تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
بازی.. بازی

بعد از یلدا بازی که قرار بود هر کسی پته خودش رو توی اون بازی بریزه روی آب، جریان بازی های از این قبیل بین وبلاگ نویسا شروع شد، دوستای خوبی هم بنا به لطفی که دارن من رو به این بازی ها دعوت کردن، اول صادق بود که از من دعوت کرد تا در بازی آرزوها و ترس ها شرکت کنم و بعد هم حاج باران که لطف کرد و من رو به بازی بهترین و بدترین ها دعوت کرد.

نمی دونم این جریان تا کی قراره ادامه پیدا کنه و نمی تونم الان نظر صریحی در این باره بدم که آیا اصولا با این بازی ها موافقم یا مخالف، اما این رو می دونم که اگر الان پذیرفتم در این بازی ها شرکت کنم، بخش اعظمیش به خاطر احترام و ارزشی است که برای دو دوستی قائلم که من رو دعوت کردن... و البته این رو هم بگم که انتخاب بهترین و بدترین ها توی دورانی که یه عالمه بهترین وبدترین داری خیلی سخته..

 

ترس ها:

 

1- همیشه از سوختن توی آتش می ترسم.. همیشه می ترسم چهره ام رو بر اثر آتش سوزی از دست بدم.. حتی دیروز که برای بازدید به پالایشگاه تهران رفته بودم.. هر لحظه وقتی از کنار لوله های پر از سر و صدا و البته پرفشار قیر و نفت می گذشتم ناخودآگاه دستم رو روی صورتم می گرفتم...

 

2- یکی دیگه از ترس هام اینه که یه روزی یه نفر رو دوست داشته باشم که اون علاقه ای به من نداره.. از این حالت متنفرم... اصولا از اون آدم هایی هستم که عقیده دارم آدم برای کسی تب می کنه که براش بمیره.. و به خاطر همین ترس .. همیشه سعی کردم یا عاشق نشم یا اگر قراره بشم تا وقتی از عشق و علاقه طرف مقابل مطمئن نشدم به روش نیارم.. (طرف مقابل می تونه از جنس مذکر یا مونث باشه.. اصولا فرقی نمی کنه)

 

3- هنوز هم وقتی یه کار جدید رو شروع می کنم با اینکه می دونم آخرش موفق می شم.. ولی ترس دارم.. به محض اینکه کوچکترین خرابکاری می کنم روحیه ام رو از دست میدم...

 

4- از آب می ترسم.. خیلی هم می ترسم.. بارها تصمیم گرفتم شنا رو یاد بگیرم.. ولی همین ترس مانع شده.. وقتی کوچیک بودم یکی دوبار نزدیک بوده تو دریا غرق بشم.. از اون به بعد همیشه از آب ترسیدم.. همیشه.. و این خیلی زجرآوره...

 

5- از اینکه یه روز بچه دار بشم و ببینم به جای اینکه یه پری بزام یه مارمولک بیریخت به دنیا آوردم می ترسم.. دلم می خواد توله ام خوشگل باشه.. (عین مامانش!!!!!!!!)

 

آرزوها:

 

1- همیشه آرزو داشتم یه روز یه بنگاه خیریه داشته باشم.. عاشق این کار هستم.. دلم می خواست اونقدر پول داشته باشم که بتونم به اونهایی که می دونم واقعا نیازمندند کمک کنم.. همیشه دلم می خواد به هر طریقی شده به اطرافیانم کمک کنم.. حالا یا کمک مالی یا اینکه کاری براشون انجام بدم...

 

2- یکی از مهمترین آرزوهام اینه که گناهام بخشیده بشه.. واقعا نه حوصله دارم و نه تحملشو که بعد از مرگ هم مکافات بکشم.. همین دنیا بس بود دیگه....

 

3- همیشه آرزوی جهانگردی داشته و دارم.. دلم می خواد یه روز به دورتا دور دنیا سفر کنم.. عاشق این نوع سفر هستم...

 

4- آرزوی بعدی من یه کتابخونه پر از رمان و کتاب های خوبه با یه عالمه وقت برای اینکه بشینم و بخونمشون...

 

5- وقتی کوچیک بودم عاشق سن 17 سالگی بودم.. از 13 یا 14 سالگی به همه می گفتم 17 ساله هستم.. و البته همه هم باورشون می شد.. ولی 17 سالگیم رو به بدترین نحو ممکن گذروندم.. شاید یکی از بدترین سال های زندگیم بود.. الان هم آرزو دارم دوباره 17 ساله بشم.. تا دوباره همه اون آرزوهایی رو که برای 17 سالگیم داشتم برآورده کنم..

 

و اما بازی بهترین ها و بدترین ها:

 

بهترین لحظه عمر: لحظه ای که مادرم بعد از عمل جراحی قلب سلامت از اتاق عمل بیرون اومد..

 

بدترین لحظه عمر: روزی که به خاطر یه نامردی و حسادت بیجا افتادم توی دامی که از قبل طراحی شده بود و هیچ راهی نداشتم تا بیگناهی خودم رو ثابت کنم... 

 

بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیافته: نماینده تهران در مجلس شورای اسلامی بشم تا بلکه یه کم به این نمایندگان شل و وارفته زن بتونم بفهمونم نمایندگی فقط چادر کیپ گرفتن و مثل یابو وارد صحن مجلس شدن و مثل الاغ ازش خارج شدن نیست..

 

بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیافته: زمینگیر بشم... روزی بشه که چشمم به دست این و اون باشه.. و باعث دردسر دیگران بشم.. 

 

عزیزترین فرد زندگی من: خودم، مامانم و یه بنده خدایی!  

 

منفورترین فرد زندگیم: من اصولا عادت ندارم برای مدت طولانی از یکی کینه به دل بگیرم.. به همین خاطر منفورترین های من هر چند مدت یکبار تغییر می کنن.. اما الان منفورترین هام.. یکی از دوستانم با شوهرش هستن... بماند برای چه.... و یکی از خبرنگارای فارس که در نهایت نامردی (بهتره بگم نازنی) و بیشعوری، با گفتن یه دروغ ساده باعث دردسرهای زیادی برای من شد و آبروم رو برد کلی هم حرصم داد...

 

پ.ن: در راستای ادامه یافتن این برنامه من هم نهال، سیامک، رها، ثمانه، مجیک و لیلا رو برای اعلان ترس ها .و آرزوها یا بهترین و بدترین ها یا هر دوی اینها دعوت می کنم...

 

قهوه چی: احسانه

 

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:22 توسط قهوه چي /

نمیذارند که

 

 نمیذارند که... نمیذارند.. اصلا حرومه یه آب خوش از گلوی این ملت پایین بره.. آب خوش پیشکش.. نفس کشیدن هم براشون شده زهرمار...

آخه این جوون بدبخت چه خاکی توی سرش بریزه.. کار که نداره.. پول هم نداره بذاره جیبش.. خودش که خونه نداره.. مجبوره تو خونه 60 متری مستاجری بشینه بشه آئینه دق پدر و مادرش.. برای همین هم پامیشه شال و کلاه می کنه میره یه دوری تو خیابون بزنه دلش وا شه... واااااااااای نه... از این میدون می خواد رد بشه دو طرفش دو تا مینی بوس کمین کردن با هفت هشت تا مامور .. از اون خیابون می خواد بزنه بره که چشمش به این مامورا نیفته جلوش دو تا مامور دیگه سبز می شن..

اصولا فرقی هم نداره که این مامورا چی می گن... شما تصور کنید فقط به یه تذکر خشک و خالی بسنده میشه.. مهم اینه که همون لحظه ای که طرف داره میاد طرفت یهویی یه مشت خون با فشار توی شکمت خالی میشه.. قلبت هری میریزه پایین .. مهم اینه که همش دلت شور می زنه و جلوی هر آئینه و شیشه مغازه که می رسی هی باید خودتو نگاه کنی مبادا ظاهرت مشکل دار باشه...

پنجشنبه بدی داشتم... اون روز عمق فاجعه رو لمس کردم.. تازه فهمیدم این استرس و اضطرابی که علاوه بر همه بدبختی ها اخیرا به مشکلات دخترا و پسرای جوون اضافه شده چقدر خانمان براندازه... پنجشنبه بعد از مدتها با چند تا بچه های دانشکده جمع شده بودیم خونه یکی از بر و بچ... عصر تصمیم گرفتیم بریم یه دوری تو خیابون بزنیم و کمی خرید کنیم..

من و لیلا و نهال و زینب ......من با یه مانتو سورمه ای براق تا سر زانو با شلوار جین و روسری ساتن سورمه ای.. لیلا مانتویی خاکستری و صورتی تا سر زانو و شلوار جین و روسری ساتن با زمینه خاکستری و گل های صورتی... نهال با یه مانتو سفید کوتاه (بالای زانو) و شلوار جین و یه شال مشکی ساده و البته از ترس جونش توی این گرما یه "سویشرت" قرمز و زینب هم با شلوار کتان و مانتو کتان کرم رنگ و یه شال سفید ساده... همین... در نهایت سادگی.. شاید هر کدوم یه ته آرایش کمرنگ هم داشتیم... نمی دونم چی شد که رسیدیم میدون ولیعصر.. از نبش میدون که اومدیم بپیچیم یهو رنگ از صورت نهال رفت.. طفلک داشت قالب تهی می کرد.. مامورا ایستاده بودند... اتفاقا این بار فقط یه طرف میدون رو قرق کرده بودند... انگار کل بدحجابای مملکت ریختن یه طرف میدون و اون طرف میدون همه محجبه هستن... نمی دونید میدون چه خبر بود.. من و زینب جلو و پشت نهال حرکت می کردیم که مبادا این طفلک رویت بشه و بیفته توی مینی بوس کذایی.. از کنار هر دختری که رد می شدی داشت از کناریش می پرسید "یعنی منو می گیرن؟" اون یکی می گفت "روسریم خوبه؟" یکی دیگه هم داشت به زور پاچه شلوارش رو می کشید پایین چون یادش رفته بودجوراب بلند بپوشه.. اضطراب و ترس توی چشم همه موج میزد.. همه می خواستن هر طور شده از اون محل دور باشن... گروه دخترایی که جلوی ما راه می رفتن از ما می پرسیدن مانتوشون از پشت خیلی تنگ نمی زنه؟ و یه خانوم جوون که با همسرش اومده بود میدون همش نگران بود که از رنگ روسریش یا احتمالا از کوتاهی مانتوش ایراد بگیرن...

ببینید اصلا مهم نیست اینا گیر می دادن یا نه.. اصلا اهمیتی نداره که می خواستن فقط تذکر بدن یا کار به کلانتری و آمدن مامان و بابا می رسید.. مهم اون وحشت و اضطرابی بود که با چشم خودم دیدم و با تمام حواس پنج گانه و شش گانه ام حس و لمسشون کردم... نهال می گفت توی هفته گذشته دو بار بهش تذکر دادن که موهاش رو بکنه تو.. زینب هم که والدینش در شمال کشور زندگی می کنن همش نگران این بود که اگر بگیرنش کسی نیست بیاد آزادش کنه... آخه هر کی رو بگیرن زنگ می زنن خانواده بیان و با یه مانتو بلند دخترشون رو ببرن...

همه ما قبول داریم یه مدت بعضی از تیپ ها خیلی ناجور و توذوق زن شده بود.. البته در ابراز این نکته هم باید اون بحث حریم شخصی رو کنار بذاریم.. چون نوع پوشش هر کسی به خودش مربوطه.. ولی به جهت اینکه ملت ایرانی اسلامی هستیم خیرسرمون.. بعضی و فقط برخی انگشت شمار با ظاهری زیادی نامتعارف به خیابون می اومدن.. از وقتی این بساطا پهن شده اون ظاهرای نامتعارف حقیقتا دیگه جرات بیرون اومدن ندارن.. این مامورا هم برای اینکه حوصله شون سر نره به ظاهر بقیه گیر می دن...

اینا رو ننوشتم که غر بزنم.. اصلا هیچ غرض و مرضی هم ندارم.. فقط خواستم بگم یه روز تفریح سالم و من چند تا دختر دیگه که هیچ گناهی نداشتیم جز اینکه می خواستیم یه کم خرید کنیم (تصور کنید کل تفریح چند تا دختر تو این تهرون لعنتی می تونه در حد خرید کردن باشه) یه مدلایی چیز مال شد...

 

پ.ن: مرده شور این دولت الاغ رو ببره که بعد از یه عمر وعده و وعید امسال به مزخرف ترین وجه ممکن نمایشگاه کتاب رو برگزار کرد... دلمون خوش بود نمایشگاه اومده مصلا و مشکل رفت و برگشت و وسیله نداریم.. خاک بر سرا برای پیدا کردن یه انتشارات یا یه کتاب باید کل نمایشگاه رو زیرپا میذاشتی شاید اتفاقی بتونی چیزی پیدا کنی.. اطلاع رسانی در حد صفر... عین صحرای محشر.. یه نقشه بیخود و بی مصرف داده بودن دست ملت همه داشتن دور خودشون می چرخیدن.. جشنواره مطبوعات هم که فعلا مالیده شده..

ای بابا.. آخه یکی بگه ما از این مملکت به کدوم بیابونی پناه ببریم؟؟؟

 

قهوه چی: احسانه

 

چای بخور غصه نخور

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:55 توسط قهوه چي /

عیدانه تاریخ گذشته

1- سلااااااام.. عید شما مبارک..

واقعا که.. خجالت داره.. آدم یه ماه از سال می گذره بیاد و در کمال پررویی تو چشم مشتری های قهوه خونه نگاه کنه و بگه عید...

مهم نیست.. مهم اینه که هر روز عید باشه.. هر روز نوروز باشه.. به نظر من یه موفقیت هم می تونه یه عید باشه.. یه شادی کوچولو... یا حتی یه استکان چای بعد از یه روز پرکار....

پس این دفعه راست راستی عیدتون مبارک...

برای جبران تاخیر یک ماهه ام باید کلی براتون توضیح بدم..

اول اینکه توی ایام عید حسابی درگیر بودم.. مثل این خاله خانم باجی ها داشتم بساط جهاز (!) دخترخاله ام رو جور می کردم.. البته زحمت اساسی رو خاله و شوهر خاله کشیده بودن ولی من و خانوم برادرم هم بابت تزئینات فکر کنم هم هزینه با کل جهاز خرج گذاشتیم روی دستشون...

دوم اینکه بعد از عید تازه نشستم یه دو روزی توی خونه و اساسی خوابیدم و استراحت کردم...

سوم اینکه از هفته سوم عید یعنی از روز 22 فروردین عروسی های دنباله دار فامیل شروع شد.. اول عروسی پسر عمه ام ... بعد عروسی دختر خاله ام و بعد هم نامزدی یه پسر عمه دیگه ام.. خداییش توی این یک هفته به اندازه کل سال قبل عروسی رفتم.. جای همه تون خالی...

آما... آما مهمتر از همه شروع سال با کار جدید بود.. این کار جدید ما یه مدلاییه برای خودش.. با اجازه شوما بنده شدم مشاور مطبوعاتی یکی از شرکت های نفتی.. (بیق بیق برو کنار نفتی نشی) از چهارشنبه هم که حتما مطلع شدید نمایشگاه نفت و گاز و پتروشیمی به مدت پنج روز فعالیت داشت (خدا بخواد امروز روز آخرش بود) .. منم بیکار.. هلک هلک پیشنهاد دادم یه خبرنامه تهیه کنیم و کل اتفاقات شرکت در سال گذشته رو به اطلاع عموم برسونیم.. پیشنهاد دادن همانا و کل کار افتادن به گردن من همانا.. همزمان با اینهمه عروسی.. فقط دو روز فرصت داشتم که یه نشریه 12 صفحه ای رو به ثمر بنشونم.. بماند که چه پوستی از من کنده شد ولی خدا رو شکر تونستم از پسش بربیام... از چهارشنبه تا دیروز هم توی نمایشگاه پدر و مادر پاهام صبح تا شب جلوی چشمام رژه می رفتن..

آخیییییییییییش.. راحت شدم.. اینهمه حرف توی گلوم قلمبه شده بود.. هی دلم می خواست بیام اینجا یه دستی به سر و روی این قهوه خونه بکشم ولی فرصت نمی شد.. دلم برای همه تون تنگ شده بود...

 

2- طرح مبارزه با بدحجابی و بد صورتی!! نیروی انتظامی شاید یکی از آخرین فجایع مضحکی باشه که توی این مملکت رخ میده.. البته نه اینکه این دیگه آخرشه و از این به بعد همه چیز خوبه ها.. نه.. یعنی توی این فجایع آخر اخیر تره...

اونایی که یه کم از من قدیمی ترن خیلی خوب به یاد دارن روزهای اول انقلاب رو که کمیته ای ها می ریختن تو خیابون و حتی اگر آقایی بلوز آستین کوتاه می پوشید می گرفتنش یا حتی با اینکه خیلی کوچیک بودم ولی خوب یادمه که یه دورانی استفاده از عینک دودی هم غیر مجاز بود...

شاید یه کم بعدترش بود که خواهران کمیته و بسیج می ریختن توی خیابون و آرایش روی صورت دخترا رو با تیغ پاک می کردن و حتما هنوز هستن کسانی که اون روزها پاهای بدون جورابشون توی کیسه سوسک رفته باشه و استرس و اضطراب اون موقع ها هنوز توی کابوس های شبانه خواب رو ازشون دور کنه...

شاید اگر نبود اون رفتارهای بسیار نادرست اون روز، این شکل و هیات های گاه واقعا نامتعارف از گوشه و کنار شهرمون سر در نمی آوردن... شاید اگر اون فضای خفقان به یکباره با یه موج جدید و البته حساب شده از سوی حکومت با یه دوم خرداد الکی و یه شعار آزادی و کوفت و زهرمارهای مشابه تغییر 180 درجه ای نمیداد می شد فکر کرد هنوز امکان فرهنگ سازی از فرهنگ اصیل ایرونی وجود داره..

اما حالا این مجلس بیاد طرح مد و لباس ملی ارائه بده... این نیروی انتظامی دوباره به سبک و سیاق گذشته بریزه توی خیابون و بخواد با فحش و کتک و ناسزا و باتوم فرهنگ سازی کنه.. کی می گه ممکنه؟؟؟

مگه میشه با چهار تا مامور سر میادین اصلی شهر ذهنیت آدم ها رو تغییر داد؟ مگه جوون نسل سومی می تونه توی هزارتوی پستوی خانه ها خودشو مخفی کنه که مبادا به خاطر کوتاه بودن شلوارش یا رنگ تند رژ لبش کارش به کلانتری نکشه؟؟..

بابا یکی بیاد به این دولت و حکومت و نظام بفهمونه که این کارا قبلا توی دوران رجایی ها هم حتی امتحان شده... ولی اون موقعش که مملکت جنگ زده بود و شرایط ویژه داشتیم هم نتونستن دردی دوا کنن...

حالا یه طرح ضربتی که قرار بوده به صورت پلکانی از تذکر و ارشاد شروع بشه و به جریمه و زندان ختم بشه ولی از همون روز اول کار به درگیری های خیابونی و کشیده و چهره کثیف شهر تهران رو کثیف تر و مزخرف تر از قبل کرده چه هنری می تونه به خرج بده جز تشدید تنفر جوونای مملکت از وطن خودشون...

خیلی سخته که آدم توی خونه خودش احساس امنیت ذهنی نکنه... اونوقته که آدم به خونه همسایه ای پناه می بره که یه امنیت ذهنی و به اصطلاح آزادی بیشتری داره ولی به جاش هزار تا درد بی درمون و رفیق ناباب و توهین و تحقیر و حتی حتی حتی زیرآب زنی اهالی خونه خودش رو به همراه خواهد داشت..

تو رو خدا نذارید جوونامون خونه بی بنیان همسایه رو به ملک اصیل خودمون ترجیح بدن...

پ.ن: دوست قهوه دوست من... تصویر ندارم.. تصویر نگاه توئه... تصویر توی ذهن همه ماست.. تحلیل هم ندارم.. این اتفاق برای اولین بار نیست که رخ میده... آخرین بار هم نخواهد بود.. اراجیف و اباطیل منم هیچ گوش شنوایی نخواهد داشت...

 

3- اطلاعیه .... اطلاعیه..

خوانندگان محترم توجه فرمایید... قهوه دوستان عزیز و چای خورهای گل و گلاب توجه فرمایید..

به یک گروه بازرگانی... گروه بازاریاب قوی برای کار آگهی یک نشریه تخصصی به شدت نیازمندیم... در صورتی که سراغ دارید لطفا توی کامنت دونی قهوه خونه بنویسید و ایمیلتون رو هم درج کنید تا با شما تماس برقرار کنم... لطفا .. پلیز.. خواهش میشه اگر سراغ دارید خبر بدید....

 

قهوه چی: احسانه

 

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:18 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane