
سلاااااااااااااام ... من اومدم...
سلام به همه دوستای گل ومهربون .. به همه دوستای حقیقی و مجازی .. دوستایی که دنیای من رومی سازند و روزها و شبهای من با حضور اونها رنگ و بوی زندگی به خودش می گیره... دلم برای همه تون تنگ شده بود.. هرچند رفته بودم به دیدار یار و اونجا آدم سرشار میشه از همه لذتهای مادی ومعنوی .. اما نبودتون رو حس می کردم...
شاید خیلی از شما مشتری های گل قهوه خونه این حرفا رو قبول نداشته باشید و دعا کردن و نیاز آدمی رو به خالقش به سخره بگیرید.. ولی من دعا کردم.. برای همه.. برای آرایه مهربونم.. برای رهای عزیزم... برای بهروز و سیامک قهوه چی های عزیز و خصوصا بهروز که چراغ قهوه خونه رو روشن نگهداشته... برای داداش رضا... برای حاج باران... برای حسین خداد عزیز که می بینم انگار دوباره از در آشتی با ما در اومده و قدم به قهوه خونه کوچک ما گذاشته... برای اون دوست عزیزی که اینهمه نکته بینی های ظریفی داره که استفاده از یک کلمه عربی (محقر) رو به من گوشزد می کنه و من ازش ممنونم... و خلاصه برای همه کسانی که دوستشون دارم و می دونم اونقدر مهربونن که کمی هم من رو دوست داشته باشن....
درباره سفرم هیچی ندارم بگم.. جز این که مثل همه کسانی که به این سفر رفتند آرزو کنم شما هم برید تا بفهمید اونجا چه خبره... حس غیر قابل توصیفی داره... فقط این رو بگم که اونجا توی خونه خدا که هستی از همه چیز بی نیازی.. اونجا نمی تونستم از خدا چیزی بخوام... تا سه روز هر روز می رفتم و می نشستم مقابل کعبه و ساعتها بهش خیره می شدم بدون اینکه بتونم حاجتی از خدا بخوام... هر چه فکرمی کردم که فلان آرزو رو از خدا بخوام اجابت کنه قادر به زبون آوردنش نبودم... اصلا احساس می کردم اون حاجت یا آرزو زیادی ناچیزه... حس می کردم خدا که خودش همه چیز رو می دونه برای چی اصلا باید به زبون بیارم... تنها چیزی که تونستم ازش بخوام این بود که گناهانم رو ببخشه... همین...و اگر همین رو هم اجابت کنه برای عمری بندگی کافیه...
خلاصه اینکه فقط باید اونجا رفته باشید تا بتونید بفهمید من چی می گم.. هنوز هم باورش برام سخته که تونستم اونجا باشم.. ولی رفتم.. اونجا آخرین نقطه حضوره ... منشا و سرچشمه زندگی... نقطه عطف وجود... و کاش می تونستم جملاتی رو پیدا کنم که بتونم همه آنچه د دلم می گذره رو وصف کنم..
در سفرم خیلی چیزها آموختم... مسلمانانی از قومیت ها و ملیتهای مختلف وقتی یکجا جمع شده باشند و یکصدا و متحد خالق خودشون رو صدا بزنن باشکوهترین صحنه ممکن رو خلق می کنن .. درباره اختلاف بین شیعه و سنی و اینکه واقعا کدوم یک درستتر میگن حرفهای زیادی دارم که قول میدم در یک پست جداگانه درباره اش بنویسم...
مخلص کلام اینکه آمدم و به سلامتی هر چی عشق توی این دنیاست همه مشتری های گل و مهربون رو به یه لیوان شربت بیدمشک و زعفران و کیک مخصوص دعوت می کنم..
پ.ن: آقای حسین خداداد عزیز .. به قهوه خونه خودت خوش آمدی... اینجا کسی رو بیرون نمی کنن.. بی مهری و کم لطفی خودت بود که مدتی نیومدی به ما سر بزنی.. ولی بازگشت مجددت روبه فال نیک می گیرم و رسما ازت دعوت می کنم مجددا به جمع قهوه چی ها بپیوندی... اگر دوست داشتی چای دم کنی... به همان ایمیل قدیمی در مسنجر پیغام بفرست تا رمز ورود به قهوه خونه رو برات بفرستم...
قهوه چی : احسانه
چای بخور غصه نخور
*********************************
دیروز با یکی از رفقام که قراره حداقل ۸ سال نبینمش مصاحبه کردم .... هر چند که آخرای مصاحبه اونقدر فضا احساسی شد که بچه هایی هم که جمع بودند و داشتند ما رو نیگا می کردند همه گریشون گرفت و واقعا یکی از تلخترین چند صد مصاحبه ای بود که تا حالا گرفته بودم... یکی از سوالاتی که یهو به ذهنم رسید این بود : اگه بری بالای برج میلاد و همه مردم تهران ببیننت و صداتو بشنون و بخوای برای یک دقیقه باهاشون حرف بزنی چی می گی؟
( مصاحبه زرد نبودها...به لحاظ اینکه طرف مصاحبه اهل فلسفه و سیاست بود و دید خاصی به مردم ایران و مخصوصا تهران داشت این سوال را پرسیدم!)
جوابش .... جوابشو حالا نمی گم تا شما جواباتونو بدید!
اگه بری بالای برج میلاد و همه مردم تهران ببیننت و صداتو بشنون و بخوای برای یک دقیقه باهاشون حرف بزنی چی می گی؟
بچه ها برای دوست روزنامه نگار من دعا کنید.... دعا کنید ... هرچند که حکم زندانش تائید شده...
**********************************
قربون همگی .... قهوه چی بهروز
تا بازگشت با شکوه خبرنگار پارلمانی به سفر حج رفته: چائی بخور غصه نخور!
من که می دونستم این قهوه چیای ما زیادی ایرانی هستند و از تنبلی لنگه ندارند!
این یه پست تصویریه از عکسهای قشنگی که این چند وقته تو اینترنت بود.... هر کی هر جور دوست داره برداشت کنه... بهم ربط داره یا نداره...من نمی دونم!






***********************************
خوب بید؟
قهوه چی : بهروز
چائی بخور غصه نخور!
اگه یادتون باشه احسانه گفت یه سری خبره که بهروز بهتون می ده.... یکیشو فعلا می گم تا بقیش... بالاخره من از محیط بلاگفا دل کندم و با کمک قهوه چی سیامک نقطه دید رو سایت کردم....خوشحال می شم که به سایت منم سری بزنید و اگرم قبلا منو لینک کرده بودید لطف کنید و آدرسش رو تصحیح کنی.
*************************
قهوه چی : بهروز
چائی بخور غصه نخور