آدمها همه نقش بازي مي كنند.. همه در نقش هايي كه به آن علاقه دارند يا نياز دارند فرو مي روند و سعي مي كنند بهترين بازي را از خود به نمايش بگذارند.. نه اشتباه نكنيد.. نمي خواهم به مثابه ديگر دوستاني كه دنيا را به صحنه تئاتر تشبيه مي كنند و معتقدند آدمها با نقاب وارد صحنه مي شوند و مي روند و "اي خوش آن نغمه كه بماند به ياد" و از اين چيزها بگويم.. نه.. زندگي را نمي خواهم به هيچ تشبيه كنم.. نقش ها را دارم مي گويم.. به همين سادگي..
نقش ها شغل ها و وظايفي است كه ما بر عهده داريم... آنچه در قالبش فرو مي رويم.. در قالب يك پزشك.. يك فروشنده دوره گرد.. يك مهندس علوم فني و نرم افزار.. يك معمار.. يك بقال.. يك نانوا.. يك خبرنگار ... يك .....
همه اينها نقش ماست..
مشكل اينجاست كه در تعريف نقش خود وامانده ام..
به من مي گويند "خبرنگار".. اصولا "خبرنگاري" با "خبربياري" متفاوت است.. "خبرنگار" آن كسي است كه با ديدي ريز و موشكافانه وقايع را مي بيند و از زاويه اي كه توانسته وقوع يك ماجرا را شاهد باشد يا بفهمد.. مي نگارد و تحليل مي كند آن واقعه را .. و به مخاطب نشان مي دهد كه اتفاق چيست .. حتي سعي مي كند از ابزارهاي متفاوت براي رساندن پيام خود به مخاطب كمك بگيرد. هماني كه اين روزها خبرنگاري "سايبر" مي نامندش و معتقدند خبرنگار بايد هم عكاس خوبي باشد، هم تايپيست پر سرعتي، هم مهندس فني خوبي و هم اگر لازم باشد جهانگرد قابلي تا در لحظات بحراني لازم نباشد يك نفر او را جمع و جور كند... بگذريم..
اين را خبرنگار مي گويند (حال با كمي پس و پيش و اضافه و كم) .. اما "خبربيار".. آن كسي است كه مي رود جايي به او خبري مي دهند و او بايد همه آن چه را كه گفته اند بنگارد و بياورد بدهد به سردبير و برود پي كار خودش.. كسي كه اصولا نبايد هيچ بفهمد و اگر هم مي فهمد فقط براي خودش فهميده.. به او چه ربطي دارد كه فلان اتفاق رخ داده؟؟ او فقط وظيفه انعكاس آن را در سريعترين زمان ممكن دارد و بايد همه آنچه را به او رسانده اند بدون هيچ دخل و تصرفي به مخاطب برساند.. فقط اگر قرار است زحمتي متحمل شود بايد قدري ساده بنويسد تا مخاطب عام هم به اندازه مخاطب خاص منظورش را بفهمد.. همين..
.. و من اين روزها گمان مي برم "خبربيار"ي بيش نيستم.. خبربياري كه اصولا نبايد بفهمد.. اصولا نمي فهمد.. اصولا اگر فهميد بايد ببندد دهانش را.. اصلا شده ام يك دستگاه فكس (يا به قول اين فرهنگستاني ها: "نمابر").. فقط بايد خبر را مخابره كنم.. همين.. آقاي فلان اين را گفت و آقاي بهمان فلان چيز را .. اين مي گويد فلان در حالي كه آن مي گويد بيسار (يا بيصار.. نمي دانم)..
روزي روزگاري عاشق شغلم بودم.. عشق به معناي واقعي.. همه زندگي ام شغلم بود.. با اشتياق به دنبال خبر مي رفتم و آنچه را مي خواستم از درون جامعه مي كشيدم بيرون و به نمايش مي گذاشتم.. همه چيز را .. زير و بم ها را.. خوبي ها و بدي ها.. مي خواستم همه آن چيزي را كه من مي دانم ديگران هم بدانند.. مي خواستم مردم بفهمند چرا بايد بهاي شب دير خوابيدن آقاي شهردار را با ممنوعيت فروش تراكم و جريمه هاي ميليوني پرداخت كنند (آن موقع ها كه خبرنگار حوزه شهرداري بودم) .. مي خواستم نيروهاي نظامي و انتظامي بفهمند وقت آن رسيده است كه پادگانها از شهر خارج شوند و اماكن تصرف شده زا خالي كنند و البته نروند در تپه هاي فلان و منطقه 22 تهران بهترين ريه تنفسي شهر را براي خانه سازي انتخاب كنند (همان پرونده ساخت و سازهاي غير مجاز نيروهاي نظامي كه انصافا سر و صداي زيادي به پا كرد و كار به مجلس كشيده شد ولي به بهانه تغيير و تحولات در شهرداري و دولت و ... دنباله آن گرفته نشد) ....
