تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور

اولندش

 سلام و تشكر از همه دوستايي كه توي اين مدت همدردي كردن.. مهربوني كردن و يادمون آوردن كه چقدر دوست داريم توي اين دنياي مجازي... ممنون.. از همه ممنون.. گرچه خيلي از دوستام رو از دست دادم ولي دلم خوشه كه يه عالمه دوست مهربون هنوز دارم...

**************************

ديمندش

هيچ كس نيست توي اين وانفسا به درد دل مردم بيچاره برسه.. رئيس جمهورمون كه توي هاله هاي نوراني خودش غرقه... نماينده هاي مجلسمون كه سر يه استيضاح ناقابل دارن خين و خين ريزي راه مي اندازن آخرش هم جريان رو به هيچ جا نمي رسونن... مديراي مملكتمون هم كه اين دستشون به اون دستشون به قول نبوي درباره رژيم غذاييشون هشدار ميده... معلما پول ندارن دق و دليشون رو سر بچه ها خالي مي كنن.... مادرا و پدرا بچه هاشون رو آزار ميدن (كودك آزاري) ... خلاصه بلواييه توي اين مملكت اونوقت من و تو نشستيم داريم شعار ميديم كه ما بايد از حقوق جوانان، از حقوق خبرنگاران، از حقوق اين ملت عظيم الشان دفاع كنيم و .. دلت خوشه ها...

************************************************* 

سيمندش

من و بهروز و نسترن و مريم و ثمانه و ليلا و يه سري بر و بچ خبرنگار يه وبلاگ گروهي به نام پاتوق راه اندازي كرديم مي خواهيم بتازيم و بريم جلو.. بياييد سراغمون و ما رو از نظرات ارزشمندتون مطلع كنيد... اولين پست رو هم بهروز نوشته .... از همه خبرنگاراني كه دوست دارند در اين پاتوق با ما همراهي كنن و در گپ و گفت ها شركت كنند دعوت مي كنيم عضو پاتوق ما بشن..  يا علي گفتيم و راه آغاز شد

**************************************************

چهارمندش

داشتم فكر مي كردم شما به فال عقيده داريد؟؟ فال قهوه، ورق، تاروت (يا تارود يا طارود... انشاي درستش رو نمي‌دونم) يا هر چيز ديگه اي؟؟‌ اگر عقيده يا علاقه داريد بنويسيد گه چرا و اگر هم نه باز هم دليلش رو ذكر كنيد... سپاسگذاراتيم.. البته يه وقت فكري نشيد مي خواهيم توي قهوه خونه بساط فالگيري راه بندازيم ها.. نه ...

**************************************************

پنجمندش

خدا وكيلي اصلا نوشتنم نمياد... اين وبلاگ دوستم "ابراهيم بقايي" است كه توي سانحه سقوط از دست داديمش.. با بچه هاي دانشكده براش كامنت گذاشتيم.. مطمئنم كه كامنتهاي ما رو مي خونه ... شما چه فكري مي كنيد؟؟

 

**************************************************

حالا به فرض اينهمه هم غصه خورديم.. بعدش كه چي؟؟ بالاخره بايد يه استكان چاي بخوريم كه؟؟

 

چاي بخور غصه نخور

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 20:5 توسط قهوه چي /

بازهم کودکان خیابانی...؟!

آقا تو رو به خدا بخرید همش صد تومنه!
آقا گل ارزون تو رو خدا!

حتما هزاران بار با این صحنه ها روبرو شدید و یه لحظه می مانید که : آیا بخرید یا نخرید؟

چند روز پیش طرفای ساعت9 شب بود که از دروازه دولت رد می شدم دیدم از پشت شمشادها صدایی می یاد ، تاریک بود جلو رفتم دیدم ده ، پانزده تا بچه که هر کدوم یه چیزی دستشون بود ( یکی دعا ، یکی سوزن خیاطی ، یکی چسب زخم ، یکی...) دور هم نشستند.اندکی صبر سحر نزدیک است؟

یاد سال گذشته افتادم که یه گزارش در مورد کودکان خیابانی می خواستم برای جام جم بنویسم.

قضیه پارسال از این قرار بود:

دیر وقت بود ، بوی پارک شهید رجائی یعنی همون جائی که عمارت زیبای هشت بهشت همگان را به یاد شاه عباس صفوی می اندازد یک پسر بچه گریه می کرد ، رفتم جلو ، چند تا دعا دستش بود ، آیت الکرسی ، زیارت عاشورا ، چهار قول و..

چیه چرا گریه می کنی ؟

آقا تو رو به خدا اینا را ازم بخرید از صبح تا حالا همش ده تا فروختم اینا همه مونده!
چند سالته؟ 6 سال آقا !

خونتون کجاست؟ محمود آباد آقا !

بابات کجاست ؟.......مرده.

مامانت چیکار می کنه ؟ آقا مریضه تو خونس ولی فرش هم می بافه ... مواظب خواهر کوچیکم هم هست.

چه طوری این همه راه رو از محمود آباد می یای اینجا؟

اصغر آقا صبح به صبح من و چند تا دیگه از بچه ها رو با وانتش می یاره اصفهان و اینا رو بهمون می ده ، شبا هم میاد دنبالمون.ما مادران آینده فرزندان ایرانیم؟!

روزی چقدر گیرت می یاد؟ هزار تومن آقا!!!

یعنی هزار تومن در روز فروش داری؟ نه ! بیشترشو اصغر آقا ور می داره اگه هم کم فروخته باشیم..... ( پسر به آرامی اشک می ریزد)

اگه کم فروخته باشید چی ؟ می زندمون آقا !

_ پیراهن کهنه اش را بالا می زند و کمرش را به من نشان می دهد...

در زیر تاریکی شب هم آثار ضربات کمربند اصغر آقا بر روی کمر علی 6 ساله پیدا بود.

دستم را در جیبم می کنم...

الله لا اله الا هو الحی القیوم....

صدای گریه علی هنوز هم در گوشهایم می پیچد.

 

 

 

 

****************************************

 

قهوه چی : بهروز  

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 22:48 توسط قهوه چي /

در خواست همکاری!

سلام!!!

عرض کنم به خدمت همه دوستان عزیز مثل اینکه این قالب وبلاگم هم با ما سر ناسازگاری داره !

مجبور شدیم که عوضش کنیم ولی هر چی تو قالبها گشتیم چیزی که به درد حال و هوای قهوه خونه ما بخوره پیدا نکردیم.

از دوستان عزیزی که تو کار طراحی و نوشتن قالب هستند و حتما هم به قهوه خونه ما سر می زنند در خواست همکاری می کنم.

عزیزان اگه بتونن یه قالب خوشگل برای ما دست و پا کنند که ترجیحا عکسی رو که گذاشتم هم توش باشه ده تا استکان چایی مهمون من هستند و با اجازه بقیه دوستان می تونه دو تا پست هم اینجا بنویسه.

قربون همگی ـ بهروز

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 0:8 توسط قهوه چي /

يعني ميشه همه اينها خواب باشه؟؟؟

 

پرنده مرگ بر فراز تهراندنيا يكدفعه سياه شد.. به شوخي بيشتر شبيه بود تا واقعيت ... اولين خبرها حاكي از سقوط يك هواپيماي نظامي بود.. گفتيم حتما به جز خلبان و كمك خلبان و يكي دو تا كادر پرواز كسي توي هواپيما نبوده.. يك ساعت بعد سرمون به دوران افتاده بود.. اسامي كه اعلام شد خون توي رگهامون منجمد شد..

 

خدايا دروغه .. نه .. ابراهيم بقايي هنوز زنده است ... صبح زنگ زده بود و مي گفت من دارم ميرم ماموريت... برام سر كلاس حاضري بزنيد.. خدا را ..

 

شما نبوديد .. هيچ كدوم نديديد خانواده هاي داغدار رو.. امروز روز دانشجو بود.. رفته بوديم دانشكده به هم تبريك بگيم.. خدا را.. عكس چهار شهيد سانحه سر در دانشكده رو تزيين كرده بود... توي دانشكده غوغا بود.. از رئيس و كادر آموزشي و استاد و دانشجو همه گريه مي كردند.. گريه نه.. ضجه مي زدند.. همكلاسي هامون پرواز كردند ... اونايي كه با هم دانشكده رو شروع كرده بوديم... ما همه عضو يه خانواده بوديم.. خانواده خبر.. نه .. اينها همش خوابه .. دانشكده هميشه پرشور خبر رو چه مصيبتي بالاتر از اين مي تونست اينطور غمزده كنه...

 

شما نبوديد وقتي توي خونه مهدي اناري (25 ساله) مادرش ضجه ميزد.... نبوديد ببينيد كه همسرش وقتي وارد شد چي مي گفت.. مهدي تازه اولين سالگرد ازدواجش رو جشن گرفته بود.. قرار بود تا چند ماه ديگه پدر بشه.. مادرش فرياد ميزد مي گفت مهدي من وارثت رو چه كنم؟؟؟ ... همسرش تعريف مي كرد كه ديروز وقتي پس از سانحه رفته بوده خبري از شوهرش بگيره اونقدر با باتوم و چوب زده بودنش كه نمي تونسته از جاش بلند بشه.. آخه كجاي دنيا ديديد خانواده داغدار رو كتك بزنن؟؟؟ كجا ديديد به زني كه همسر عزيزش رو از دست داده ناسزا بگن و هتاكي كنن؟؟ ...

 

نه اين مصيبت حالا حالا قصد تموم شدن نداره.. خدا را اينهمه اشك از كجا اومده؟؟...

 

واي ... نمي دونم مي تونم براتون تعريف كنم كه وقتي وارد خونه ابراهيم بقايي (34 ساله) شدم و همسرش زيبا، من رو با سبد گل ديد چه فريادي زد؟؟!!.. مي گفت: "احسانه تو ديگه چرا؟؟ تو چرا اومدي؟؟ تو خجالت نكشيدي با سبد گل اومدي؟؟ تو خودت صاحب عزايي ... ابراهيم هميشه از تو توي خونه تعريف مي كرد..

 

گفت احسانه يادته ديروز توي مجلس من چقدر ناراحت بودم.. تو از من پرسيدي چته؟؟ نمي دونستم چي شده.. فقط غم داشتم .. نمي دونستم همون لحظه ها ابراهيم در حال پرپر زدنه... يادته احسانه بهش گفته بودي عكس غزل رو بياره دانشكده ببيني؟؟"

 

گفتم آره يادمه... يادمه يك سال و نيم قبل وقتي "غزل" كوچولو به دنيا اومد همه دانشكده رو شيريني داد.. يادمه هر روز يه عكس جديد از غزل با موبايلش مي گرفت و همه بچه ها رو صدا مي كرد تا بزرگ شدن غزلش رو ببينن.... خدا را .. خدا را .... نمي دونست خودش نمي تونه غزلش رو بزرگ كنه... همه اين حرفا دروغه... ابراهيم فردا از ماموريت مياد.. مهدي هم مياد ... مهدي برامون فيلم مراسم نيمه شعبان رو گرفته و قرار بود بياره.. خدايا تو چطور راضي شدي همسر باردار مهدي جسد نيمه سوخته اون رو توي سردخونه شناسايي كنه؟!...

 

نه .. هنوز تموم نشده.. مصيب بزرگه.. باز هم حركت كرديم.. رفيتم خونه سيد مهدي ميرافضلي... اي بابا اينجا ديگه كجاست؟؟؟ سيد مهدي چند تا خواهر داره؟؟؟ چرا پسر كوچولوي دو سال و نيمه اش هنوز نفهميده يتيم شده؟؟ ايستاده جلوي در داره به همه ما سلام مي كنه... نه ... چرا اين خونه اينقدر نو و مرتبه؟؟ مگه نمي دونيد سيد مهدي هفته گذشته تازه تعميرات داخلي خونه اش رو تموم كرده و تند تند وسايلش رو چيده.. آخه مي دونسته توي همين روزها يه عالمه مهمون داره...

 

نمي تونم.. آخه مگه من چي هستم؟؟ مگه ما كي هستيم؟؟ ما همه آدم بوديم.. طاقت ديدن اينهمه غم رو نداريم.. دخترها ضجه مي زدند .. پسرها فرياد مي زدند... معاون پژوهشي دانشكده چشماي خودش درياي خون بود ولي بچه ها رو به صبر دعوت مي كرد...

 

 

52 خبرنگار به همين راحتي پودر شدند.. "پناه فرهادبهمن" مي گفت ديشب وقتي رسيده بيمارستان هنوز از جسدايي كه توي كاور پيچيده بودند دود بلند ميشده... اصلا كسي مي دونه اين بچه ها قرار بوده ساعت 30/6 صبح پرواز كنن و هواپيما بعد از هشت ساعت تاخير پرواز كرده؟؟؟ اصلا مي دونيد هواپيما نقص فني داشته و خلبان راضي نمي شده سوارش بشه؟؟ مهدي اناري به همسرش زنگ زده و گفته به دليل نقص فني ماموريت كنسل شده .. ما برمي گرديم خونه... اصلا مي دونيد خبرنگاراي شبكه العالم وقتي فهميدن هواپيما نقص داره سوار نشدن و برگشتند .. حالا اونها زنده ان.. عمرشون به دنيا بوده...

 

آخه خيلي از شما خبرنگار نيستيد.. نمي دونيد سفرهاي خبري چه عالمي داره.. شرط مي بندم وقتي اعلام شده هواپيما نقص فني داره و بايد برگردند فرودگاه .. بچه ها به شوخي مرتب به همديگه مي گفتند: "مي بينم كه داريم سقوط مي كنيم و فردا تيتر يك روزنامه ها مي شيم.." يكي ديگه با خنده مي گفته بچه ها فكرش رو بكنيد خبر اينه: "60 خبرنگار در سانحه هوايي جان خود را از دست دادند" و اون يكي از تيترش ايراد مي گرفته و مي گفته تو هنوز بلد نشدي يه تيتر طوفاني بزني.. كسي چه مي دونه شايد داشتن به اين شوخي همديگه مي خنديدند كه يهو دنيا جلوي چشمشون تيره و تار شده...

 

خدا را.. خدارا .. نمي تونم بنويسم.. قلبم داره منفجر ميشه.. خواهش مي كنم دعا كنيد.. دعا كنيد براي خانواده بازمانده ها.. دعا كنيد خدا بهشون صبر بده.. اونها كه رفتند و بهشتي شدن.. از فردا بايد با ملائكه و اولياي خدا مصاحبه كنند... اما براي اينهمه بچه يتيم دعا كنيد.. براي زنهاي بيوه اي كه با هزار اميد و آرزو همسراشون رو راهي كردن دعا كنيد.. براي مادرايي كه هنوز مرگ عزيزشون رو باور نكردند دعا كنيد.. براي خواهرهايي كه برادرشون به دست خاك مي سپرند دعا كنيد.. دعا كنيد...

 

 

******************************************

هنوز باورم نشده !

 

بهروز :

 دیشب مرتب از خواب می پریدم ، چند سال بود که گریه نکرده بودم ولی امروز...

نظام اسلامی که گفت : بسم الله الرحمن الرحیم ...

بغضش ترکید ...

منم تا عکس حمید رضا خیرخواه رو دیدم بغضم ترکید.

به زور رفتم دانشگاه ولی نتونستم سر کلاسا بشینم ؛ یه حاضری می زدم و می آمدم بیرون و یه گوشه می نشستم.

از دانشگاه که رسیدم اصفهان بلافاصله رفتم رادیو ، خدایا قیامت بود ؛ همه به من و من به همه تسلیت می گفتیم .

یه حجله هم برای مسعود گذاشته بودند.

توی عکسش هم می خندید.

دیشب تا ساعت 7 نذاشته بودند باباش بفهمه ، باباش از رادیو فهمید و نفهمید فاصله مغازه تا خونه رو چه جوری رفت.....

تهیه کننده گفت برنامه فردا را می خوایم ویژه مسعود جان نثاری بریم خودتو آماده کن.

نمی تونستم ...

به بچه ها گفتم بیاین خاطره هاتونو از مسعود تعریف کنید.

هیچکس نمی تونست تا دو کلمه حرف می زد هق هق گریه هاش اجازه ادامه کار را نمی داد.

خدایا چرا این طوری شد؟

به خدا مسعود جوون بود ، 27  سالش بود و هنوز داماد نشده بود.....

محمود ايل‌بيگي ....

بچه های دیگه هم همین طور که من چند تا از بچه ها را دیدن عکساشون شناختم.

بچه های فارس ، ایرنا ، ایسنا ، همشهری ، کیهان ، صدا و سیما و......

یادشان بخیر!

 

*****************************************************

چاي و خرما هم داريم.. البته ايندفعه با غصه...

 

فاتحه يادتون نره... 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 17:45 توسط قهوه چي /

عشق چیست؟(2)
ادامه بحث عشق:

البته نگاهی که در این نوشته به عشق بعنوان یک نیاز شده است فارغ از هرگونه وابستگی به زمینه های عرفانی، مذهبی و یا مادی آن بوده و سعی شده که تنها به مفهوم اصلی آن توجه گردد چون اگر بخواهیم عشق را در وجهه روحانی و معنوی آن بررسی کنیم شاید اصلا اطلاق واژه عشق در حوزه عرفان و الهیات خالی از اشکال نباشد.

همانگونه که دکتر شریعتی اشاره مینماید و از اصطلاح دوست داشتن برای تعبیر مقصود خود بهره می جوید. چرا که معتقد است عشق در معنای رایج آنچنان آلوده هوا و هوس و ارتباطات انسانی شده که بکار بردن اصطلاح عشق عرفانی شاید نادرست باشد و از سوی دیگر به گفته ایشان بهترین تعبیر برای این مفهوم کلمه خویشاوندی است و خود را از استفاده عبارات دیگری نیز چون ارادت و ... معذور می داند و لذا در بحث خود بناچار از عبارت دوست داشتن استفاده میکند که همان مفهوم عشق الهی و معنوی آن است.

من نیز معتقدم که عشق شاید بیش از دلبستگی های الهی و ربانی به شیفتگی های مادی و دنیوی آغشته است بهمین منظور بهتر است که برای تبیین ادامه بحث، عشق را به دو مقوله عام و خاص تقسیم کنیم که در این راه مراد ما از عشق عام، کاربرد واژه عشق در معنای دنیوی آن و منظور از عشق خاص معنای دلدادگیهای روحی و عرفانی است.

عشق عام در غالب دلها در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است.

عشق خاص در هر روحی جلوه خاص خویشتن را دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها برخلاف غرایز هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعمی و عطری ویژه خویش دارد. می توان گفت که به شماره هر روحی عشقی است خاص.

عشق عام با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد. اما عشق خاص در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دسترسی نیست.

عشق عام نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و عشق خاص جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد. صورت عام آن تملک معشوق است و خاص آن تشنگی محو شدن در دوست.

و اینجاست که میگوییم: عشق وسیله ایست برای رسیدن به هدف.

حضرت مولانا می فرماید: عشق بر دو قسم است:

عشق معشوق که باعث فربهی و اوج گرفتن عاشق می شود.

عشق عاشق که باعث زوال جسم و جان در عاشق می گردد.

....

گر بگویم شرح این بی حد شود          مثنوی هشتاد من کاغذ شود
آدمی حیوان نباتی و جماد هر مرادی عاشق هر بی‌مراد
بی‌مرادان بر مرادی می‌تنند و آن مرادان جذب ایشان می‌کنند
لیک میل عاشقان لاغر کند میل معشوقان خوش و خوش‌فر کند
عشق معشوقان دو رخ افروخته عشق عاشق جان او را سوخته
کهربا عاشق به شکل بی‌نیاز کاه می‌کوشد در آن راه دراز

....

البته به علت طولانی شدن این پست پاسخ دوستان عزیز را به اجمال در پستی خواهم داد.

قهوه چی: کلئوپاترا دختر فیلیپ

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 16:8 توسط قهوه چي /

عشق چست؟

هرچه در عالم بود ليلي بود

ما نمي بينيم در وي، غير وي

اي بهايي شاهراه عشق را

جز به پاي عشق نتوان كرد طي

 

مدتي است كه بر سر بازار سخن سرايي به مباحثه در حوزه گستره عشق رو كرده اند و مرا هم كه از دور دستي بر آتش داشتم و فقط به يمن گردش در مطالب مطروحه دوستان در وبلاگهاي مختلف با اين نظرات آشنا شدم وادار كرد تا مطلبي بنا بر آنچه معتقد بدان هستم بنويسم و در حد مقدور مطالبي را بخدمت دوستان عرض كنم.

عشق لغت گسترده و پر معنايي است كه پرداختن به وجوه كامل آن شايد پستهاي بيشماري طلب كند ولي آنچه كه ميخواهم در اين مقوله اشاره اي مختصر به آن نمایم شايد مقدمه اي باشد كه بتوان گرداگرد آن به بحث و تبادل نظر پرداخت لذا در همينجا از تمامي دوستان صاحب نظر دعوت مي كنم با ارائه نقطه نظراتشان بر غناي اين نوشتار بيفزايند.

 

عشق چيست؟ عاشق كيست و معشوق كدام است؟ آنچه كه من بدان معتقدم اين است كه عشق در حال حاضر كه شايد پرطرفدارترين و پركاربردترين كلمه در بين مردم عصر حاضر به ويژه نسل جوان جامعه باشد از تعبير و معناي واقعي خود دور افتاده و به بيراه کشیده شده است.

 

هركسي كه ميخواهد ابراز محبتي به محبوب خود كند محبوبش را عشق خود مي نامد بدون آنكه بداند در راهي قدم ميگذارد كه نه فقط براي عاشق كه براي معشوق هم ممكن است ايجاد مشكل كند. چراكه ازديدگاه من عشق نميتواند هدف باشد، ‌بلكه عشق وسيله ايست كه ما را در رسيدن به هدف ياري ميكند. وقتي كه ما براي زندگي خود هدفي برميگزينيم براي رسيدن به آن هدف عشق لازم است تا بتوانيم به آنچه ميخواهيم برسيم. البته بايد توجه كنيم كه در اينجا هيچ بحثي از الهي بودن و يا دنيايي بودن عشق مطرح نيست. چرا كه حتي براي دستيابي به موفقيتهاي روزمره نيز كساني كه با عشق پيش ميروند موفق ترند.

اگر ما عشق را فقط يك مسير و يا يك وسيله و به تعبيري ديگر يك ضابطه براي وصول به مقصود در نظر بگيريم آنوقت است كه ديگر ابراز محبت و علاقه ما به ديگران در چهار چوبي مشخص و قاعده مند تعريف ميشود.

براي درك بهتر اين مفهوم فرض كنيد شما قصد داريد از تهران با اتوبوس به شهري ديگر مسافرت كنيد. مطابق تعريف ما در اينجا وسیله مشترك شما و همراهانتان براي رسيدن به مقصد اتوبوس است، پر واضح است که هدف رسیدن به مقصد بوسیله اتوبوس است. حال فرض کنید در طول مسیر شما با همسفرانتان سر صحبت را باز کنید و به اصطلاح آشنا شوید. ناگفته پیداست که این آشنایی در پی همسفر شدن شما بوجود آمده است والا هیچ نقطه مشترکی نمیتواند باعث ایجاد این ارتباط شود. حالا اگر مقصد تا آخر برای شما یکسان باشد بی شک دوستیها ممکن است حتی پس از رسیدن به مقصد هم ادامه پیدا کند ولی اگر در بین راه همسفر شما بخواهد تغییر مسیر بدهد و یا پیاده شود آیا شما هم پیاده میشوید و یا به مسیر خود برای رسیدن به مقصد ادامه میدهید؟ اگر شما دلبسته دوست خود شده باشید ممکن است مسیر خود را تغییر دهید تا بتوانید زمان بیشتری را با دوستتان بگذرانید و در این صورت فرض کنید در همان اتوبوس دو نفر یا بیشتر با شما دوست شوند آنوقت است که در تغییر مسیر دوستانتان شما دچار شک و تردید میشوید و برای انتخاب بهترین راه مردد میمانید ...

با یک نگاه واقع بینانه میتوان نمونه های بسیاری از این تردیدها و دو دلی ها را در انتخابهای زندگی مردم امروزی مشاهده کرد که چون عشق را بجای آنکه مسیر را بعنوان عشق برگزیند، به فرد نسبت داده اند در ترجیح افراد نسبت به یکدیگر دچار تردید می شوند و حتی گاهی مطرح میشود که مثلا بین مادر و همسر باید کدام را برگزیند.

 

حضرت مولانا می فرماید:

 

میرود در ره نداند منزلی

گاه ترسان می نهد اعمی دلی

چون نداند ره مسافر چون رود

با ترددها و دل پر خون رود

هر که گوید های اینسو راه نیست

او کند از بیم آنجا وقف و ایست

ور بداند ره، دل باهوش او

کی رود هر های و هو در گوش او

 

این بحث ادامه دارد....

قهوه چی: کلئوپاترا دختر فیلیپ

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 12:36 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane