دیروز توی تاکسی نشسته بودم و رادیوی تاکسی هم داشت برنامه پخش می کرد.. یه پسر بچه مثلا داشت با بقال سر کوچه حرف می زد:
پسر: آخیش دلم خنک شد.. بالاخره این آقای قربانی یه کتک حسابی نوش جان کرد..
بقال: چی گفتی پسر؟؟آقای قربانی کیه؟؟ تو کسی رو زدی؟
پ: آقای قربانی معلم دبستان من بود.. همیشه من رو کتک می زد.. همیشه دلم می خواست یه روز بزرگ بشم و هیکلم عین رستم بشه و تلافی اون همه کتک رو سرش دربیارم.. اما دیروز شنیدم که پنجشنبه بچه های دبیرستانمون جلوی مجلس ریختن سرش و حسابی کتکش زدن.. حقش بود.. دلم خنک شد..
ب: ای بابا.. پسر جون.. اولا که چوب معلم گله و هر کی نخوره خله.. دوما.. بچه ها معلمت رو نزدن که.. پنجشنبه یه عده معلم برای اعتراض به حقوقشون چون قرار بوده حقوقشون مثل بقیه ادارات بشه جلوی مجلس تحصن کرده بودن که یه عده اراذل و اوباش ریختن سرشون و کتکشون زدن بیچاره ها رو.. بچه های دبیرستانتون نبودن که.. حالا برو بپرس ببین حال معلمت چطوره؟؟
پ: مگه نیروی انتظامی نبوده اونجا؟؟ چرا کاری نکرده؟؟
ب: بله بوده.. نیروی انتظامی هم اون اراذل رو دستگیر کرده و برده زندان..
پ: ا.. راست می گی.. آخی ... بنده خدا.. دلم خیلی براش سوخت.. برم دو تا کمپوت ببرم ملاقات معلمم..
اگر با گوشای خودم نمی شنیدم باورم نمی شد.. این رادیو یا ملت رو زیادی گوسفند فرض کرده.. یا اونقدر نشسته فکر کرده ببینه از این فضاحتی که دولت و نیروی انتظامی به بار آورده چه خوراکی می تونه بسازه که این فضاحت به نفعشون تموم بشه...
نتیجه اخلاقی از این داستان: اصولا نیروی انتظامی!! (حالا شما فکر کنید گارد ویژه همون نیروی انتظامیه.. چه فرقی داره؟) اونقدر مهربونه که هیچ وقت معلما رو کتک نمی زنه.. باتوم رو میده دست اراذل و اوباش بعد اراذل رو می بره زندان...
نتیجه حرفه ای: همیشه میشه از تحصن معلما و کتک خوردن ملت یه قصه به نفع نظام ساخت و به خورد مردم داد...
نتیجه علت و معلولی: معلما اعتراضشون این بوده که چرا قراره مثل بقیه اداره جات کم حقوق بگیرن!!! نه که الان حقوقشون خیلی زیاده...
نتیجه عملیات روانی: رسانه ها نقش اول رو در جریان عملیات روانی بازی می کنن...
نتیجه نوروزی: شهر در امن و امان است.. معلما و اراذل و اوباش همه توی زندانن .. آسوده بخوابید (نیروی انتظامی تهران بزرگ)
تا صبح هم بشینم اینجا می تونم براتون نتیجه دربیارم از این داستان...
پ.ن۱: ممنون از همه دوستانی که به موج پیشرو کمک کردن.. خدا رو شکر همه هزینه های سفر جور شد و مهربونهای تیم موج پیشرو رفتن هدیه های فرشته های زمینی رو بین یه عده فرشته معصوم تقسیم کردن..
پ.ن۲: خدا پاشو... من چند سالی باهات حرف دارم.. خدا پاشو پاشو من یه آشغالم.. باهات حرف دارم.. خدا پاشو من یه آشغالم.. خدا پاشو باهات حرف دارم ..نه خدا برگرد حرفامو تموم نکردم.. خدا پاشو پاشو .. این تازه اول کاره .. می خوای بخوابی؟؟ تو بیداری کابوس ببین.. بیا با هم به این دنیا فحش ناموس بدیم... باید کور باشی تو نبینی فقرو .. خدا پاشو یه آشغال باهات حرف داره.. نکنه تو هم به فکر اینی که چی صرف داره؟؟ (گروه ۰۲۱)
پ.ن۳: دیروز (جمعه ۲۵ اسفند) آخرین روز کاری من در روزنامه "سرمایه" بود.. دیگه از این روزنامه هم خداحافظی کردم و رفتم که یه کار جدید رو شروع کنم.. این هم عکس دسته جمعی با بچه های سرمایه .. و این هم آخرین گزارش من در این روزنامه ... کار جدیدم یه کم سخته.. برام دعا کنید از پسش بربیام..
پ.ن۴: بهترین آرزوها رو برای سال نو برای همه شما مشتری های گل و مهربون دارم... از همه قهوه چی های تنبل هم تشکر می کنم..
قهوه چی: احسانه
چای بخور غصه نخور
اين هفته چاي مجاني مجاني مهمون من هستيد.. اصلا چاي ها رو وقف موج پيشرو مي كنم.. بچه هاي مومن آباد بم منتظرن.. اونوقت ما نشستيم اينجا داريم براي خودمون گل مي گيم و گل مي شنفيم!!
من نمي دونم.. يه يا علي بگيد همه و شروع كنيد.. هر كس هر چي داره بريزه وسط.. گل ريزون داريما..
نبينم دست و دلتون بلرزه.. فقط يه هفته فرصت داريم..
وقتي ديدم موج پيشرو اينطوري داره از كمبودهاي اين سفر مي نويسه دلم خيلي شكست.. دلم خيلي گرفت.. يعني به اندازه ۲۰۰ - ۳۰۰ كيلو برنج مرام نداريم ما؟؟ بابا دست مريزاد...
آدرس وبلاگ موج پيشرو اينجا هست.. شماره حساب رو هم مي ذارم و منتظرم ببينم اولين چراغ رو كي روشن مي كنه.. يا علي
از اون طرف فکر کن داری از وسط میدون هفت تیر با اونهمه خط کشی کج و کوله که هرجای خیابون رسیدن یه خط عابر کشیدن رد می شی.. (خداییش تا حالا دقت کردی کل خیابونهای دور میدون هفت تیر همش برای عابراس.. اصولا ماشینها هیچ حقی از این میدون ندارن) حالا.. یهویی یه پسربچه افغانی حدود 19 تا 20 ساله وسط میدون روی چمنهای نزدیک به در مترو ایستاده.. داره مادر و خواهر یه یارو رو که اول خیابون قائم مقام ایستاده یکی می کنه.. اون طرف هم انگار داره خوار و بار می فروشه.. همچین عینهو نقل و نبات فحش از این ور میدون سوت می کنه اون ور میدون ...یکی نیست به اینا بگه آخه نفهم ها.. می خواهید به هم فحش بدید... یه کم نزدیک تر بایستید با ملایمت بیشتر درباره خانواده همدیگه سخن سرایی کنید.. نمی دونید این یکی چه مدحی می کرد خواهر اون یکی رو... همچین درباره خواهر طرف مدیحه سرایی می کرد یه آن دلم خواست خواهره رو ببینم.. به نظرم بد تیکه ای نمی اومد.. (قابل توجه حاج باران)
2) امسال خیلی زود گذشت.. خیلی.. هنوز باورم نمیشه یک سال از عمرم به این سرعت گذشته.. شاید امسال یه نموره با همه سال های قبل تفاوت داشت.. امسال ربع قرن زندگیم رو تجربه کردم.. و درست بعد از اینکه فقط یک چهارم از یک قرن رو پشت سر گذاشتم.. یهو زندگی یه پرده ضخیم رو از جلوی چشمام برداشت.. پرده ای که پشتش خیلی زیبا بود.. شاید در قیاس با اون طرفش رویایی بود حتی.. یه موقع هایی آدم آرزو می کنه در جهل و نادونی بمونه و هیچی نفهمه.. خوش به حال آدم هایی که همه زندگی خودشون رو به نفهمی زدن یا اصولا تونستن توی دنیای کودکی و نوجوونیشون بمونن.. همیشه فکر می کردم این ما هستیم که تسلط مطلق بر روی زندگی داریم و می تونیم اون رو به هر شکلی که خواستیم برنامه ریزی کنیم.. فکر می کردم به همه جزئیات زندگیم احاطه دارم و خیر سرم دارم مدیریتش می کنم.. آخ که چقدر سخته آدم یهویی نسبت به همه اونچه که تا به حال حس می کرده شک کنه.. این روزها حتی به احساسم هم شک می کنم.. به خودم.. به وجودم.. به نفسم.. به دلم.. کاش می شد زمان به عقب بازگرده.. کاش می شد....
پ.ن (مهمتر از اصل پست): بچه های بم رو که فراموش نکردین؟؟؟ موج پیشرو 23 اسفند راهی میشه.. فرصت زیادی نمونده برای اینکه یکی از آرزوهای بچه های بم رو برآورده کنید...
بالاخره بعد از تقريبا يك سال و اندي آمدم تا چايي تازه براتون درست كنم ولي ترا خدا ببخشيد كه يه كمي بدمزه است بعد از اينهمه مدت هنوز ياد نگرفتم چايي خوب دم كنم!!!!!!!
پستي را تهيه كرده بودم براي اينجا چند روزي هم توي وبلاگم گذاشتم ولي برداشتم شايد بودند كساني كه پست مذكور را خواندن ولي حذف كردم و شايد اين هم سوالي باشه كه از خودتان بپرسيد چرا گذاشت چرا برداشت؟ حقيقتا شايد خودم هم علت واقعي اش را ندانم ولي شايد دليلش اين باشه كه گذشته ها گذشته نبايد كساني را كه حتي لايق نيستند به ياد آورده شوند چرا بايد بي دليل قلم نازنين را رنجه كرد و از يك مشت بي لياقت نوشت.
كشور گل و بلبل در دست يك مشت نالايق، دزد ناموس افتاده (بلا نسبت بعضي ها!!!) و هيچكس باكي از اين موضوع ندارد تعجبم اينه كه چرا مردم ما اينطوري بي حس و حالن! چقدر خائن بخودمون شديم. چقدر بي تفاوتيم نسبت به زندگي هاي كه در اطرافمون هست و اتفاقاتي كه مي افته و دردي مثل فرو رفتن يك دشنه در قلبم حس ميكنم.
وقتي يه گشت كوتاه توي شهر ميزني سواي اينكه از دود و آلودگي حالت خفگي به آدم دست ميده با چهره هاي غمگين و افسرده آدمها روبرو ميشي كه سرگردان و حيران از اين زندگي و حتي مي تواني با اندكي دقت صداي خورد شدن استخوانهاي آنها را زير بار زندگي بشنوي. نه توان حرف زدن دارند و نه حال و حوصله اين كار را. اگر هم بخواهند حرفي بزنند خيلي راحت برايشان گزينه حذف شو انتخاب مي شود!!! آيا جامعه با نشاط اين است؟ ما كه نديديم خدايي.
حالا كسي نيست به اين كلئوپاترا بگه تو كه حوصله خودت را هم نداري آخه چرا بلند ميشي ميري توي شهر قدم قدوم بزني و چهره هاي افسرده ببيني و غمت يكيه هزارتا بشه و بعدش هم انگشت حيرت به دندان بگيري كه اي واي چه كنم چيكار كنم تو من و نشناختي تو ببين به كي به چي عشق منو باختي برو كه بي حقيقتي تو قلب من جات نيست اونقده از تو دور شدم كه ديگه پيدات نيست (اصلا اين ترانه چه ربطي داشت؟؟؟؟)
قهوه چي افسرده حال بي حال: كلئوپاترا دختر فيليپ