مي خواستم.. خيلي چيزها بود.. مجال گفتن نيست .. حوصله شنيدن هم مي دانم نيست.. ولي امروز چه؟؟ امروز عنوانم "خبرنگار پارلماني" نه ببخشيد "خبربيار پارلماني" است.. سه روز در هفته مي روم مجلس و مصوبات را مي نويسم و مصاحبه هاي فرمايشي مي گيرم و آنجا هم كه حرف مهمي به ميان مي آيد آقايان تاكيد مي كنند كه: "ضبط ها خاموش، فقط مي گوييم كه بدانيد"..
خنده دار شده ... به خبرنگار مي گويند فقط مي گوييم كه بدانيد.. خوب به فرض دانستيم.. اينطور كه بارمان سنگينتر مي شود... آن خبرنگاري كه نمي داند و نمي گويد كه حرجي بر او نيست اما آنكه بداند و به اطلاع عموم نرساند بايد برود.. خوب پس اين ديگر چه خبرنگاري است؟؟؟
قصه "خبرنگاري" كه "خبربيار" شد قصه من نيست.. قصه همه اهالي رسانه است كه اين روزها سعي مي كنند پشت نقاب بي خيالي خود را شاغل به شغل شريف اطلاع رساني معرفي كنند.. اما همه مي دانيم اين روزها چه ظلمي به اطلاعات مي كنيم.. همه مي دانيم چقدر مديون مردمي هستيم كه دانستن حق آنهاست و آگاهي دادن وظيفه ما ولي ما هم حقوق آنان را پايمال مي كنيم و هم از زير بار وظيفه خود شانه خالي مي كنيم.. واي بر ما اگر روز حسابي باشد و بخواهيم حساب آنچه را كرده ايم پس دهيم...
...
پ.ن۱: اين روزها اگر در گوگل كلمه زن را سرچ كنيد با پيغام فيلتر مواجه مي شويد.. دوستاني جمع شده اند و لوگويي ساخته اند در اعتراض به اين حركت.. فيلترينگ "زن" به معناي عام كلمه داره به وقوع مي پيونده هر چند در معناي خاص مدتها است كه رخ داده.. از ابتداي موجوديت زنها در جوامع...
پ.ن۲: براي دستيابي به آرامش بيشتر هر روز به جمله هاي زير و جملاتي از اين قبيل فکر کنيد:
***تا زماني که خودتان نخواهيد ، هيچ کس نمي تواند تحقيرتان کند.(تئودور روزولت)
***روزي شخصي بودايي را فحش و ناسزا ميداد ، بودا به وي گفت:از تو به خاطر اين هديه عالي تشکر ميکنم!اما متاسفم که نمي توانم هديه ات را بپذيرم ، راستي اگر کسي به من هديه اي دهد و من هديه را قبول نکنم به چه کسي تعلق خواهد داشت؟
***خواه فکر کنيد کاري را ميتوانيد انجام دهيد، خواه فکر کنيد که از انجام کاري ناتوان هستيد، هميشه حق با شماست. (هنري فورد)
***عشق از آن جهت در ما به وديعه گذاشته شده که آن را به ديگران ببخشيم.
***قلمرو خداوند درون ما انسانهاست.
***به دنبال رستگاري و سعادت خود باش و از صميم قلب خودت را دوست داشته باش.
قهوه چي: احسانه
چاي بخور غصه نخور
سید عباس یکی از زیارتگاههای شلوغ اعراب خوزستان است حالا فرض کنید روی دیوار یکی از دستشویی های مردانه این زیارتگاه با اسپری رنگ مشکی و در بزرگترین فونت ممکن به صورتی که در صورت باز بودن در دستشویی از فاصله 20 متری هم قابل خواندن باشد این جمله نوشته شده باشد:" عشق من حمیده بنی آوی از اهواز "
شاید در شهر شما این اتفاق مهمی نباشد ، اصلا شاید در شهر شما این اتفاق نباشد. اما در اهواز در بدبینانه ترین حالت این جمله می تواند به کشته شدن چند " حمیده بنی آوی " بدست برادران یا همسرانشان بینجامد! اصلا فرض کنید که خود شما به دستشویی یکی از زیارتگاههای مهم شهرتان بروید بعد جمله ای عاشقانه خطاب به خواهرتان روی دیوار دستشویی ببینید آنقدر عصبانی می شوید که دیگر کاری ندارید که شاید این اسم مال یک بنده خدای دیگر که همنام خواهر شماست باشد. به احتمال زیاد این نوشته را کسی نوشته باشد که با برادر یا پدر یا همسر این خانم یا شاید هم با خود این خانم دشمنی داشته باشد. اما به هر حال بعد از این نوشته خانم "حمیده بنی آوی" برای خانواده خود ننگ محسوب می شود و این لکه ننگ هم باید پاک شود! نکته جالب اینجاست که احمقی که این جمله را نوشته نه فقط جان فرد مورد نظر و آبروی خانواده اش را هدف قرار داده بلکه جان تمام افراد همنام با این خانم را هم در معرض خطر قرار داده است.
پ.ن1: منظورم آن سید عباس واقع در جاده اندیمشک - اهواز است، نه آن سید عباس معروف در آبادان.
پ.ن2: از فامیل این خانم مشخص است که ایشان از عرب زبانان خوزستان است.
پ.ن3:از روز اول قرارمان در قهوه خانه بر بی قانونی و بی نظمی بود اما انگار که این بی نظمی کم کم دارد آتش قهوه خانه را سرد می کند. از این به بعد من سعی ام را می کنم که جمعه هر هفته یک مطلب اینجا بنویسم. شاید بقیه قهوه چی های فعال(بهروز، کلئوپاترا و نثرما) هم بهتر باشد یک نظمی برای نوشتن در اینجا برقرار کنند، دکتر وجدانا میدونی چند وقته اینجا چیزی ننوشتی!
صادق با چای همیشه تلخ
روزي مردي به سراغ دكتري معروف حاذق ميره براي معاينه،
به دكتر میگه:
آقای دکتر مشکل من اینه که خیلی غمگین هستم... هیچ چیز منو خوشحال نمیکنه... اصلا نمیخندم..... نمي تونم شاد باشم.. همه چيز دنیا برام تلخ و سخت شده...
دکتر همه تلاش خودش رو به كار مي بنده براي شاد كردن مرد:
بهش دارو میده... مرده میخوره
... و تاثیری نداره
دکتره بهش گاز خنده آور میده
... بی تاثیره
قلقلکش میده
... هیچی
واسش لطیفه میگه
... اصلا
خلاصه دکتره هوا میره٫ زمین میاد
... هیچ اثری نداره.
آخرش یه فکری میکنه .... میگه:
فقط یه راه هست... برو فلان شهر.. فلان خیابون.. فلان کوچه... یه سیرک هست... و تو اون سیرک.. يه دلقک... که عبوس ترین و بد اخم ترین آدمها وقتی اون رو میبینن از ته دل میخندن... اگر اون رو ببيني و ساعتي در كنارش باشي مطمئن باش تو رو هم مي خندونه و دنياي تلخت رو برات شيرين مي كنه
مرد، نگاهي به دكتر مي اندازه ... آه سردي مي كشه و میگه:
" من همون دلقک هستم"
****************************************************
پ.ن۱: تشابه چاي قهوه خونه ما با اخرين پست دجاوو اتفاقي نيست ..
پ.ن۲: ...
پ.ن۳: پست قبلي توسط قهوه چي كلئوپاترا نوشته شده بود و از تمام دوستاني كه به اشتباه تصور كردند قراره قهوه خونه از بلاگفا نقل مكان كنه عذرخواهي مي كنم...
****************************************************
قهوه چي:احسانه
چاي بخور غصه نخور
با عرض معذرت به علت تاخیر در دم کردن چایی (یه وقت فکر نکنید از تنبلی بوده ها که فکرتون کاملا درست و بجاست).
خبر اول اینکه من از بلاگفا جلای وطن کردم!!! و به پرشین وبلاگ رفتم. لطفا به خانه جدیدم بیاید.
خبر دوم اینکه میخواهم یک کمی غر بزنم یک کمی ناله کنم یک کمی شاید چایی را به کامتون تلخ کنم انشااله که ببخشید این غریب دور از وطن را.
توی این چند هفته در شرکت ما حسابی طوفانهای مخربی بپا شد که روی طوفان کاترینا و غیره و ذلک را سفید کرد و ما همچنان شوکه شدیم که نگویید و نپرسید که قیافه ما بسی دیدن دارد!!!
چنانچه که روایان شیرین گفتار و طوطیان شکرشکن روایت می کنند یک سری کلاغ سیاه بد خبر برده اند اندر بر خان و گفته اند که در حوزه مملکت داری شما بسی افراد بی خرد در دنیای بی در و پیکری بنام اینترنت به جاهایی رفته اند که نباید می رفتند و خبرهایی را خوانده اند که نباید می خوانند و غیره و ذالک!!! خان بر آشفت و دستور داد تمام سایتها را ببندند تمام افراد را احضار، بازجویی و اعتراف بگیرند که کجا رفته اند!! بی اجازه و با اجازه. خلاصه بعد از این کارهای مهم و این دستورات. اینترنت جیره بندی شد و فضاهای مجاز شده شدند یاهو و گوگل (خدا بده برکت به اینهمه فضا). باری بهر جهت ما ماندیم و خانه ای دور از دسترس.
موضوع به همین جا ختم نشد و خان دستور داد تا عده ای را برای زهر چشم گرفتند از دیگران فدا سازند و شب عیدی بیندازنشون بیرون!!! و اعلام نمودن اگر حرفی بزنید چنان گوشتان را بپیچیم که گوشتان را از یاد ببرید از درد و آرزو کنید که ایکاش کنده میشد و اینچنین پیچانده نمی شد.
شاهد بودم و دیدم کسانی را که بشدت آزرده و رنجیده و ستمدیده، نه می توانستند به جایی شکایتی برند و نه دادرسی جز خدا برایشان مانده بود. شاهد بودم اشکهایی را که بر رخسارشان می چکید و دستی نبود تا اعتماد از دست رفته شان را برگرداند. شاهد بودم که بسادگی قلبهاشان شکست و کسی نبود که آن شکسته ها را ببیند و بترسد از زمان دادرسی. شاهد بودم نامردیها را، شاهد بودم زشتیها را، شاهد بودم تهمتهای ناروا را.
ای خدا پس چرا ساکتی؟ ای خدا پس عدالتی که از آن حرف میزنی کجاست؟ ![]()
قصه دردناکی است قصه هبوط انسان. از آنچه که خدا خواست برایش و آنچه را که انجام داد و خود را تا درجه حیوانیت تنزل بخشید.
در این هیاهوی
من و ما
گم شده احوال پرسی
محبت کو
عشق کجاست
نهان در پستوی خانه
زندگی کن
باور کن
جاری شو
در نهایت
اما
افسوس از بی نشانی
در این کوره راه
نمی رسی به سرانجام
یک نگاه
ولی باور کن
شاید زمانی که آدمیت
برگشت
عشق پیدا خواهد شد
پرنده خوش خبر
پیام شادی آفرین
در پیدایش را خواهد سرود
آنگاه تو می یابی
خویش را
از دور دستهای این دشت
و
شادی قطره قطره
جاری میشود
در کویر شوره زار دل
آه ای خدا
دوستت دارم تا بی نهایت
قهوه چی غرغرو: کلئوپاترا دختر فیلیپ![]()
![]()
![]()
قرار نبود قهوه چي ها چاي سياسي دم كنند.. قرار نبود اينجا سياسي بنويسيم و دو تا استكان چاي رو به مشتري هاي عزيز زهر كنيم.. اما چه كنيم كه اصولا همه مردم ما سياسي هستن.. اصولا ايران همه چيزش سياسيه، حتي اقتصادش و حتي امور اجتماعيش..
اتفاقات رخ داده در روزهاي اخير همگي به نوعي نتيجه آن چيزي است كه برخي بي تدبيري مي خوانندش و برخي شجاعت.. برخي دستيابي به فناوري هسته اي را حق مسلم ملت ايران مي دانند و معتقدند براي حصول اين حق بايد حتي از جان هم گذشت و آماده دفاع و جنگ و خونريزي بود.. اما بسيار هستند كساني كه مي گويند گرچه دستيابي به اين حق لازم است اما نبايد هر راهي را براي رسيدن به اين هدف انتخاب كنيم.. به زبان ساده تر معتقدند نبايد بگوييم هدف وسيله را توجيه مي كند...
برخي مي گويند دنياي امروز دنياي خون و خونريزي نيست و بايد با روش هاي ديپلماتيك و از طريق مذاكره به آنچه مي خواهيم برسيم و برخي ديگر معتقدند از آنجا كه معاندان ايران برنامه هسته اي را بهانه كرده اند و هدف اصلي شان سرنگوني نظام است پس نبايد تصور كنيم كه با مذاكره مي توان همه چيز را حل كرد.. اين گروه دم از آمادگي دفاعي مي زنند و خبر از تجهيزات پيشرفته موشكي و 10 ميليون نيروي بسيجي مي دهند...
اما آيا مردم ايران مي دانند چه چيزي در پشت پرده همه اين اتفاقات مي گذره؟؟ يا باز هم دارند دنباله روي از شعارها مي كنند؟ آيا در صورت تحريم تاب مقاومت دارند؟ برنامه نفت در برابر غذا را مي توانند تحمل كنند؟؟ يا در صورت وقوع جنگ حاضرند همانند ابتداي انقلاب (كه البته روحيه انقلابي آن زمانها در ميان مردم موج مي زد و امروز...) جان بركف نهاده و به دفاع از كشور بپردازند؟؟
در روزهاي گذشته سعي كردم سكوت كنم.. فقط شنيدم.. از همه .. از دوستان و همكارانم گرفته تا وبلاگ نويسا و خبرنگارا و سردبيراي فعال و حتي نمايندگان مجلس و دبير شوراي عالي امنيت ملي و...
هر كس قضيه رو از بعد خودش تصوير و تحليل مي كنه.. بسيار هستند كساني كه فكر و ذكرشان خروج از كشور و پناهنده شدنه.. و اين يعني فاجعه اي كه به نظر مي رسه مسئولان ما اون رو ناديده گرفتند.. البته هستند كساني كه مي گن مي مونيم و اگر جنگ هم شد مقاومت مي كنيم و اين مقاومت ما البته به معناي دفاع از صد در صد نظام نيست بلكه نمي خواهيم ناموسمون به دست بيگانه نيفته .. حالا البته فرقي نمي كنه منظور از اين ناموس وطن باشه يا خانواده..
اما گمانه ديگه اي هم اين روزها مطرحه.. گفته ميشه از اونجايي كه دولتمردان به خوبي مي دونن ديگه نمي تونن مثل جنگ ايران و عراق روي مردم حساب كنن و در صورت هرگونه حمله نظامي احتمال تغيير نظام ميره.. همين روزا است كه به بهانه مذاكره و ... به مصالحه برسند.. اينهم البته بعيد نيست.. ولي اصولا چرا به اينجا رسيديم؟؟؟ چرا ظرف اينهمه مدت نتونستيم اعتماد جهاني رو جلب كنيم؟؟ چرا تعداد آراي موافق با ارائه گزارش ايران از 21 راي به 27 راي رسيد و هزاران چراي ديگه كه حتي گفته هاي يكي از دوستان كه اين روزها خيلي با اعتماد به نفس مي نويسه و معتقده ما خيلي خوش شانسيم و قطعا پيروزي از آن ماست و شهر در امن و امان است هم نمي تونه پاسخ دقيقي به اين چراها بده...
امروز وقتي از لاريجاني پرسيدم آيا ايران مي تونه به تنهايي به مرحله انتهايي غني سازي و شكافت هسته اتم برسه؟ با لبخند ويژه اي پاسخ مثبت به من داد.. و ديگه هيچ نگفت.. نمي دونم.. شايد به عنوان يك ايراني دلم بخواد بتونيم به اين فناوري دست پيدا كنيم ولي چرا اينطوري؟؟ چرا ما هميشه بايد هر چيزي رو اينگونه به دست بياريم؟؟ فكر نمي كنيد يه جاي قضيه مي لنگه؟؟ چرا هيچ كس به دنبال اين لنگي نيست؟؟ چرا همه توي بهت فرو رفتيم؟؟ بابا تا 5 مارس راه زيادي نمونده.. ايران هم قطعا توي شوراي امنيت محكومه.. برو و برگرد نداره.. بعدش هم يا تحريمه يا جنگ.. راه سومي نيست.. امريكا و اروپا اگر حالا خيلي به ما كاري ندارن به خاطر اينه كه مي دونن هنوز نتونستيم يه اتم هم غني سازي كنيم.. ولي اگر اين اتفاق بيفته ساكت نمي نشينن و ما رو تماشا كنن..
زياد نوشتم هر چند كه نيمي هم از آنچه واقعا مي خواستم بنويسم رو نتونستم توي اين سطور بيارم.. فقط يه چيز مي گم.. يه خطاب به صدا و سيما و دولتمردان و مسئولان امور سياسي كشور...
شما رو به خدا به مردم دروغ نگيد.. بگذاريد بدونن حقيقتا چه اتفاقي داره رخ ميده.. اينقدر شعار ندين.. اگر هر اتفاقي رخ بده اين مردم هستن كه بايد آخرش بايستن و از شما دفاع كنن.. شما بدون مردم هيچ نيستيد.. پس راستش رو بگيد.. بذاريد مردم بدونند براي چي بايد تحريم بشن.. براي چي بايد جنگ كنن.. اينقدر شعاري و انقلابي حرف نزنيد.. كسري ها رو بگيد تا مردم هم پشت شما باشن.. الان موقع تفرقه نيست.. مجبوريم متحد باشيم.. بياييد يه مدت همديگه رو بيشتر بفهميم...
پ.ن1: چاپ كاريكاتورهايي از پيامبر اسلام و اعتراضات گسترده مسلمانان جهان اتفاقي نيست.. اول مسلمونها رو تروريست قلمداد كردند و حالا رهبرانشون رو.. به جاي اينكه سرمون رو توي برف فرو كنيم بهتره يه كم اين چشماي هميشه خواب رو باز كنيم.. بهتره اينقدر هم از راي مخالف سوريه و كوبا كه اين روزها به عنوان سردمداران تروريست توي دنيا شناخته مي شن خوشحال نشيم...
پ.ن2: حركت به اصطلاح دانشجوياني كه روز دوشنبه سفارت اتريش و دانمارك رو به آتش كشيدن و شيشه هاي اونها رو شكستند و كلي كوكتل مولوتوف خرج اين كار كردن احمقانه ترين واكنشي بود كه يه قشر فرهنگي!! مي تونه نسبت به توهين به مقدساتش داشته باشن.. كاش دانشجوها بفهمن اين روزها ميشه از طريق مودبانه تري اعتراض رو اعلام كرد.. تا كي مي خواهيم به روش انسانهاي اوليه برخورد كنيم و توقع داشته باشيم همه دنيا ما رو آدم حساب كنن؟؟؟؟
پ.ن3: امشب داشتم يه كتاب مي خوندم با عنوان "نامه هاي بچه ها به خدا" لز دكتر ديويد هلر.. نامه بچه هاي امريكايي بود به خدا.. حيفم اومد شما دو- سه تا از نامه ها رو نخونيد:
**خداي عزيز، اگر امروز عيسي زنده بود، او را به چه كشوري مي فرستادي؟ من ايالا متحده امريكا را توصيه مي كنم. ما واقعا به او احتياج داريم.
با عشق "ادوارد پسر 11 ساله"
**خداي عزيز، لطفا مردم روي زمين را با هم مهربان تر كن. اين كار باعث مي شود كه تروريسم يا از آن خشونت هايي كه در تلويزيون نشان مي دهند ديگر خبري نباشد.
با بهترين آرزوها "آنيتا 11 ساله"
**خداي عزيز، فكر مي كني بايد دانشمندها و سياستمدارها را به خاطر سلاح هاي اتمي سرزنش كرد يا دوست داري خودت مسئوليتش را به عهده بگيري؟
"جروم 12 ساله"
**خداي عزيز، چرا كاري كرده اي كه همه چيزها دوجنبه داشته باشند، مثلا آدم هاي خوب و آدم هاي بد، شرق و غرب؟ ما كه همه مثل هم هستيم، مگرنه؟
با احترام "كن 12ساله"
ببخشيد اينقدر پرحرفي كردم..
قهوه چي:احسانه
چاي بخور غصه نخور
از اولش وقتی همه حرص می خوردن من به ریشت می خندیدم ... آخرش هم من از همه بیشتر خندیدم ... خوش باشید همه ...![]()
راستی یادم رفت از دوستم فاما و دوستش که اسمشو نمی دونم کلی تشکر کنم ... کار اصلی رو اونا کردن .. اما چون من تمومش کردم به پای من نوشته می شه : کار را که کرد ؟ آن که تمام کرد![]()
****************************************************
سلامي دوباره به همه مشتري هاي قهوه خونه بلاگفا.. دوستاي خوبي كه اين روزها دلمون براشون خيلي تنگ شده بود... با اين وضعيتي كه اين چند روزه قهوه خونه به اون دچار شده بود لازمه يه توضيحاتي رو ارائه بدم.. اما قبل از اون بايد از چند نفر تشكر كنم...
اول از همه تشكر بسيار بسيار زياد همه قهوه چي ها و مشتري هاي قهوه خونه خدمت جناب آقاي شيرازي مديريت سايت بلاگفا كه الحق و والانصاف با لطف ويژه اي كه داشتن نذاشتن چراغ اين قهوه خونه خاموش بشه.. اقاي شيرازي از طرف همه بر و بچ تشكر مي كنيم..
دوم اينكه از دوستاي گلم، نهال، فاطمه، ليلا و مرجان كه نهايت تلاششون رو به كار بستن تا بتونيم دوباره توي قهوه خونه چاي دم كنيم هم تشكر مي كنم.. به همين دليل هم هست كه مطلب بالايي رو كه نهال زحمت كشيده و نوشته رو پاك نكردم..
و اما جريان... هيچي .. يه دوستي دلش خواسته بود يه كم با ما شوخي كنه و كليد قهوه خونه (ياهمون پسورد) را ورداشته بود و قفل رو هم عوض كرده بود.. حالا بماند كه بي مرام بازي درآورد و خودش نيومد كليد رو بهمون بده .. ولي ما يه شهرداري به نام جناب شيرازي داريم كه شاه كليد همه درهاي بلاگفا رو داره و با اجازه اون قفل رو عوض كرديم.. حالا هم از اينكه باز هم مي تونيم براي شما چاي دم كنيم خوشحال و خرسنديم.. همين..
امروز به خاطر بازگشايي مجدد قهوه خونه يكي يه استكان چاي زعفروني با كيك شكلاتي مهمون من.. قهوه چي بريز چايي ها رو....
شاد باشيد و هميشه سلامت..
قهوه چي: احسانه
پسركي از مادرش پرسيد: مادر چرا گريه مي كني؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمي دانم عزيزم ، نمي دانم!!!
پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟
پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه زنها گريه مي كنند، بي هيچ دليلي!!!
پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود.
يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام. به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند؛ به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند؛ به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند، او به كار ادامه دهد؛ به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند؛ به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد؛ و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست، فرو بريزد .
اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت، بتواند از آن استفاده كند.
زيبايي يك زن در لباسش، مو ها، يا اندامش نيست. زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد، زيرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست.
همين!!
****گزارش کمیته دفاعی مجلس درباره سقوط هواپیمای حامل خبرنگاران رو توی پاتوق بخونید حتما..
قهوه چي: احسانه
چاي بخور غصه نخور
قابل توجه تمامی سازمان های جاسوسی و غیرجاسوسی ، تمامی افراد حقیقی و حقوقی و بالاخص تمامی مشتریان پرو پاقرص قهوه خونه ما!
بعد از کلی کار اطلاعاتیه خفن و اینا بالاخره تونستیم عکس یکسری وبلاگ نویس کته کله را که دریکی از سفره خانه های سنتی تهران جمع شده بودند بدست بیاریم!
بر اساس اطلاعات رسیده چهار نفر از این جمع خبرنگار بوده و دو نفرشان هم در کار خبری دستی بر آتش دارند ، همچنین چهار نفر از قهوه چی ها به همراه رئیسشان در این جمع حضور داشتند.
اینم عکساشون ! هر کی تونست اسامی صاحبان عکس را درست بگه برنده نوشیدن مجانی یکسال چائی زعفرانی در این جا می شه!
امروز هم مثل بقیه روزها بود هیچ فرقی هم نمیکرد دوباره صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم دوباره 6:30 از خونه بیرون زدم پیاده تا فلکه ساعت تاکسی به مقصد چهارشیر مسیر از کجاست از کیانپارس محله پولدارهای اهواز محله ای با خونه های میلیاردی از جلوی بانک سامان هم گذشتم و رسیدم محل کار . اما یه فرقی داشت این بار خبر بمبگذاری زودتر بهمون رسید شاید کمتر از یک ساعت بعد از وقوع انفجار اولی . آره تنها فرقش با بقیه دفعات همین بود. راستی یه فرق دیگه هم داشت اونم این بود که محل کار دایی من منابع طبیعی بود زنگ زدم خانمش گفت: امروز ماموریته ، خدا را شکر! چرا خدا را شکر مگه بقیه آدم نبودند مگه اونهایی که مردند خواهرزاده نداشتند، چه میدونم باور کنید دیگه بمبگذاری هم به قسمتی از زندگیمون تبدیل شده . شایعه پشت شایعه؛ هتل پارس ، کمپلو ، ملی راه و بنیاد جانبازان اماکنی بود که نه توسط بمبگذاران بلکه توسط شایعه سازان منفجر شد.
یکی میگه کار جدایی طلبان خلق عربه یکی میگه کار احمدی نژاده برای افزایش محبوبیت یکی هم میگه... اصلا ولش کن مگه مهمه که کار کیه. حتی محمد حیدری هم که امروز برای یه کاری رفته بود بانک سامان مهم نیست.مهم بچه سه ساله محمد حیدریه که نمیدونه برای چی نباید باباشو ببینه .
ما خوزستانیها چه عربهامون چه غیر عربهامون مشهوریم به خونگرمی مشهوریم به مهمان پرستی حالا این چه بلاییه که داره سرمون میاد خدا میدونه، مگه چه گناهی کردیم خدا میدونه .نفت را که داریم میدیم همه استفاده کنند، همون یک و نیم درصدش را هم بهمون ندن، ندادند زیاد مهم نیست؛ آب کارون را هم که داریم میدیم قم و اصفهان استفاده میکنند دیگه چی باید بدیم تا خدا بلا سرمون نیاره ها خدا خوب بگو دیگه چی داشتیم و ندادیم؟ میگی خون ندادیم ؟ مگه مادربزرگ من نبود 3 تا بچه هاشو داد و جنازه تحویل گرفت یکی دیگه هم داد هیچی نگرفت آخرش هم زد به سرشو و شد مضحکه عام و خاص. خوب پس خون هم دادیم چی دیگه باید بدیم خدا تا راحت بشیم؟ شاید گناهمون اینه که از دست دادن برامون عادی شده دیگه مثل بقیه فکر نمیکنیم آسمون به زمین میاد اگه یه آدم بمیره خیلی راحت میگیم خدا رحمتشون کنیم شاید دلمون سنگ شده از بس جنازه دیدیم. اینقدر برامون عادی شده که شبکه خوزستان هم در شروع برنامه هاش بدون هیچ اشاره ای به بمبگذاریها یک ساعت کارتون پخش کرد . اینقدر عادی شده که حتی یه نفر هم فکر نمیکنه چرا یکی از مسئولین امنیتی استعفا نمیده . اینقدر عادی شده که حتی گفتگوی ویژه خبری هم برنامه امشبش درباره بودجه سال 85 هست.
به هرحال امروز هم مثل بقیه روزها بود ....
ببخشید دلم گرفته بود سر شما را هم درد آوردم میدونم این خزعبلات جاش اینجا نیست ولی احسانه خانم گفت یه چایی دم کن منم از بس تنبلم بلد نیستم چایی دم کنم ،چایم یا تلخ میشه یا کمرنگ این یکی هم یکمی تلخ شد شما ببخشید.
صادق
در ضمن مردم ۹ تا ۹ تا میرن قهوه خونه سنتی قرار وبلاگی میگذارند اونوقت من بدبخت باید زیر بمب و آتش و خون برای شما چایی بریزم آخه اگر دردم یکی بودی چه بودی!(بهروز بابت تذکرت ممنون)
و اما سخنانی از بزرگان
اسپنسر جانسون: "زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم ، نیمه دوم در حسرت نیمه اول "
ناشناس: "معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش "
ابوعلی سینا: "هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست"
جانسون: "بهترینها و زیباترینها در جهان نه دیده می شود و نه حتی لمس میشود، آنها تنها باید در دل دیده و لمس کرد"
البته من برخي از بزرگان نامبرده را نمي شناسم و اگر اشتباهي در نقل قول رخ داده است شما قطعا خواهيد بخشيد...
***************************************
قهوه چي: احسانه
چاي بخور غصه نخور