سلام....بعد از چند هفته غيبت با يه ماجراي واقعي و البته كمي طولاني خدمت دوستاي گلم رسيدم...ببخشيد اگه يكمي طولانيه ...
****************
از قديم و نديم وقتي مي خواستند كه بگه آره فلاني عاشق شده و خيلي هم عاشق شده ليلي و مجنون و خسرو و شيرين رو مثال مي زدند، يكمي كه بزرگتر شديم و با واقعيات زندگي امروز آشنا شديم فهميديم كه ليلي و مجنون در دنياي امروز ما معني نداره و به گذشته تعلق داره، اما امروز ظهر يه ماجرايي رو فهميدم كه براي چند دقيقه اي گيج و منگم كرد و فهميدم كه هنوز هم مي شه داستان ليلي و مجنون رو خوند البته با كمي تفاوت نسبت به گذشته!
ماجرا از اين قرار بود:
بعد از اينكه يه ماجراي جالب اتفاق افتاد و به راديو دعوت شدم تا تست گزارشگري بدم و قبول هم شدم معاونت صداي اون زمان مركز يكي رو صدا كرد و گفت فلاني اين آقا بهروز ما از امروز گزارشگر راديو شده برو راه و چاه رو نشونش بده، اون بنده خدا يه پيرمرد لاغر با قدي كوتاه بود كه صداي بسيار گرمي هم داشت، خلاصه شروع كار من با اون پيرمرد بود كه من بعد از مدتي او را بابا صدا مي كردم كه البته به خاطر اين بود كه بابا بخشي از فاميلش بود (چون بابا هم عادت داشت با فاميلاي بچه ها بازي كنه و روي فاميلا براي بچه ها شعر بگه منم بهش مي گفتم بابا و هر دفعه يه چيزي هم بهش اضافه مي كردم)، پيرمردي 72 ساله ولي بسيار سر حال و شوخ طبع و البته حاضر جواب، حاضر جواب از اين نظر كه تا يه كلمه مي گفتي ظرف كمتر از 5 ثانيه براش يه شعر مي ساخت، همه بهش مي گفتند شيطون!
آخه فرض كنيد يه پيرمرد 72ساله مرتب اين و اون ور بره و همش بخنده و شاد باشه و از ساعت 7 صبح تا 11 شب يا راديو باشه يا تلويزيون، اونجا بيشتر كار صدابرداري مي كرد و براي يه سري برنامه هايي كه احتياجي به صداي گزارشگر نداشت و در واقع ضبط كارشناسي بود مي رفت، يه روز بهش گفتم بابا تو كه صدات اينقدر گرمه چرا اجرا نمي ري؟ گفت: ديگه از ما گذشت 30 سال گوينده بودم تو كجا بودي وقتي ما كار گويندگي رو شروع كرديم؟! الان پنج ساله كه گذاشتمش كنار!
چند ماهي كه گذشت بيشتر با بابا رفيق شدم اونهم به خاطر اين بود كه من چون دانشجو بودم و بيشتر روزها نمي رسيدم صبح تا عصر برم راديو از ساعت پنج و شش بعد از ظهر مي رفتم راديو يا تلويزيون و بعضي وقتا تا ساعت 1 نصفه شب هم سازمان مي موندم و كارامو انجام مي دادم، توي اون تايم زماني هم توي توليد راديو فقط من بودم و بابا وهيچكس ديگه نبود، هر از چند گاهي كه به قول بچه ها گوشامون كش مي اومد و از بس گزارش گوش مي داديم و اديت مي كرديم مي رفتيم توي فضاي سبز سازمان و باهم گپ مي زديم، يه بار كه داشتيم حرف مي زديم زد زير گريه و گفت: ديگه از اين زندگي خسته شدم ، سر نماز هميشه به خدا گلايه مي كنم كه چرا اصلا منو بدنيا بوجود آوردي؟!
جا خورده بودم، پيرمرد شاداب و بشاشي كه 30 سال گوينده بوده و چند تا كتاب هم ترجمه كرده و خيليا با صداش خاطره ها دارند، داره اين حرفا رو بهم مي زنه، هر چي اصرار كردم كه بگه چرا از زندگي خسته شده درست جواب نمي داد و ربطش مي داد به سنگيني كار و اين حرفا ولي چشماش يه چيز ديگه مي گفت!
امروز كه داشتيم با امين كه از گويندگان و گزارشگران آينده داره و يه سري برنامه هم براي شبكه هاي مختلف استاني و همينطور جام جم اجرا مي كنه صحبت مي كرديم، بحث بابا شد، گفت: فلاني عجب آدم باحاليه توي كلاساي آموزش كاميپوتر كه سازمان گذاشته شركت كرده و 18 هم گرفته و الان كلي براي خودش اوستا شده و داره اديت كامپيوتري هم ياد مي گيره!
به امين گفتم: مي دوني چرا بابا اينقدر از زندگيش شاكيه؟
چند لحظه ساكت شد و گفت : آره، اون زمان جوونيش گوينده راديو مشهد بوده اونجا عاشق يه دختر مشهدي مي شه، براي دختر مي مرده و خلاصه عاشق سينه چاكش بوده و دختره هم دوستش داشته و چند سالي ليلي و مجنون بودند، اما وقتي مي ره خواستگاريش دختره مي گه من تو رو دوست ندارم و نمي خوام با تو ازدواج كنم، بابا بالا مي ره پائين مي ياد ناله مي كنه التماس مي كنه فايده نداره كه نداره ، دهها بار مي ره خواستگاريش ولي دختره مي گه نه! من نمي خوام با تو زندگي كنم!
بابا هم به دختره مي گه: مطمئن باش اگه يه روز از زندگيم باقي مونده باشه بالاخره با تو ازدواج مي كنم ولي دختره جواب مي ده مطمئن باش كه من زودتر از تو مي ميرم و وصيت مي كنم كه روي كفنم با خط درشت بنويسند بابا دوستت ندارم!
بابا نفهميد كه چه اتفاقي پيش اومد كه دختري كه تا ديروز بهش مي گفت دوستت دارم و اون هم براي دختره مي مرد يه هويي عوض شد....
دختره چند ماه بعد ازدواج مي كنه و بابا هم چند سال بعدش ازدواج مي كنه تا اينكه چند سال پيش همسر بابا نامه هايي كه بين شوهرش و اون دختر مشهدي رد و بدل شده و يه سري عكس رو پيدا مي كنه و دنباله ماجرا رو مي گيره و قضيه رو مي فهمه و از اون به بعد با بابا مثل يه برده رفتار مي كنه و اگه مي خواي قضيه رو به فاميل و بچه هات نگم بايد فقط كار كني و كار و هر چي پول در مي ياري دو دستي تقديم من كني....
بابا هم براي حفظ آبروش اين كار رو مي كنه چرا كه مخصوصا نمي خواد پسرش كه الان آقاي دكتره و استاد دانشگاهه ماجرا رو بفهمه...اينا به كنار بابا آرزوش اينه كه يا با اون دختري كه عاشقش بوده بالاخره يك روز زندگي كنه و اگر هم نشد و اون ليلي مرد بره نبش قبر كنه تا بهش ثابت بشه كه اون دختر اون روز بهش دروغ گفت.....
آره...اون پيرمرد آروزش اينه كه اون دختر دروغ گفته باشه.... بابا هنوز هم عاشقه...عاشق....يه عاشق 72 ساله كه هنوزهم منتظر عشقشه....
*****************
قهوه چي: بهروز
چائي بخور غصه نخور
التماس دعا!

نوشته صادق درباره آموزش اجباری قرآن به کودکان باعث شد تا یاد یه چیزی به اسم «دین» بیافتم.
چیزی که از همان ابتدای خلقت بشر وجود داشته و از ضمیر ناخودآگاه انسان ها برخاسته و تا امروز هر بنی بشری یه نوع بازی سرش درآورده.
همه اینها رو گفتم که به قولم درباره سفر به حج و چیزهایی که اونجا دیدم و حس کردم عمل کنم.. البته نباید و نمیشه توی یه پست همه اش رو نوشت ... ولی من اونجا «دین» رو حس کردم..
وقتی برای اولین بار وارد خونه خدا شدم و همونجا در بدو ورود به مسجد الحرام به همراه دیگر همراهانم به سجده افتادم.. یه لحظه حس کردم به آخر «دین» رسیدم.. به زعم من اونجا آخر همه قبله های عالم اومد.. بعد یهویی حس کردم اینجا آخر «دینمه».. نمی دونم می تونم براتون توصیف کنم یا نه... گاهی اوقات که می نشستم و به کعبه و آدم هایی که دورش طواف می کردند نگاه می کردم... احساس می کردم ما هم بت پرستیم... همه دین و ایمونمون آرزوی سفر حج و دیدار یار در میقات و از این حرفا رو دنبال دار بعد یهویی می رسی یه جایی که دیگه آخرشه و از اون به بعد .....
شاید شماهایی که دارید این چایی رو سر می کشید من رو آدم لائیکی بدونید... ولی به زعم من، ما مسلمونها هم بت کعبه رو داشتیم می پرستیدیم.. وقتی بعضی مسلمونای ایرانی و پاکستانی دیوارهای کعبه رو می بوسیدن و شورته های عرب می زدن توی سرشون و می انداختنشون اون طرف.. یه مدلایی به شورته ها حق می دادم..
آخه بابا ما کجای عالمیم؟.. این چه «دینیه» که من و توی ایرانی یه چیزیش رو علم کردیم و عربای اون طرف آب یه چیز دیگه اش رو...
این چه «دینیه» که اینهمه تفرقه شیعه و سنی و حنفی شافعی و اثنی عشری و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه توش داره.. بابا اگر خدا یکیه که باید همه مون حداقل همه مایی که پیرو کتاب قرآن و دین محمدیم یه مدل بپرستیمش... پس چرا یارو عربه می شینه روی کوه صفا ادرار (باعرض معذرت) می کنه یه چرت یه ساعته هم زیر طاق های مسجدالحرام می زنه و بعدش از همونجا پا میشه میره توی صف نماز جماعت می ایسته و نمازش رو می خونه، بعد اون یکی شیعه هه بابت اینکه نمی دونه وقتی دراز کشیده بوده چرتش برده یا نه، هی مرتب تجدید وضو می کنه..
حالا همه اینها هیچی.. برو تو نخ اون شیعه هایی که وقتی می فهمن توی صف نماز یه سنی بغلشون ایستاده یهویی وسط نماز جماعت شروع می کنن به فرادا خوندن و یه جورایی همه نمازگزارای اون صف رو رنگی می کنن...
نمی دونم ما شیعه ها مسلمون تریم که برخلاف عربا نماز ظهر و عصرمون رو یه جا می خوندیم و بعدش می دوئیدیم توی بازارها و تا خود غروب خرید می کردیم.. یا اون سنی هایی که تا صدای اذان پخش میشه مغازه و بازار و کاسبی رو ول می کنن و می دوند سر نماز... البته یکی از همسفرای ما می گفت اگر توی ایران هم قانونی وضع بشه که اگر موقع اذان مغازه ای باز باشه و صاحبش نرفته باشه نماز کلی جریمه و توبیخ و از این جورچیزا داشته باشه .. ایرانی ها هم همینطور می دویدند سر نماز...
اما نمی دونم این همسفر ما چطور می تونست عمل زنهای عرب رو که موقع نماز صبح دو- سه تا بچه قد و نیم قد رو دنبال خودشون می کشیدن تا به خونه خدا یا حرم پیامبر بیان و نماز بخونن توجیه کنه... لابد اون هم می گفت شوهرانشون اجبارشون می کنن...
ولی با هر توجیهی هم که بخوای بگی ... من یکی که می گم.. همون سنی های به قول ما کثیف دو درجه از من و توی شیعه پاک و مطهر مسلمون ترند... حداقل دروغ نمی گن..... حداقل حلال و حروم سرشونه... زنهاشون توی اون گرما که نفس آدم رو می بره با سه لایه چادر و پوشیه و برقعه میان توی خیابون و صداشون هم درنمیاد.. اون وقت ما شیعه!! ها.. یه وجب روسری می اندازیم سرمون و فکر می کنیم داریم پدر «دین» رو درمیاریم..
از وقتی از سفر برگشتم .. هنوز توی گیج و ویج این ماجرا هستم که بالاخره کی راست میگه.. کدوم ما مسلمون تریم.. همش با خودم می گم نکنه اونی که اشتباه می کنه ما باشیم.. ولی با همه اینها آخرش به این نتیجه رسیدم که همون رویه ای که از اول عمرم تا به حال داشتم پاسخ همه این چیزها میده... از نظر من خدا یکیه و همون خداییه که من و فقط من می شناسمش.. همونقدر که اون من رو بنده خودش میدونه .. منم اون رو خدای خودم می دونم ...
اونجا فهمیدم دین و ایمان نه به نمازه.. نه به قرآن خوندن و نه به چاپلوسی زیادی ربط داره.. اگر آدم بتونه دلش رو صاف کنه... دیگه حتی نیازی نیست اینهمه راه تا شبه جزیره عرب راه بره.. قبلا فکر می کردم اونجا یه خدای دیگه وجود داره که باید برم و بشناسمش.. اما وقتی رفتم و اومدم فهمیدم که خدای عربستان و کعبه هم همون خدای منه که همینجا توی تهران، توی اتاقم داشتمش...