نگاهي به رمان«بائودولينو» نوشته امبرتو اكو
همه چيز درباره يك داستان دروغ
حكايت داستان اين شماره را با يك معما آغاز ميكنم. معما كه نه؛ در واقع با يك پارادوكس. حتماً ميپرسيد پارادوكس يعني چه؟ پارادوكس، يك تناقض پيچيده است كه نميتوان آن را برطرف كرد.
پارادوكسي كه ميخواهم درباره آن صحبت كنم، در تاريخ فكر و منطق، به پارادوكس دروغگو مشهور شده است. قضيه از اين قرار است كه يك فرد ميگويد: «من دروغگو هستم». سئوال اين است كه آيا اين فرد واقعاً دروغگو است؟
حتماً پاسخ شما اين است كه بله اين فرد دروغگو است، چون خودش ميگويد: «من دروغگو هستم». نكته اينجا است كه اگر اين فرد دروغگو است، چطور شما به اينكه گفته «من دروغگو هستم» اطمينان كردهايد. زيرا برای آدمي كه دروغگو است، احتمال اينكه به دروغ صفتي را به خود منصوب كند، وجود دارد. پس احتمال دارد كه دروغ گفته باشد كه «من دروغگو هستم». به نظر ميرسد كه قضيه ختم به خير شده و آن فرد راستگو است. اما دقيقاً مشكل اصلي در همين نكته است و آن اينكه آن فرد يك دروغ گفته و آن اينكه «من دروغگو هستم». پس آن فرد دروغگو است. اما اگر آن فرد دروغگو است، ما چطور ميتوانيم به اينكه ميگويد: «من دروغگو هستم» اعتماد كنيم. پس اين فرد راستگو است. اما اگر اين فرد راستگو است كه يك دروغ گفته و آن اينكه «من دروغگو هستم»....
اين بازي منطقي را ميتوان تا بينهايت ادامه داد. شما هم زياد به دنبال راه حل آن نباشيد كه اعظم فلاسفه و منطقدانان تلاش كردهاند اين پارادوكس را حل كنند و تاكنون جواب قابل قبولي براي آن نيافتهاند.
خب، وقتي يك فيلسوف دست به قلم ميبرد و يك داستان جذاب مينويسد، ميتوان انتظار داشت كه حكايت آن داستان را هم با يك معضل منطقي نقل كند.
امبرتو اکو، فيلسوف و انديشمند برجسته ايتاليايي كه اكنون در ميلان زندگي ميكند در نخستين سال آغاز هزاره سوم (يعني سال 2000 ميلادي) رماني نوشته با عنوان «بائودولينو»، كه رضا عليزاده آن را به فارسي ترجمه كرده و انتشارات روزنه نيز آن را چاپ كرده است.
سعي ميكنم درباره اكو كمتر چيزي بگويم، زيرا معرفي او به عنوان يك نظريهپرداز و كارشناس دوران قرون وسطي كار بسيار سختي است؛ اما همين آشنايي به قرون وسطي است كه باعث شده او رمانهاي تاريخي شگفتانگيزي را خلق كند كه معروفترين آنها «نام گل سرخ» است كه فيلم سينمايي آن را نيز تلويزيون ايران چندي پيش نمايش داد.
مترجم «بائودولينو»، يعني رضا عليزاده، كه در واقع شجاعت به خرج داده و سراغ اين متن سخت و دشوار رفته، ترجمه را از سال 70 آغاز کرده است. او وقتي ترجمه كتاب اكو را آغاز كرد، هنوز رمان ديگري از اكو منتشر نشده بود، اما در طول ترجمه اين كتاب، اكو يك رمان ديگر با نام «شعله اسرارآميز ملکه لوآنا» نوشت و روانه بازار كرد تا تعداد رمانهايش به 5 عنوان برسد.
رمان «بائودولينو» از همان آغاز درگير پارادوكس دروغگو است؛ زيرا شخصيتي که از بائودولينو در رمان ارائه ميشود، شخصيتي دروغگو است. دروغگويي بائودولينو تا حدي است که وي از شارلماني، قديس ميسازد، پياله چوبي به دردنخور پيرمردي را به عنوان جام مقدس معرفي ميکند، نامههاي جعلي از معشوق خيالي مينويسد، از عجايبي در رم حرف ميزند که حتي مردم رم از آنها خبر ندارند و... چندين و چند دروغ ديگر كه باعث شده خود نيز در جاي جاي متن به دروغگو بودن خودش اشاره كند.
در سراسر رمان، خواننده دائماً از خود ميپرسد از کجا معلوم كه تمام داستان دروغ بزرگي نباشد که بائودولينو، سرهم کرده و تحويل نيکتاس ميدهد؟ و از چه رو نيکتاس (دوست بائودولينو) به عنوان يک وقايعنگار و تاريخنويس بايد حرفهاي اين دروغگوي بزرگ را باور کند و آنها را به عنوان حقايق تاريخي در کتابش ذکر کند. يا حتي مهمتر و اساسيتر آنكه از كجا معلوم كه اكو دروغ نگفته باشد. نويسندهاي كه خود ميگويد: «دروغ گفتن درباره آينده است که تاريخ را مي سازد». يعني شما براي نوشتن تاريخ بايد در مورد آينده دروغ بگوييد.
شايد به همين دليل باشد كه از زبان شخصيت داستان ميگويد: «... تاريخنويس نميتواند به گواه نامطمئني مثل او اعتماد کند. بائودولينو را از تاريخات قلم بگير.» و رمان با اين جمله پافنوتيوس (يكي ديگر از شخصيتهاي داستان) پايان مييابد كه «دير يا زود کسي - دروغگويي بزرگتر از بائودولينو - آن را تعريف ميکند.» و اينجا است كه تخيل هنري شكل ميگيرد و نقش خود را در ساختن حقيقت مشخص ميكند. در جاي ديگري از داستان ميبينيم كه اوتو (معلم بائودولينو) به او پيشنهاد ميدهد که برود پاريس تحصيل کند و بعد بيايد به فردريک مشاوره بدهد و او را تشويق کند که به شرق برود. بائو دولينو ميپرسد چرا اين کار را به راهوين نميسپاري؟ و او پاسخ ميدهد: «چون او تخيل ندارد.» و با به دست گرفتن رشته تخيل است كه ميتوان خط سير اين كتاب را دنبال كرد.
«بائودولينو» روايت فردي به همين نام است. او فرزند خوانده يكي از امپراتوران روم به نام «فردريك بارباروسا» است. دروغگويي بالفطره كه از نعمت آموختن هر زباني بهمحض شنيدن آن برخوردار است. او روستازادهاي اهل شمال ايتاليا است كه هنگام كودكي به يك سركرده نظامي در بيشهها بر ميخورد و او را با هوش و درايت خويش تحت تاثير قرار ميدهد. سركرده نظامي كه امپراتور، فردريك بارباروسا است، بائودولينو را به فرزندي ميپذيرد و او را به دانشگاه ميفرستد. بائودولينو در حين جستجوي قلمرو پادشاهي افسانهاي به نام «پرسترجان» به دانشگاهي در پاريس ميرسد. سپس كفن معروف تورين را ميفروشد و در همين حين با انواع اعجابآوري از ساختهها و آثار باستاني و تاريخي مواجه ميشود. حتي عاشق يك «ساتير» زيبا هم ميشود.
اينها ماجراهايي هستند كه «بائودولينو» شرح ميدهد. او در زماني كه مسيحيان در جريان جنگهاي صليبي به شهر قسطنطنيه هجوم آوردهاند، وارد شهر ميشود و در ادامه، جان يك تاريخنگار درباري به نام «نيكتاس» را نجات ميدهد. بعد هم داستان زندگي خود را براي او تعريف ميكند كه صرفا ساخته و پرداخته ذهن خودش است. مكنونات ذهنياي كه به واسطه آنها و در خلال روايت داستان، اكو پيامهاي اساسي خود را به مخاطباناش ميدهد. مثل اينكه «خوشبخت كسي است كه به جهلي دست يافته كه پيشرفتن به وراي آن مجاز نيست.»
روايت داستان و نوع نگارش آن كه توسط اكو به نحوي اعمال شده كه مخاطب را به ياد متنهاي تاريخي و قديمي بياندازد، آغاز كردن و خواندن آن را براي مخاطبان دشوار ميكند، اما چند ده صفحهاي كه از آغاز كتاب بگذرد چنان اسير روايت و خط سير داستان خواهيد شد كه احتمالا در طول چند روز آن را به پايان خواهيد رساند. شايد به همين دلايل هم باشد كه اكو جايزه سال ۲۰۰۱ جشنواره ادبي سالزبورگ اتريش را به عنوان برترين نويسنده اروپا تصاحب كرده است. دليل اين انتخاب، استقبال گسترده مردم به آثار وي به ويژه داستان بلند «بائودولينو» است. البته اين هشدار را فراموش نكنيد كه هرگز نبايد فريب فيلسوف ايتاليايي (نويسنده كتاب) را بخوريد و همواره در طول مطالعه داستان به ياد پارادوكس دروغگو باشيد.
قهوه چی: احسانه
چای بخور غصه نخور
بعد نوشت:
و اما ادامه ماجرا... با عرض پوزش از تاخیر 24 ساعته.. عرضم به حضور انورتون بیاد که دیشب جشن تولد اینجانب بود و بساط بزن و بکوب و بخور بخور در خانه مهیا و ازاین بابت شرمنده همه شدم و نتونستم به موقع بیام و شرح ادامه ماجرا رو بنویسم...
آما... آما داشتم می گفتم که بله.. مادر شوهر محترم زیر زبونی به مامان جان محترم پاسخ دادن که مهمونی شب بوده و ما که دیگه تقریبا همه رسیده بودیم وسط اتاق همونجا خشکمون زد.. منو می گی دیگه اساسی قاطی کرده بودم.. مادرشوهر جان همینطور یه بند توضیح میداد که بله داماد مربوطه هم رفتن بیرون دنبال یه کاری و نیستن خونه.. برادر مقتول (همان داماد سابق) هم هاج و واج و البته با لبخندی حاکی از شیطنت ایستاده بود.. بشنوید از اون طرف ماجرا که مردهای خانواده (برادرها و دایی) که به دلیل مکان یابی برای یافتن جای پارک اتولهاشون دیرتر از ما رسیده بودند.. اولش کلهم اشتباهی رفته بودن خونه بغلی که از قضا درش هم باز بوده و تا وسطای حیاط هم رفتن اما دیدن کسی به استقبالشون نیومده خودشون سر خر رو کج کرده و وارد خونه قوم ضاله (ظاله؟) شدن...این جریان مصادف بود با اون لحظه ای که ما فهمیده بودیم چه سوتی نافرمی دادیم.. هیچی .. واقعا چی فک کردین؟؟ با عرض تاسف فراوان باید اقرار کنم که حدس "صادق" و "میم" درست از آب دراومده و ما ضایع ترین کار ممکن رو انجام دادیم.. یعنی یهو من و مامان جان همچون اسپند روی آتیش از جاهامون جهیدیم... حالا صحنه اصرار مادر شوهر که بابا اشکالی نداره بمونید (البته به طریق کاملا شوکه) و انکار ما که اصلا راه نداره ما میریم و شب دوباره برمی گردیم رو داشته باشین.. اینها رو به علاوه کنید به اینکه یکی از مادربزرگای من چهار ماه قبل زمین سختی خورد و لگنش شکسته بود و عمل شده بود ولی به دلیل اینکه دعوت شده و باید می آمد طفلک آمده بود و ما چطوری اینا رو دوباره برگردوندیم.....
در همین حین و کار من که اصولا داشتم سکته می زدم مرتب داشتم شماره داماد مقتول رو می گرفتم که آنتن نمیداد و البته همونجا هم درجا موبایل من شارژش تموم شد.. دیگه کم مونده بود گیسامو بکنم وسط اتاق.. موبایل مامانه رو گرفتم و انگار دارم با قاتل بابام می جنگم شماره داماد مقتول رو می گرفتم.. توصیف چگونگی از در بیرون آمدن ما به هیچ وجه در گفتار نمی گنجه که فقط باید می بودید و می دیدید.. واقعا که یه فیلمبردار توی اون صحنه کم بود.. من که با کفش های تلق تولوقی خودم نفهمیدم چطور خودم رو از آغوش مادرشوهرجان بیرون کشیدم و پریدم توی بالکن کفشا رو پوشیدم و د فرار.. داشتم از در بیرون می اومدم که صدای پدرشوهر جان هم از آنسوی خانه به گوش می رسید که به شدت هرچه تمام تر اصرار می کرد بر ماندن.. وسطای کوچه بودم که یه لحظه برگشتم و قیافه سکته زده پدر مقتول رو مقابل در خونه دیدم اما بدون هیچگونه ایما و اشاره ای مستقیم به سمت سر کوچه رفتم.. جالب اینجاست که در تمام این مدت من مقصر بدون برو و برگرد این ماجرا رو قوم ضاله می دیدم و اگر فرصتی دست میداد می خواستم خرخره همه شون رو از دم بجوم...
ماشینهایی که با بدبختی جا پارک پیدا کرده بودن با سرعت هرچه تمام تر اومدن و این لشکر شکست خورده رو جمع کردن و رفتن سمت خونه ما.. جالب اینجاست که همه هدیه ها و کیک و گلدان وشیرینی و ازاین چیزها رو همونجا گذاشتیم که بدونن شام برمی گردیم..
حالا فکرش رو بکنین.. یه عده آدم گرسنه و زخم خورده ریختن خونه ما.. ساعت 3 بعدازظهر.. پدرم از این طرف دوید و رفت ژامبون و نون فانتزی و از این چرت و پرتا گرفت.. مامان و برادرم هم از اون طرف رفتن کلی کباب و جوجه کباب و از این خرت و پرتا گرفتن و ریختن وسط.. این قوم شکست خورده هم ریختن سرش و د بخور..
بماند که بعداز ظهر همون روز داماد به طرز فجیعی توسط عروس ضایع به قتل رسید و شب هم همه ما در کمال اعتماد به نفس.. انگار نه انگار که چنین اتفاقی افتاده دوباره ساعت 8 شب رفتیم میهمانی و البته این بار کلی گروه استقبال داشتیم و کلی تحویلمون گرفتن و البته شام مفصلی هم سرو شد که متاسفانه به دلیل اینکه همه ما ساعت 3 و نیم بعداز ظهر کلی غذا خورده بودیم هیچ کدوم نتونستیم غذای درست و حسابی بخوریم...
اما آخه وجدانا من دیگه روم میشه پامو بذارم خونه این قوم ضاله؟ (ظاله؟).......
قهوه چي (معروف به عروس ضايع): احسانه
چاي بخور غصه نخور
هول نكنين احسانه نيستم!! اين دختر هنوز انقدر فعال نشده كه به اين زودي آپ كنه!!! اومدم تا اين پست آرايه تقديري رو بردارم
...حالا چي ميخوام بنويسم هم خيلي مشخص نيست همين جوري هرچي به مغزم رسيد رو ميخوام بنويسم...
نچ من هر كاري بكنم نميتونم استعداد هام رو اون جوري كه بايد و شايد نشون بدم...حالا شما فكر كنيد من انتهاي استعدادم مگه چي ميشه
...نميدونم چرا همش فكر مي كنم بايد مثل احسانه بنويسم
اين جوري ابتكار عمل از دستم خارج ميشه و نميتونم اون جور كه بايد بنويسم!...فكر نكنم روزمره نويسي اونم روزهاي يكنواخت من خيلي جذاب باشه و خواننده رو مجبور به خوندن نوشته تا انتها بكنه!!پس عطاي اين نوع نوشتن رو به لقاش مي بخشم و ميرم سراغ يه سبك ديگه؛ شما هم كه احتمالا بيكار بياين دنبالم ببينيد چي ميشه آخرش!!!...نوع ديگه ي نوشتن فكر كنم گفتن از درونيات باشه كه قربون خدا به اندازه ي كافي تو وبلاگ خودم مخ ملت رو به كار مي گيرم با چرندياتم ديگه اينجا فكر كنم بهتره كوتاه بيام و چيزي نگم در اين باره
..عاشق پاشقم كه نيستم بگم حالا بيام از دوري و بي وفايي يار و خلاصه از اين ك.شعرا براتون بگم و يه دو قطره هم اشك تمساح بريزم و آي ملت برسين به دادم و اين حرفا راه بندازم
!!! از سياست گفتن هم كه جون خودتون نخواين بگم كه كلا در عرض جيك ثانيه همه ي اوضاع و مشكلات مملكت رو حل مي كنم و ميرم دنبال كار خودم
!!!...مشكلات اجتماعي رو هم كه ديگه ميذارم به عهده ي كارشناس مسائل اجتماعي!!! يعني من يه نفر آدم بايد چند كار بكنم آخه
!!! چقدر من فعالم و خودم خبر ندارم!!! راستي اگه حساب كتابهاتون هم با هم نخوند يعني اگه پول اضافه اومد بگين بيام و اضافات رو براتون درست راست كنم
...
پ.ن:خيلي...خيلي...خيلي...اي بابا بسوزه پدر سانسور!!
پ.ن:دوست هم دوستهاي قديم اي بابا چي بگم از اين جفاي روزگار!!!
پ.ن:خوب ديگه برم يا هنوز خزعبلات تحويلتون بدم!!!
پ.ن:دل من ميسوزد كه قناريها را پر بستن
كه پر پاك پرستوها را بشكستن
و پرستوها را...آه پرستوها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
بعد نوشت:ای بشکنه دست من که نمک نداره
...یعنی باید اولین کامنت رو تو بذاری و این جوری حال گیری کنی
...من تیکه تیکه بشم اگه دیگه برای تو آب جوش بیارم،چایی و قهوه پیش کش
...کلی خوشم اومد از این پست..ایییییییییییی خدا از دست تو
...
الناز(قربون يو)
اين رو براي آرايه مينويسم، يكي از بهترين دوستان دنياي مجازي من.. كسي كه سالهاست با خندههاش خنديدم و با گريههاش گريستم حتي!!! ... كسي كه اونقدر خاطرههاش رو زنده براي همهمون بازگو كرده كه گاهي فكر ميكنم همه خاطرات آرايه خاطرات مشترك زندگي همهمون شده.. كسي كه خيلي اوقات خيلي چيزها ازش ياد گرفتم.. خيلي وقتها ازش الگو برداري كردم.. خيلي وقتها از ريسكهاي خطرناكش ترسيدم ولي با اشتياق تمام نشستم و با هيجان نظارهگر نتيجه اون ريسكش شدم و ....
اين رو براي تو مينويسم دوست من.. تويي كه براي هميشه دوست من باقي خواهي ماند.. چه اهميتي داره اگر من حتي يك بار هم تصويري از تو نديدم يا حتي يك بار هم صدات رو (حتي از پشت سيمها و امواج تلفن) نشنيدم.. يا اصلا مگه مهمه كه من حتي يك ايميل خشك و خالي هم از تو ندارم و اگر قرار باشه باهات ارتباط بگيرم بايد از دوستاي مشتركمون سراغتو بگيرم.... مهم اينه كه هر روز و هر روز وقتي وارد دنياي مجازي ميشدم.. اولين پنجرهاي رو كه باز ميكردم.. رو به خونه تو باز ميشد.. "پندار نيك".... مهم اينه كه دوستاي مشترك زيادي با تو پيدا كردم و مهمتر از همه اينه كه تا هميشه توي دل و ذهن من باقي ميموني... همه شبهاي يلدا ياد شب يلداي دوست داشتني تو در سالهاي دور ميافتم.. هر وقت رانندگی ميكنم ياد عجول بازيهات توي رانندگي ميافتم و هر وقت ميخوام پست بنويسم.. هي با خودم تكرار مي كنم كه كاش بتونم مثل آرايه بنويسم...
باهات خداحافظي نميكنم و منتظر خونه جديدت ميشم تا دوباره كه برگشتي بيام و مهمون دل درياييت بشم...
بعد نوشت: آرایه برگشت.. و این برای همه ما جای بسی خوشحالیه.. خوشحالم که عمر این پست من فقط یک شب بود.. اما.. قصه سانسور و ممیزی و تیغ همیشه و همواره همراه ما و آرایه هاست.. متاسفم.. اظهار تاسفم نه فقط برای دنیای واقعی زندگیمونه.. بلکه برای به لجن کشیده شدن دنیای مجازیه.. دنیایی که ما زمینی ها نتونستیم بکر و شرافتمندانه باقی بذاریمش...
قهوه چي: احسانه
چاي بخور غصه نخور