تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
حراجی

 

آرایه مقداری اجناس بونجول!!! (بنجل، بونجل؟؟) خونه اش رو به حراج گذاشته.. از من هم دعوت کرده چون شب عیده مقداری اسباب و اساسیه ای که لازم ندارم رو به حراج بذارم و چون اصولا من هر وقت فقط یکی از کشوهام رو تمیز می کنم یه کارتن کامل وسایل اضافی و غیر لازم از توش درمیارم می فرستم بیرون، دیدم این کار بدک نیست.. هم اتاق و زندگیم خلوت میشه .. هم اینکه کلی پول به جیب می زنم...

البته به گفته آرایه.. قیمت پایه حراجی یه کامنت ناقابله..

 

1-      مقادیر معتنابهی از برگه.. کاغد سربرگ خبرگزاری ها و روزنامه های مختلف و خصوصا نزدیک به یک کارتن سربرگ "ایرنا" که اولین محل کارم بود و اونقدر بابام (که خودش ایرنایی بود) برام از اون سربرگا آورده بود خونه که هنوز بعد از چهار سال جزوه نویسی دانشگاه توی این سربرگ ها باز هم تموم نشده.....

2-      حداقل 2 کارتن آرشیو روزنامه "سرمایه" که بیشتر تیتر یک هاش متعلق به خودمه و البته گزارش های چاپ شده من در صفحات لایی به چشم می خوره... یک کارتن بزرگ از آرشیو سال های 65 تا 71 کیهان بچه ها، 71 تا 75 زن روز و 78 تا 80 خانواده سبز که از دوران قبل از دبستان تا ابتدای آغاز به کار در خبرگزاری ها هر هفته باهاش سرگرم بودم و می خوندمش...

3-      تعداد معتنابهی لباس شب (که همه توسط خیاط ماهرم دوخته شده و هر کدام فقط در یک میهمانی مورد استفاده قرار گرفته است، بعضی هاش هم از وقتی لاغر شدم برام گشاد شده ولی حیفم میاد بدمش به کسی)، حدود 50 عدد تاپ (همه جینگول وینگول و تارزانی) که باز هم هر کدام فقط یک بار در میهمانی پوشیده شده و البته چند تاش هنوز اتیکت روش هست (چون هنوز مهمونی پیش نیومده تا ازش استفاده کنم)، چند وقت قبل یکی از دخترخاله هام درخواست کرده بود چند تا از این تاپ ها رو براش بفرستم، همینطوری یلخی حدود 20 تاش رو که توی کشو بود ریختم توش و فرستادم.. فکر نمی کردم اینهمه شده باشه...

4-      یک عدد پالتو پوست، از ترکیه خریداری شده، ولی متاسفانه در دو سال اخیر که خریداری شده، هنوز هوای تهران اونقدر سرد نشده که بتونم بپوشم و مورد تمسخر قرار نگیرم.. فکر کنم برای اینکه عقده ای نشم باید یه سفر برم سیبری و اونجا بپوشمش.. از این پالتو فقط یک بار اون شبی که برف می اومد به هنگام رفتن به عروسی استفاده شده...

5-      یه عالمه سنجاق سر و گیره مو و از این کوفت و زهرمارا که من هیچ وقت ازش استفاده نکردم و نمی کنم.. موهای آدم رو می کشه.. از همین جا بهتون اعلام می کنم اصلا نخریدش .. مفت هم نمی ارزه..

6-      یک جفت دمپایی تلقی پاشنه 12 سانتی که سال 80 برای نامزدی برادرم خریدمش.. از اون سال تا حالا توی تمام مراسم، مهمانی ها، نامزدی ها و عروسی ها با همه لباس هام پوشیدمش.. هیچیش هم نشده و واقعا ازش خسته شدم، خیلی نازه دلم نمیاد بندازمش دور.. تو رو خدا بیایید از من بخریدش بلکه من برم یه جفت صندل مد روز بخرم..

7-      یه عالمه کادوی تولد!! که هی توی این سال ها دریافت کردم و برای من قابل استفاده نبودند.. (آخه بابا می خواهید کادو بدید حداقل یه چیزی بدید که قابل استفاده باشه دیگه.. وا..)

8-      به اندازه یه دنیا شال رنگ و وارنگ، از سبز فسفری بگیر تا قرمز و بنفش و قهوه ای و صورتی و نارنجی، انواع شال های هندی، زمستانی، تابستانی، تی تی تاپ و .... بیشترش رو هیچ وقت سرم نکردم.. آخه من بیچاره از بس همش سرکارم و این مقنعه کوفتی سرمه.. تازگی ها حتی مهمونی هم با مقنعه میرم...

9-      18 تا مانتو، همه کوتاه، یکیش فقط تا زیر زانوئه.. در رنگ های مختلف، آبی، سبز، قرمز، مشکی، سورمه ای، صورتی، ساده، راه راه، دکمه دار، چپ و راستی.. تو رو خدا اینا رو بیایید بخرید، آخه من هر بار که میرم مانتو  می خرم مامانم کلی دعوام می کنه که تو که اینهمه مانتو داری برای چی دوباره می خری.. حالا برای اینکه اینهمه مانتو نداشته باشم.. بهتره این مانتوها همش یه جورایی سر به نیست بشه.. اگر نخرید می برم می دم به زلزله زده ها...

10-    یک دستگاه سشوار، برای اینکه تبلیغ نشه مارکش رو نمی گم.. ولی آکبنده.. آخه من هیچ وقت از سشوار استفاده نمی کنم چون تارهای موهام نازکه و می سوزه.. تازه از این هنرها هم ندارم خودم به خودم برسم، هر وقت بخوام برم مهمونی میرم آرایشگاه.. آرایشگرها هم باید نون بخورن دیگه...

11-   یه گوشی نوکیا 3310 مال عهد عتیق، فکر کنم سال 77 خریداری شده، یه مدت دست برادرم بود، یه دوسالی دست من بود، حدود 3 سال هم مامانم ازش استفاده می کرد.. این آخری ها بدبخت دچار شیزوفرنی شده بود.. از توی شارژ که درش می آوردیم.. خودش شروع می کرد به شارژ شدن... مامانم در یک عملیات انتحاری رفت یه گوشی دیگه خرید و دست از سرش برداشت.. تو رو خدا بیایید این بدبخت رو بخرید از دست خانواده ما نجاتش بدید...

12-   یه کارتن دفتر خاطرات و دفتر یادها و دفتر سوتی ها و از این حرفا... که نصفش مال دوستامه.. هر کدوم که شوهر کردن اومدن این دفتراشون رو به من دادن یه وقت دست شوهره نیفته بدبخت بشن.. انواع و اقسام عشق های دهه هفتاد، پسربازی دختر دبیرستانی ها، داستان های عشق و جدایی و خاطرات مشترک یه مشت دختر خنگول رو می تونید توی اونها بخونید.. قول می دم از خنده روده بر بشید...

13-   حدود 200 تا سی دی که همش روش خش افتاده ولی قبلا ها همه شون شو وفیلم بودن.. به من چه خوب نخرید.. وا...

14-   یه کارتن از رمان های عشقی، از فهمیه رحیمی تا دانیل استیل و مودب پور، حتی یه دونه هم نمی تونید توش یه اثر درست و حسابی پیدا کنید.... چون کتابای خوبم رو سوا کردم گذاشتم توی کمد هر چند وقت یه بار می خونمشون...

15-   یک گردنبند طلا (زنجیر و شمایل) هدیه تولد 22 سالگیم از طرف یه نفر که به دلیل برخی معذورات نمی تونم ازش استفاده کنم...

16-   وسایل ساخت گل چینی، گل چرمی و گل بلندر، (انواع آرد، چسب چوب، رنگ روغن، ابزار و ... ) اون موقع ها که آدم بودم کلی تابلو و گلدون و ... درست کردم.. ولی حالا دیگه حسش نیست...

17-   شرمنده .. هیچ کدوم از لوازم آرایشم رو حراج نمی کنم.. نه نمیشه.. اصلا درخواست نکنید.. همه شون رو دوست دارم.. ای بابا.. نمیشه دیگه.. باشه حالا یکی دو تا از رژهای 24 ساعته که هنوز هیچ کدومش استفاده نشده رو می تونم بفروشم ولی دیگه بیش از این اصرار نکنید.. نخیر، اون مداد چشمی که الان اندازه یه بند انگشت شده رو نمی دم.. بابا جون جنسش خوبه دوستش دارم... عزیز من چی کار به این رژ های درشکسته داری.. همش رو همینطوری توی کیفم ریختم منم که شلخته .. همین میشه دیگه.. وا.. این ست سایه و پنکک هدیه است، نمی تونم بفروشمش..

18-   چند جفت کفش (همه پاشنه بلند)، دو- سه تا شلوار جین و هوارتا شلوار از جنس های مختلف، 6-5 تا کیف در رنگ های مختلف و دوجین جوراب هم هست...

19-   راستی یه تاپ و دامن عربی هم دارم که از مکه خریدم و از تیرماه تا الان، حدود 3 نامزدی، چهار عروسی و دو تا جشن تولد رو باهاش سرکردم.. دیگه خداییش نمیشه هیچ جا پوشیدش.. همه دیدنش.. اون رو هم به حراج میذارم.....

20-    سه – چهار تا قهوه چی بی حال و خنگول که هیچ وقت خدا چای دم نمی کنن.. همه شون رو می دم به جاش یه قندون قند می گیرم.. به چه درد می خورن قهوه چی های تنبل؟

 

 

منم رها، سیامک، بهروز، ثمانه اکوان، صادق، آقا خره، نسترن (نهال)، مرجان و مجیک رو دعوت می کنم تا این شب عیدی، یه خونه تکونی اساسی داشته باشن و جنس های به درد نخورشون رو به حراج بگذارن.....

 

قهوه چی: احسانه

 

چای بخور غصه نخور

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 11:30 توسط قهوه چي /

بی عرضگی دولت یا دولت ها

هفته گذشته فرصت نشد از اومدن وزیر کشور به مجلس براتون بنویسم.. همون روزی که دورش رو گرفتیم و هی بهش گیر دادیم که بابا این جریان ساعت کار بانکها رو چی کار می خواهید بکنید.. البته شاید خبر رو توی سایت ها و خبرگزاری ها خونده باشید... ولی نمی تونید تصور کنید پورمحمدی چطور داغ کرده بود.. اصولا این آدم این مدلیه.. اگر یه کم تحت فشار قرار بگیره و سوال پیچ بشه سریع رنگ و رو عوض می کنه و عصبی میشه و ناسزا می گه...

همون موقع هم که به مجلس برای رای اعتماد معرفی شده بود، بعد از اینکه مخالفان درباره سوابق اطلاعاتی و البته نه چندان روشنش صحبت می کردن کار به جایی رسید که پورمحمدی در دفاع از خودش در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود، حسابی داغ کرده بود و عباش از نیمه دوشش افتاده بود، کلی داد و فریاد پشت تریبون مجلس راه انداخت که بذارید ما بیاییم بعد از این حرفا بزنید ... شما از کجا اینهمه حرف می زنید و...

هفته قبل مجلس دوباره تصویب کرد که ساعت کار بانکها به قبل از شروع ساعت کار ادارات برگرده.. همون روز پورمحمدی هم اومده بود مجلس تا به سوال یکی از نماینده ها توی صحن جواب بده.. آخر جلسه علنی ما خبرنگارا توی راهرو می چرخیدیم که دیدیم جناب وزیر از در جلوی صحن اومد بیرون.. ما هم دوره اش کردیم.. حدود یک ربع سوال و جوابا طول کشید... همه سوالا درباره این بود که دولت درقبال این مصوبه مجلس درباره ساعت کار بانکها چه واکنشی می خواد نشون بده.. اون هم اوایل با آرامش جواب داد که باید منتظر نظر شورای نگهبان باشیم و حالا زوده اظهارنظر بشه.. بعد هی رفت توی فاز توضیح و اینکه این کار ترافیک رو کم کرده و از این حرفا که خبرنگارا ولش نکردن و هی سوال پیچش کردن...

در همین حین دیدیم طرف داره رنگ و رو عوض می کنه .. سوالای پی در پی از یک موضوع ولی از ابعاد مختلف هی ادامه داشت و اون که نمی تونست جواب قانع کننده ای پیدا کنه داشت قاط می زد.. یهو گفت: «عیب شما خبرنگارا اینه که وقتی آدم حرف می زنه درست گوش نمی کنید اونوقت هی از آدم سوال می پرسید.. من قبلا توی صحن علنی همه این توضیح ها رو دادم.. اصولا این بحث تغییر ساعت کار بانکها 16 ساله که توی شورای ترافیک مطرحه از زمان رفسنجانی و خاتمی هم بوده.. هر سال هم تصویب می شده ولی هیچ وقت اجرایی نشده...»

یهو یکی از خبرنگارا از اون پشت مشتا گفت: «خوب لابد کارشناسی نبوده که اجرایی نشده توی این همه سال...»

که پورمحمدی در حالی که چشماش قرمز شده بود و از عصبانیت لب زیرینش می لرزید نگاه چپ چپی به اون خبرنگار کرد و جواب داد: «شاید هم عرضه اجرا تا حالا وجود نداشته........»

و سریع در میان بهت و حیرت خبرنگارا از اینهمه بی ادبی و بی... وزیر دولت نهم، جمع رو ترک کرد...

 

واقعا متاسفم... برای دولتی که فقط شعار و ادعا داره و با وعده های الکی دل مردم رو خوش می کنه متاسفم... ناگفته های زیادی دارم که تصمیم دارم از این به بعد بنویسم.. احساس می کنم نگفتن این ناگفته و تبلیغات بیخودی که دولت داره به خورد مردم میده نوعی خیانت به مردم محسوب می شه.. فعلا هم که این بساط ساماندهی وبلاگ ها یقه ما رو نگرفته.. پس تا وقتی که میشه و میذارن که بنویسیم سعی می کنم بنویسم...

 

پ.ن: موضوع ساماندهی وبلاگ ها و سایت ها رو جدی بگیرید.. بعد از مدتها یه فضای کوچولو باز شده که حداقل عده محدودی که با اینترنت سر و کار دارن بتونن چهارکلمه حرف حسابشون رو بنویسن .. اگر قرار باشه برای نوشتن توی وبلاگ هم از فیلتر دولتی رد بشیم اونوقت جریان خفقانی که دولت دنبالشه خیلی سریع به وقوع می پیونده...

قهوه چی: احسانه

 

چای بخور غصه نخور

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 23:9 توسط قهوه چي /

آنجا که دشمن پست فطرت کمین کرده است

مقدمه: آن بانوی حج رفته که ما را اخراج نموده شرطی برای بازگشت این حقیر معین نموده که اگر ناممکن تر از ماموریت های غیرممکن تام کروز نباشد از آن هم ساده تر نیست: منظم نوشتن! برای منی که تنها شرط ازدواجم گیر ندادن خانم جان به بی نظمی های من بود شاید این شرط از دادن جان شیرین هم سخت تر جلوهکند اما به احترام آن ناظم بی نظم سعی میکنم از این به بعد جمعه ها در خدمتتان باشم. از هر چه که بگذریم خرمای اول شیرین تر است:

خرمای اول:

دعای اتّصال به اینترنت فی الهنگام شلوغیة:

الّلهم اتصلنا الاینترنت،الّلهم اعتنی کانکشن فی دنیا والاخرت،انا نعوذبک من کلّه ویروس الخبیس الّلعین و الملعونیه و  انّا نعوذبک من الدیسکانکشن فی الدنیا والاخره امین یا رب العالمین

تو این سرما این یه استکان چای را بزن تا گرم بشی

تصور کنید که یه دزد اومده تو خونه شما، شما بیدار شده اید و دزد بعد از یه درگیری که منجر به کشته شدن یکی از اعضای خانواده شما و وارد آمدن خسارات زیاد به منزل شما شده از خونه بیرون رفته و الان تو کوچه در حال فرار است و شما هم درب خانه ایستاده اید... حالا شما سر دو راهی قرار گرفته اید:

گزینه اول: همینجا دزد را رها کرده به درون منزل برگردید و خود را آماده تر کنید تا اگر دزد دوباره به شما حمله کرد اون وقت با آمادگی بیشتر به مقابله با اون بپردازید. خب در صورت انتخاب راه اول علاوه بر اینکه خسارتهای شما هرگز جبران نمی شود و انتقام خود را هم نگرفته اید باید این احتمال را هم بدهید که دزد مزبور ممکن است به تقویت قوای خود پرداخته و دوباره به شما حمله کند و خسارات بیشتری( حتی تا مرز قتل عام کامل شما و خانواده تان) به شما وارد کند.

گزینه دوم:  به دنبال دزد رفته و گیرش بیاورید تا انتقام خود را از او بگیرید( یا حداقل خسارتهای وارد آمده به خودتان را جبران کنید) و کاری با او بکنید که دیگر هوس حمله به خانه شما را از سر بیرون کند. خب در اینصورت شما میدان مبارزه را به خارج از منزل خود منتقل کرده اید و این خوب به نفع شماست چون مسلما ضرر مالی و جانی کمتری به شما وارد میاید در ضمن دزد را حجتی اگر نابود نکنید آنقدر ضعیفش می کنید که دیگر توان حمله دوباره به خانه شما را نداشته باشد. خب هر مبارزه ای آسیب هایی دارد و ادامه دعوای شما و دزد مسلما باعث وارد آمدن آسیب های بیشتری به شما خواهد شد حتی ممکن است به نابودی کامل شما منجر شود...

 

اگر شما باشید کدام یک از این دو گزینه را انتخاب می کنید؟

 

با توجه به تبلیغات مداوم دولت محترم مبنی بر آوردن نفت به سر سفره های مردم، فعلا گاز قهوه خانه قطع می باشد و چای دوم بماند تا هفته بعد

صادق

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 22:15 توسط قهوه چي /

سوتی بازی... یا بازی سوتی...

نهال و ثمانه من رو به یک بازی دعوت کردن.. البته خیلی از این بازی سر در نیاوردم.. ولی انگار یه رسمی از شب یلدا بین وبلاگ نویسا مد شده که هر کس سه تا (یا به روایتی ۵ تا ) از سوتی های زندگیش رو باید رو کنه... فقط انگار زیادی دیر رسیدم.. چون همه بچه ها این مطلب رو نوشتن و من مردم تا تونستم چند نفر رو پیدا کنم و دعوتشون کنم ....

حالا من که خدا بخواد الهه سوتی ام...

 

حالا فعلا یکیش رو داشته باشید:

یه مدت بود که مرتب دنبال ندیمی، نماینده لاهیجان در مجلس بودم و هی بهش گیر می دادم که آقا برای صفحه اقتصادی ما یادداشت بده.. اون هم هر دفعه یه جوری قول می داد و بعدش هم بی خیال می شد.. یه روز بالاخره بعد از یه مدت توی مجلس پیداش کردم... حالا خودتون دیالوگ رو داشته باشین:

-          سلام.. آقای ندیمی شما بالاخره نمی خواهید به ما "بدید"؟

-          (ندیمی با لبخند شیطنت آمیز نگاه می کنه و می گه) خانوم ادبیاتت رو درست کن.. یعنی چی نمی خواهید به ما ""بدید؟""..

-          (من که مثل لبو سرخ شدم) منظورم یادداشته.. یعنی نمی خواهید یادداشت به ما بدید؟

-           (ندیمی در حالی که نیشش تا بناگوش باز شده) چشم خانوم.. می دیم.. به شما هم می دیم.. یادداشت هم می دیم..........

 

سوتی دومم رو فکر کنم خیلی از شماها تا حالا توی عمرتون مرتکب شده باشید:

     یه شب ساعت 11 شب یکی از دوستام یه "اس.ام.اس" (sms) خیلی نافرم ولی خیلی باحال و خنده دار برام فرستاد.. منم همون موقع اومدم توی دفتر تلفن موبایل و اس.ام.اس رو فرستادم برای چند تا از دوستام.. اون وسطا فقط به جای اینکه برم شماره زهرا دوستم رو سند کنم... شماره آقای ض.. رئیس سابقم رو سند کردم...

تازه تا وقتی هم که گزارش ارسال رو دریافت کردم نفهمیدم برای کی فرستادم... نمی تونید تصور کنید وقتی فهمیدم چه حالی بودم... اونقدر خودم رو زدم که لپام حسابی سرخ شده بود.. تازه کاش به همین جا ختم می شد.. یه مسیج عذرخواهی فرستادم و توضیح دادم که اشتباه شده اما طرف که انگار بدش هم نیومده بود بلافاصله با هر هر خنده باهام تماس گرفت و بعد از اینکه من یه ربع عذرخواهی می کردم .. گفت: "عیبی نداره.. ایشاالله از این اشتباهات زیاد مرتکب بشید که حداقل بهانه ای بشه برای اینکه ما صدای شما رو بشنویم..!!!".......... (ای که الهی صدای عزرائیل رو بشنوی..)

 

و اما سوتی سوم:

یه روز یه بنده خدایی یه کالایی رو توی روزنامه آگهی کرده بود و به دلایلی شماره من رو داده بود به آگهی تا من پاسخگو باشم... یه مشتری زنگ زد و بعد از اینکه مشخصات کالا رو پرسید گفت که می خواد اون رو بخره و پرسید باید بیاد کجا جنس رو تحویل بگیره.. منم که کلی افه کلاس برای مشتری گذاشته بودم و گفته بودم باید آدرس یکی از شرکت ها رو بهش بدم و تا 5 دقیقه دیگه بهش خبر می دم... زنگ زدم به صاحب کالا و گفتم:

        - ببین یه مشتری پیدا شده می خواد بخره... آدرس کجا رو بهش بدم؟ بگم کجا بیاد بگیره؟؟

یهو یکی از اون ور خط گفت: خانوم مشتری خود من هستم... من می خوام بخرم......

هیچی.. حتما خودتون حدس زدید که اون مشتری هم از دستمون پرید و اون کالا روی دست صاحبش موند...

 

حالا به رسم بقیه انگار باید ناگفته هایی از دلم رو هم بگم.. پس چهارمی میشه ناگفته:

دوران دبستانم رو نفهمیدم چطور گذشت.. اول راهنمایی هم هنوز خنگ بودم... ولی از دوم راهنمایی که محله و مدرسه ام رو عوض کردم افتادم توی یه مشت بچه خلاف.. من خنگ بیشترین خلافم این بود که چون دست خط خوبی داشتم نامه های دوستام رو برای دوست پسراشون می نوشتم.. تا اینکه یه روز یکی از این نامه ها می افته دست خانوم ناظم و اون هم دست خط من رو می شناسه و حالا خر بیار و باقالی بار کن که بابا من بدبخت رفیق ندارم.. اینا رو برای دوست پسر دوستم نوشتم... خلاصه مامانم رو مدرسه خواستن و منم یه کتک حساب نوش جان کردم...

 

اما ناگفته دوم:

من تمام دوران راهنمایی و دبیرستان رو بعدازظهرها توی خونه تنها بودم... یه دختر توی اون سن و سال تنها با یه خط تلفن بی کار ... هیچی دیگه می نشستم شماره الکی می گرفتم و با این و اون حرف می زدم... برام هم فرقی نداشت زن باشه یا مرد.. می گفتم: ببخشید من حوصله ام سر رفته .. وقت دارید با من حرف بزنید؟ اون طرف هم اگر خانوم بود و حال و حوصله داشت یه کم باهام گپ می زد و بعدش کمی نصیحتم می کرد.. اگر آقا بود و جوون بود که آب از لک و لوچه اش آویزون می شد... کلی کیف هم می کرد یکی پیدا شده می خواد بدون دردسر باهاش حرف بزنه... فقط گاهی خدا رو شکر می کنم  که اون موقعها هنوز کالر آی دی نیومده بود...

گاهی اوقات هم دوستام که می دونستن من تنهام از من می خواستم پیغامشون رو به رفیقاشون برسونم.. یه بار که به خونه رفیق یکی از دوستام زنگ زدم تا پیغام برسونم.. برادر اون بنده خدا گوشی رو برداشت.. بعد از اینکه پیغام رو رسوندم به نحوی سر صحبت رو باز کرد (البته قبلا دیده بودمش و کمی می شناختمش) منم که بیکار شروع کردم باهاش حرف زدن.. حالا داشته باشید (سعی می کنم خلاصه اش کنم.. جریان مثلا برای سال ۷۵ یا ۷۴ هست):

پسره: تو با کسی دوست نیستی؟

من: نه..

- آخه چرا؟ خوبه که...

- وا.. نه چی اش خوبه؟؟ من حوصله دردسر ندارم...

- بابا خوبه... اون برای تو کادو می خره تو برای اون کادو می خری..

-من اگر چیزی بخوام خودم برای خودم می خرم.. خوشم هم نمیاد برای کسی چیزی بخرم..

-حالا تو اگر یه روز بخوای برای یه پسر یه کادو بخری چی می خری؟؟

- (من که جوگیر شده بودم و دوستم چند وقت قبلش یه دوربین عکاسی به رفیقش هدیه داده بود) نمی دونم .. اوم.... فکر کنم مثلا یه دوربین عکاسی...

- عمرا... دروغ می گی..

- برای چی دروغ بگم.. آدم اگر بخواد کادو بده باید چیز خوبی بده...

- خوب اگر راست می گی یکی برای من بخر...

-... من حوصله ندارم بگردم.. پولش رو می دم خودت برو بخر...

- باشه... تو واقعا این کار رو می کنی؟؟؟

- آره.. تا نیم ساعت دیگه بیا توی کوچه ... من پول رو می ذارم توی یه پاکت زرد رنگ... می ذارم روی کاپوت یه ماشین تو بیا وردار...

هیچی دیگه.. دردسرتون ندم.. اون زمان ۱۰ هزار تومن زبون بسته رو گذاشتم توی پاکت.. طرف از ته کوچه می اومد من از سر کوچه... وسط کوچه پول رو گذاشتم روی یه ماشین و رفتم خونه مون...

هنوز که هنوزه داغ اون پول روی دلمه...

 

***ببینید اگر من بخوام سوتی هام رو بگم نه عمر من کفاف میده که بنویسم نه عمر شما که بخونید.. اصولا سال اول دانشکده که با برو بچه ها رفته بودیم اردوی شیراز، آخر سفر که "ترین" ها رو انتخاب کردن.. من "سوتی ترین" شدم... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.....

 

خوب.. منم در ادامه این رسم  سیامک و رها و پناه فرهاد بهمن و بهزاد باشو رو دعوت می کنم توی این بازی شرکت کنن

 

 قهوه چی: احسانه

 

چای بخور غصه نخور

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 22:41 توسط قهوه چي /

25 رو هم فوت كرد!

امروز بعد از ظهر احسانه حاجي اسماعيلي خبرنگار پارلماني روزنامه سرمايه، دانشجوي سال آخر خبرنگاري دانشكده خبر و مهمتر از همه قهوه چي اعظم و صاحب اصلي قهوه خونه يا چايخونه( جديدا مرزبندي عجيبي با اين دو اسم پيدا كردم) شمع25سالگي اش را فوت كرد.

هر چند كه خانم حاجي اسماعيلي 18دي 1360 (زمان مجلس اول شوراي اسلامي!) چشم به دنيا گشود ولي امسال بر خلاف رويه سالهاي گذشته دقيقا9 روز زودتر تولد گرفت حالا اينكه ايشان دوست داشتند زودتر داراي ربع قرن سن بشوند يا موضوعي ديگر من نمي دانم.

خبرهاي رسيده از مراسم تولد ايشان ( مي دونم ايشان رو بايد براي چه كسي به كار ببرم ولي خوب بالاخره خانم حاجي اسماعيلي هم قهوه چي اعظمه ديگه) حاكي از حضور چشمگيرخواهران خبرنگار(!!!)در تولد ايشان بوده و منابع موثق خبر از اهداي دهها كادوي از طرف دوستان به ايشان داده اند.

همچنين شنيده ها حاكي از آن است كه مجلس شوراي اسلامي در اولين جلسه علني خود طرح دو فوريتي تحقيق و تفحص از جشن تولد خانم حاجي اسماعيلي را به راي مي گذارد چرا كه برخي از نمايندگان مدعي حضور اسفنديار رحيم مشائي معاون رئيس جمهور و رئيس سازمان ميراث فرهنگي، گردشگري و صنايع دستي شده اند.

در همين رابطه يك عضو كميسيون فرهنگي مجلس ابراز عقيده كرده است: در صورت صحت شايعه حضور مشائي در جشن تولد خانم حاجي اسماعيلي ، فيلم حضور معاون رئيس جمهور در اين مراسم  را روي پرونده اش مي گذاريم.

بنا به گفته برخي دعوت شدگان قرار بود كه مراسم تولد ايشان طبق مصوبه دو فوريتي اخير مجلس مبني بر بازگشت ساعت شروع جشن تولدها به ساعت قبلي از ساعت ۱۴ آغاز شود اما صبح امروز شوراي نگهبان آن را خلاف قانون اساسي تشخيص داده و امور اجرائي را در حيطه وظايف قوه مجريه دانست و به همين دليل اين جشن تولد با يكساعت تاخير كار خود را آغاز كرد!

برخي از چهره هاي اصلاح طلب نيز مدعي حضور يك چهره شاخص رايحه خوش خدمت در راستاي سياست عوام گرائي و پوپوليستي اين گروه در جشن تولد ايشان شده اند و تاكيد كرده اند كه رايحه خوش خدمت هر كاري بكند شكست خورده است و عمرا مردم به آنها در انتخاباتهاي بعدي راي بدهند.

شنيده مي شود كلهر نماينده رئيس جمهور در صدا و سيما نيز مي خواست پيشنهاد پخش مستقيم جشن تولد خانم حاجي اسماعيلي را از سيماي جمهوري اسلامي ايران بدهد كه ناگهان به ياد ماجراي سال گذشته و پیشنهادات بسیار روشنفکرانه اش كه موجب به حاشيه راندن وي شد افتاد و از بيان اين پيشنهاد صرف نظر كرد.

همچنين در اين مجلس شايعاتي نيز در مورد شيريني خوردن دو خبرنگار نزديك به دولت در آينده نزديك به گوش رسيده است!

خيلي اتفاقات ديگر هم افتاده كه بنا به دلائل امنيتي از بازگو كردن آنها معذورم!

به هر حال براي خانم حاجي اسماعيلي آروزي خوشبختي، خوشحالي، سلامتي و سرزندگي در تمامي اوقات زندگي اش مي كنم و امیدوارم که شمع ۱۲۰سالگی اش را هم فوت کند!

براي يادآوري خاطرات هم عكس كيك تولد 24سالگي ايشان را اينجا مي ذارم تا خانم حاجي اسماعيلي هم نسبت به درج كيك تولد 25سالگي اش هر چه سريعتر اقدام كند.

                 جشن تولد خانوم حاجي اسماعيلي در سال گذشته

 

 

                           -------------------------------------------------------------------

قهوه چي غائب و مخلص هميشگي شما: بهروز شجاعي

چائي بخور غصه نخور!

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 23:27 توسط قهوه چي /

از انتخابات.. تا انتخاب آت!!

سلام.. مدتها بود می خواستم بیام توی قهوه خونه و چای دم کنم.. اما اونقدر در و دیوار اینجا رو غبار گرفته بود که حس و حال غبارروبی و گردگیری نداشتم.. ولی وقتی دیدم مشتری های به این توپی دارم که هنوز به اینجا سر می زنن شرمم اومد از اینکه با سماور خاموش مواجه بشن...

 

فعلا چایی اول رو داشته باشید برای دست گرمی:

از همین تریبون و به صورت کاملا رسمی اعلام می کنم که همه قهوه چی های تنبل این قهوه خونه تا اطلاع ثانوی اخراج هستن.. مگر اینکه رسما با تعهد کتبی به منظور انجام همه کارهای محوله در قهوه خونه درخواست بازگشت کنن (که با دم کردن یه چای دبش این اعلام انجام می شه) و مهمتر از همه اونکه مشتری های قهوه خونه نیز در یک نظرسنجی آزاد و بدون هرگونه تبلیغات انتخاباتی به بازگشت قهوه چی ها رای بدن...

برای اطمینان از روند برگزاری انتخابات آزاد و عادلانه هم هاشمی ثمره یا همون ثمره هاشمی رو به عنوان برگزار کننده انتخابات معرفی می کنیم (آخه نه که گل کاشتن توی انتخابات اخیر!!) و از قهوه چی ها یه نفر ناظر بی طرف رو برای نظارت بر آرای مشتری ها می پذیریم (البته بنا به رسم همه انتخابات برگزار شده در ایران، همه نظار باید پشت درهای بسته بر روی امر انتخابات نظارت کنن چه دلشون بخواد و چه نخواد) ...

تازه شم بعدش خودمون می دونیم که اوس خات خاتی (همون خاتمی خودمون که رئیس قهوه خونه راسته لوطی صالحه) شخصا به من (به عنوان قهوه چی اعظم) زنگ می زنه و تشکرات می کنه از این بابت..

"دهه حالا شوما چی کار دارین به من زنگ می زنه چی بگه؟؟ حالا فوق فوقش دو تا فحش خواهر و برادری هم بین ما رد و بدل شد، به کسی چه مربوط؟ مهم اینه که من و اوس خات خیلی با هم رفیقیم.. مخصوصا از موقعی که خدابیامرز احمد اینا ..."

انگاری چایی اولی بدجور لب سوز بود که.. ای بابا.. ما هی می خواهیم حرفای سیاسی نزنیما اینا نمی ذارن.. صد دفعه گفتم اینجا یه قهوه خونه ساده و بی شیله پیله است که فقط باید حرفای اجتماعی توش زده بشه.. ولی انگار نمی شه...

 

چایی دوم رو بزنین توی رگ ببینم این صادق روش میشه دیگه این طرفا بیاد؟؟

اما روایان خوش گفتار و طوطیان شکر شکن روایت می کنند که ... هیچی بابا قراره فردا (شنبه) دوستان عزیز در شورای امنیت برای تحریم های ایران رای گیری کنن .. حالا گیریم که روسیه هم یه نموره کوتاه بیاد.. ما که تکلیفمون یک سره است و حتی روس ها هم نمی تونن با اونهمه باجی که از ما گرفتن پشتمون وایسن.. ولی من نمی دونم چرا رئیس جمهوری این مملکت دوره افتاده توی هر شهری که می رسه و می خواد یه آبی به سر و صورتش بزنه هی اعلان عمومی می کنه که جشن پیروزی هسته ای در دهه فجر گرفته می شه.. حالا اصلا خود جشن رو بی خیال بشید.. یکی به این بنده خدا بگه که یه چیزی به اسم رسانه و تلویزیون و رادیو و مطبوعات وجود داره که حرفای اون رو به همه مردم می رسونه.. خواهر و برادرای صدا و سیمایی هم که کم نمی ذارن.. پس لازم نیست اینهمه راه بکوبه به دورافتاده ترین روستاها بره یه مشت مردم بدبخت و بی نوا رو توی این سوز و سرما بکشونه بیرون که این حرفای تکراری رو بهشون اعلام کنه.. خوب اون بنده های خدا این حرفا رو توی خونه شون هم می تونن از جعبه جادویی بشنون..

 

انگار زیاد پراکنده گویی کردم.. ولی اگر یه کم باهوش باشید (که هستید) خودتون یه زنجیره اساسی از توی این حرفای پراکنده من رو می گیرید که اگر همینطوری برید تا ته زنجیره یه وقت دیدید به یه جاهایی مثل قتل های زنجیره ای!! هم رسیدید.. اگر رسیدید به ما هم خبر بدید و خانواده ای رو از نگرانی بیرون بیاورید..

 

********************************** 

پ.ن: آقای بهزاد باشو، دوست عزیز کاریکاتوریست ما در روزنامه سرمایه بعد از ماهها تلاش بی وقفه!! بالاخره موفق شد سایتش رو راه اندازی کنه.. ضمن تبریک به این دوست هنرمند عزیز.. اگر خواستید می تونید لینک سایتش رو از اینجا ببینید..

مخلص همه شوما مشتری های توپ توپ...

 

قهوه چی: احسانه

 

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 0:20 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane