحال و قبراق رفتيم سراغ جناب سعدي. حيف كه صبح زود بود و حوض ماهي ها بسته، وگرنه بچه ها كلي سكه داشتند كه به نذر عشق و صفا و سلامت، مي خواستند خرج ماهيهاي شيخ اجل كنند.

بعد از بازديد از ارگ كريم خاني رفتيم بازار وكيل و هر چي اسكن هزاري بود، خالي كرديم تو جيب شيرازي ها، ولي ناهاري رو كه مهمون شركت شهركهاي صنعتي شيراز بوديم، خيلي بهمون مزه داد.

بعد از ظهر با 6 تا هندونه قرمز و خوش طعم راهي بهشت گمشده شديم؛ شقايقهاي دشتهاي سرسبز و پهناور توي راه، دل بچه ها رو به وادي هميشه مه آلود عشق رهنمون كرد، اما همينكه از پيچ كوه پيچيديم و يه درياچه آبي فيروزه اي وسط يه دشت سبز زمردي به چشممون خورد، عاشقي كه هيچ، عقل هم از سرمون پريد و فرياد شادي و شعف سر داديم.

اصلا قصد ندارم از فاجعه رد شدن بچه ها از روي پلي بگم كه فقط دو تا لوله بود و به هيچ وجهي هم نمي خوام بگم خانم X و Y (از مسئولان آموزش دانشكده) با دو – سه تا از بچه ترسوها با تراكتور مخصوص حمل مسافر از توي رودخونه زير پل عبور كردند.

آخ كه نبوديد، فاجعه آخر شب رو ببينيد، يه عده آدم (بلانسبت) خاك و خولي با كفشها و لباسهاي كثيف و سر و وضع نامرتب كه چه عرض كنم "كتي وش"، رفتند باكلاس ترين كافي شاپ و پيتزا فروشي شيراز كه دلي از عزا دربيارند.

باور كنيد شيرازيها دماغشون رو مي گرفتند وقتي مي خواستند از كنارمون رد شن؛ خودمون هم فهميده بوديم چقدر فجيعيم، رفته بوديم لابه لاي درختها و صندليها خودمون رو استتار كرده بوديم.

تازه كلي كلاس ميذاشتيم كه تهراني هستيم، ولي وقتي مي خواستيم سوار اتوبوس بشيم، ديديم روي بدنه اتوبوس با خط درشت نوشته:

"گيلان، نور، داراب"!!؟؟

 

روز جمعه با شيراز خداحافظي كرديم و بعد از بازديد از تخت جمشيد و ذكر يه فاتحه براي داريوش كبير،‌راهي آبشار مارگون شديم.

درباره "مارگون" هيچي ندارم بگم كه زبونم قاصره از وصف اونهمه زيبايي و شكوه؛ راستي كه عجب بنده هاي ناسپاسي هستيم اگر از كنار اينهمه عظمت و نعمت، بي تفاوت رد بشيم.

شب رفتيم ياسوج و صبح براي ديدن عشاير ياسوج باز هم زديم به كوه و كمر؛ سه روز متوالي كوه پيمايي بچه ها رو از پا انداخته بود، اما هيچ كدوم كم نياوردند و تا آخرين لحظه گفتند و خنديدند.

فقط اگر زمين خوردن يكي از همسفرا نبود، سفرمون، خصوصا با اون ناهار خوشمزه قزل آلاي ياسوج، بي عيب و نقص ترين سفر دانشجويي ميشد.

 

 

براي اردوهاي بعدي دانشكده حتما پاي ثابت هستيم ما؛ فقط جون مادرتون يه شعر جديدتر از "اي ايران" و "ياردبستاني" ياد بگيريد كه پدرمون رو درآوردند از بس اين دوتا رو خوندند.

اما خداييش عجب شيرازي رفتيم، جاتون خالي...

 

مي دونم شب احيايي خيلي بي ربط بود اين پست .. ولي خوب ديگه اينجا قهوه خونه است و همه صنف آدمي هم توش پيدا ميشه.. ما رو هم اگر دوست داشتيد يه دعايي.. چيزي... يه دوستي ما داريم كه عقيده داره نبايد شب قدر نشست و گريه كرد .. بلكه بايد خوشحال باشيم كه پرونده خوبيهاي يك سالمون داره بسته ميشه.. چه مي دونم ... اين دوست ما هم اين عقيده رو داره ديگه...

چاي بخور غصه نخور

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 16:13 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane