تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
داستان تکراری لجنزاری به نام زندگی...

از دوستای قدیمیمه.. سالهای خیلی دوری رو تا امروز با هم گذروندیم.. توی خوشیها و ناخوشیها.. چه خنده ها و چه گریه ها که دوشادوش هم بودیم... چه روزها که با هم به شب رسوندیم و چه شبها که به صبح..

وقتی بهم زنگ زد صدای هق هقش دنیا رو مقابل چشمام تیره و تار کرد.. دلم لرزید.. مدتها بود دلشوره داشتم و می دونستم قراره یه اتفاقی بیافته... صداش رو که شنیدم  فهمیدم گریه های این بارش با همیشه فرق داره.. می گفت با یه پسر رفیق شده و طرف هم توی یه لج و لجبازی نامردانه فیلمی ازش تهیه کرده.. فیلم از دختری که به اندازه تمام مقدسات عالم پاک و مبرا است... با پدر و مادری که همه پاکی دختر رو به بکارتش می دونن و به اینکه دختر 26 ساله شون هنوز هم بی همخوابه باشه.. حتی اگر نیاز داشته باشه...

حالا امروز.. در جریان یک حادثه کثیف .... یک فیلم 57 ثانیه ای.. داشت زندگی یه دختر و خانواده شدیدا مذهبی اش رو به لجن می کشید.. پسره 400 هزار تومن (فقط 400 هزار تومن) پول خواسته بود تا آبروش رو حفظ کنه.. اما هر دو می دونستیم که قضیه با این پولها حل و فصل نمی شه.. مونده و درمونده نشسته بودیم و دنبال راه نجات... یاد قانونی افتادم که پارسال توی مجلس تصویب شد از قبل پخش فیلم اون دختره ابراهیمی.. و اینکه مجازات افرادی که اقدام به تهدید یا تکثیر این فیلم ها کنند اعدامه.. ولی اصولا مگه فرقی می کنه چه مجازاتی برای پسره درنظرگرفته میشه.. وقتی قراره آبرو و حیثیت یک دختر برای همیشه لکه دار بشه..

یاد وکیلی افتادم که مدتیه می شناسم.. وکیل سرشناسی که از مدافعین حقوق زنان هم به شمار میاد و مقالات دفاع از حقوق زنانی که می نویسه در همه روزنامه ها و نشریات چاپ میشه.. بیش از 55 سال سن داره و به گفته خودش دخترش همسن ماست.. وکیل چند تا از این خانومای معروف مملکت و دخترای بزرگان هم هست.. بماند...

دفترش تعطیل شده بود.. سریه چهاراره باهاش ملاقات کردیم و گفت توی مسیر منزلش باهاش حرف بزنیم.. جریان رو گفتیم.. از کوچه پس کوچه های شمال شهر رسیدیم به خونه اش.. در حال بنایی بود و دعوت شدیم به داخل.. کلی دلخوشی به این دختر داد و اینکه نگران نباشه... می گفت یکی از سرهنگ های آگاهی باهاش رفیقه.. جریان رو به اون میگه.. دو- سه روز پسره رو معطل کنه تا یه روز که قرار میذارن با هم برای دادن پول.. همون موقع بر اساس برنامه ریزی انجام شده.. پلیس هم سربرسه و پسره رو دستگیر کنن.. گفت هیچ نگرانی نداشته باشید که بدون هیچ آبرو ریزی مساله حل میشه.. خودش دستمزد نخواست اما می گفت برای چرب کردن سبیل مامورای آگاهی باید 300 یا 400 تومن پیاده شیم... با کلی امیدواری از خونه اش اومدیم بیرون.. دیروقت شب بود... فرداش دوستم تماس گرفت و شماره وکیل رو از من خواست.. بهش دادم.. ..................

امروز دوباره بهم زنگ زد.. این بار هق هقش وحشتناک تر از قبل بود.. می گفت رفته سراغ آقای وکیل.. باز هم در خانه اش.. بهم می گفت احسانه دنیا خیلی کثیف تر از این حرفهاست.. التماسم می کرد که اینقدر ساده نباشم و به ظاهر آدم ها قضاوت نکنم.. رفته بوده خونه جناب وکیل و اون بهش گفته قیمت توخیلی بالاتر از این حرفهاست.. من کاری می کنم که اون یک میلیون هم هزینه به تو بپردازه.. و در نهایت با بی شرمی تمام پیشنهاد "ص ک ص" بهش داده.. مغزم در حال انفجار بود.. خداوندا جریان این زندگی چیه؟؟؟ چرا اینقدر لجن؟ تا چه حد؟؟؟ یعنی انصافه آدم با دختر مظلوم و بی پناهی که بهش پناه آورده اینطور رفتار کنه؟؟ یعنی این پیرمرد لجن نمی تونست حداقل بذاره پیشنهادش رو بعد از دو سه بار رفت و آمد و حل کردن این مشکل عنوان کنه؟؟ یعنی آدم نمی تونه حتی به چشمای خودش هم اعتماد کنه؟؟؟ اگر اون شب اون دختر نمی تونست خودش رو از شر پیرمرد خلاص کنه من تا آخر عمرم خودم رو نمی بخشیدم.. یعنی آهوی زخمی رو که از چاله درآمده بود به چاه انداخته بودم...

خدایا کمکمون کن که بتونیم معدود آدم ها رو از خیل عظیم شغالها و کفتارها بشناسیم..

 

 

پ.ن1: از الناز و بهروز ممنونم به خاطر آبروداری و اینکه چراغ قهوه خونه رو روشن نگهداشتند.. از همه دوستای قدیمی و جدید هم ممنونم که منت گذاشتن و هنوز به اینجا سرمی زنن...

 

پ.ن2: 9 سال طول کشید تا به اینجایی برسم که الان هستم.. ولی حالا که جاده به سمت سراریزی در حرکته.. ترس و دلهره و دودلی تمام وجودم رو فراگرفته..

 

پ.ن3: ما خیلی مخلصیم...

 

قهوه چی: احسانه

 

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:48 توسط قهوه چي /

هنوز زنده ام!

دوری نه یکی چند روز بلکه ماهها به طول انجامیده و در این مدت چرخ روزگار چرخ ها خروده و اتفاقات خوش و ناخوشی اتفاق افتاده نه تنها برای من بلکه برای دیگر نویسندگان این وبلاگ، من و دکتر کرمانپور به تهران مهاجرت کرده ایم و البته سیامک هم، احسانه عروس می شود، صادق هم که مشکوک شده و البته طی آخرین تماس ها زنده است!

من نیز چند ماهی در هم میهن رحمه الله علیه چیزکی نوشتیم و بعد هم تعطیل شد و بعد از آن مدتی به خبرگزاری بازگشتیم، نقطه دید نیز به مشکل فنی برخورد و وبلاگ قبلی هم فیلتر و ترجیح دادم که چیزکی ننویسم، بعد از آن جائی دبیر سرویس جائی شده ایم تا به امروز.

امروز به نیز به جائی رسیدم که تا چندی پیش اصلا فکرش را نمی کردم ،«سکوت»؛ چرایش را همه می دانند، آدم آن هم از نوع خبرنگار و روزنامه نگارش می نویسند و می گویند تا شاید چیزی درست شود و عیوب اصلاح شود ولی در این زمانه که همه چیز عیب است و هیچ امید به اصلاح نیست واقعا نمی دانم از چه بگویم پس سکوت کنم بهتر است مگر اینکه اتفاق عجیبی بیافتد، فقط خواستم بگویم من هم «زنده ام».

 

قهوه چی: بهروز

 

بعد از ماهها: چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:23 توسط قهوه چي /

بدون عنوان

شهر پیدا بود

رویش هندسی سیمان،آهن،سنگ

سقف بی کفتر صداها اتوبوس

گل فروشی گلهایش را حراج می کرد

درمیان دو درخت گل یاس،شاعری تابی بست

کودکی هسته ی زردآلویی روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می کرد

و بزی از خزر نقشه ی جغرافی آب میخورد

بند رختی پیدا بود: سینه بندی بی تاب

چرخ یک گاریچی در حیرت و اماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاریچی

مرد گاریچی در حسرت مرگ

پ.ن:پست قبل رو به دلیل نفرت فراوان از موضوعش حذف کردم از همه ی دوستانی که لطف کردن و کامنت گذاشتن سپاسگذارم

پ.ن:قیصر امین پور هم رفت با خیلی از شعراش خاطره دارم

پ.ن:چندروزه عطش خوندن هلاکم کرده دوست دارم فقط بخونم بخونم و بخونم

                                                                                           الناز

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:23 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane