تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
حق حساب..
دوباره رفته بودم سفر.. چقدر حال میده آدم ظرف یک ماه دو سه بار بره سفر...
جای همه تون خالی.. آب و هوا که معرکه بود.. رفیق باب و همسفر خوب هم داشتیم و خلاصه همه چیز بر وفق مراد بود...
رفته بودیم سرعین... 5شنبه ظهر راه افتادیم شب رسیدیم.. یه سوئیت دو خوابه اجاره کردیم فقط 13 هزار تومن.. یارو می گفت توی ایام عید همین سوئیت رو داده شبی 80 هزار...
فرداش رفتیم آستارا... اونجا هم یه ویلای دو خوابه رو به دریا گرفتیم شبی 20 هزار.. اینجا هم برای شب عید و ایام تابستون بالای 50 تا 100 قیمت میدادن...
سرعین اگر رفتین حتما کباب کوبیده رستوران هتل مرمر رو از دست ندین.. تووووپ بود.. دو وعده پشت سر هم خوردیم..
حالا البته نمی خواستم سفرنامه بنویسم.. یه جریانی پیش اومد که دو روزه من هنوز تو کفش موندم.. گفتم بیام اطلاع رسانی کنم بلکه با کف شوماها بشه یه حمام کف راه انداخت...
توی راه برگشت.. بعد از گردنه حیران و در جاده رشت.. همسر محترم در کمال آرامش، سر یه پیچ تند یه سبقت کاملا غیرمجاز و البته خطرناک گرفت.. البته اون طرف رو دید داشتیم و تا فاصله 500 متری هیچ ماشینی نبود... اما منطقه نافرمی بود.. هنوز 30 ثانیه از جریان نگذشته بود که دیدیم بنز پلیس با سرعت مرگ آسا از ته جاده پیچید و اومد پشتمونو متوقفمون کرد.. هرچی فک کردیم که این پلیسه از کجا پیداش شد عقلمون به جایی راه نداد...
با خودم گفتم .. حالا خوبه حداقل اینقدر تبلیغات می کنن که امسال راهنمایی و رانندگی همه جا مراقبه تا ملت سفر به سلامت برن حرفشون چرت نبوده!!... البته ترس برمون داشته بود که نکنه ماشین رو بخوابونن...
هیچی مادر... جونم براتون بگه همسر محترم مدارک و گواهینامه رو با ترس و لرز برد خدمت جناب ستوان یکم.. سن و سال بالای 45 یا 50 رو داشت.. یه افسر جوون هم همراهش بود.. بعد از چند دقیقه اومد سمت ماشین و از کیف پولش 5 هزارتومن برداشت.. گذاشت لای کارت ماشین و گواهینامه و رفت طرف ماشین پلیس.. منو میگی .. هرلحظه منتظر بودم یارو با چک و لقد بیافته دنبال مهران و به جرم رشوه به مامور دولت حبسش کنه... اما مهران جان با لبی خندان اومد توی ماشین نشست...
می گفت افسره کلی صغری کبری چیده که باید ماشینت رو بخوابونم.. گواهینامه ات هم باطل... دو هفته کلاس آموزشی میری و این حرفا.. مهران گفته من برم سمت ماشین و برگردم.. یارو دوزاریش افتاده.. آروم گفته.. "اما اینطوری که ضایع میشه.. آبرو ریزیه.." مهران هم گفته آخه کیف پولم تو ماشینه و خلاصه طرف رو با 5 تومن خرید..
خوب تا اینجای ماجرا هیچ رخداد محیرالعقولی اتفاق نیافتاده و از این صحنه هرکدومتون هزاران بار توی همین مملکت خودمون دیدین... آما جریان اینجا شروع شد که یهو ما دیدیم یارو افسره .. بلندگو رو گرفته دستش داد میزنه وسط جاده و این جملات زیبا رو از خودش بلغور می کنه:
"این آقا مهران ما رو تشویق کنین از این به بعد توی جاده بیشتر سبقت بگیره.. تندتر بره!!!!!...."
آقا ما رو می گی دیگه کف بالا آوردیم از اینهمه جسارت و پررویی.. مردک با 5 تومن داشت برامون پشتک بارو می زد... بعدش هم همونطور از پشت بلندگو داد می زد:
"از اینجا تا تونل رو 90 یا 95 بیشتر نرین... بعد از تونل پلیس ایستاده.. بعد از اون دیگه راحت برین جلو.. هیچ خبری نیست تا رشت.. هرچی می خواین تند برین!!!!!!..."

برای مملکتمون متاسفم.. برای نیروی انتظامی و هر کوفت و زهرماری که توش هست متاسفم.. متاسفم که چرا نباید یه مامور دولت اونقدر تامین باشه که به جای رشوه گرفتن پی در پی.. قانون رو اجرا کنه تا کسی جرات نکنه خلاف کنه... یاد اون خاطره پروانه افتادم که یه بار توی بلاد کفر از چراغ قرمز رد شده بود براش دادگاه مدنی گذاشته بودن.. اونوقت ما .. ای بابا... چاییتون رو بخورین مادر...

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:6 توسط قهوه چي /

درآمدت چقدره؟؟؟

دیروز رفته بودم پالایشگاه تهران.. راه رو بلد نبودم با آژانس رفتم.. برای برگشت زورم اومد دوباره اونهمه پول آژانس بدم.. برای همین هم یه آژانس گرفتم برای اولین ایستگاه مترو تا بقیه راه رو با مترو بیام...

آژانس 1500 تومن گرفت و من رو جلو در ایستگاه مترو "خیرآباد" انداخت پایین.. مردک نکرد حداقل تا جلوی پله ها بره.. وقتی رفتم بلیت بگیرم یهو دیدم یه جا فلش زده به سمت جعفرآباد.. ترسیدم نکنه تو این یه سالی که من مترو ندیدم یه خط جدید اضافه شده باشه.. مث خنگا از مسئول بلیت پرسیدم"آقا این همون خط میرداماده دیگه؟" یارو هم فک کرد من همین الان از اتوبوس دهاتمون پیاده شدم می خوام برم شهر.. با کلی صبر و حوصله و دلسوزی برام توضیح داد که نه سمت چپت رو نیگا کن خانوم.. برو جلو.. علامتای قرمز خودشون بهت راه رو نشون میدن (خوبه نگفت راه شهر رو نشون میدن) ...

خلاصه اینکه رسیدم به محل ایستگاه... قطار که اومد سوار شدم.. یه ایستگاه نگذشته بود که یه دختر جوون با یه خانوم مسن هر کدوم یه کیسه بزرگ به دستشون اومدن تو قطار.. تا قطار راه افتاد و هر کدوم یه عالمه چیز میز از توی کیسه درآوردن برای فروش.. دختره انواع لباس زیر زنانه می فروخت.. رنگ و وارنگ .. لباس زیر توری دونه ای 1500 تومن.. نخی و کتان دونه ای هزار تومن...

اون یکی خانومه هم انواع و اقسام کیف و ساک آرایشی و بهداشتی می فروخت.. دختره همه لباس زیرها رو رو دستش گرفته بود و راه می رفت.. یه خانوم یه دونه مشکی ازش خرید.. اون یکی خانوم قرمزش رو می خواست.. دختره هم یه قرمز پیدا کرد و بهش داد اما فنر این یکی زده بود بیرون.. خانومه گفت یکی دیگه بهم بده.. اما دختره پشت چشمی نازک کرد و گفت: "اینا همه شون اینطوریه!! فنر همه زده بیرون.. وقتی می خری باید سر جایی رو که فنر داره یه کوک بزنی.." بعد هم از سر شیکم سیری لباس رو از دست خانومه گرفت و رفت اون طرف کوپه.. فک کنم سه چهارتایی تا رسیدن به ایستگاه بعدی فروخت و بعد پیاده شد..

با خودم نشستم حساب کردم.. توی هر قطار حداقل 2 تا می فروشه.. یعنی 3 هزار تومن.. بعد در طول روز فقط کافیه به 10 تا قطار وارد بشه.. که البته قطعا خیلی بیشتر میره.. میشه روزی 30 هزارتومن(حداقل).. یه ماهش میشه به عبارتی 900 هزارتومن.. تو فک کن پول واقعی جنسش 300 تا 400 هزارتومن هم که بشه.. پول اجاره مغازه هم که نمیده.. یعنی ماهی 500 تومن درآمد خالص.......

 

یه خانوم دکتر می شناسم.. سالها درس خونده.. مجرده هنوز ازدواج نکرده.. چند سال فرانسه درس خونده.. الان بعد از سالها که اومده ایران تونسته تو یه بیمارستان توی اسلامشهر کار گیر بیاره.. از صبح تا عصر می کوبه میره اسلامشهر توی بیمارستان مریض ویزیت می کنه.. تا یک سال اول درآمدش ماهی 25 هزارتومن می شد تقریبا که نصفش رو تازه باید پول آب و برق و تلفن بیمارستان میداد........

داداش همین خانوم دکتر هم سالهاست توی بیمارستان معیری پزشکه.. فک کن تو یه بیمارستان دولتی که هر یه شب درمیون باید شیفت وایسه و این بیمارستان همونطور که همه تون می دونید مخصوص دست و پا شکستگی و تصادف و ارتوپدیه.. ماهی 300 تومن حقوق می گرفت (البته آخرین باری که خبر داشتم)ه....

 

دختره اومده اینجا.. دفتر خودمون.. فرم برای منشی گری پر کرده.. لیسانس روانشناسی داره.. توی قسمت میزان حقوق درخواستی نوشته: 180 هزارتومن!!!!!.......

 

پ.ن: ولش کن بابا.. خوبید؟؟؟؟

راستی از همه دوستانی که کمک کردن ممنون.. منشی دو سه تا خوب پیدا شده که باید از بینشون یکی رو انتخاب کنیم.. اونایی هم که انتقاد داشتن به اسکروچ بودن من .. توی کامنت دونی پست قبلی توضیح واضحات دادم...

 

پ.ن: هنوز دکتر نرفتم.. یعنی اونایی که بچه ها شماره دادن هیچ کدوم تلفنا جواب نمیده.. روز به روز هم دارم بیشتر شبیه پیرزنای از کار افتاده میشم...

 

بعد نوشت: آخ که چقدر آتیش گرفتم وقتی این خبر رو خوندم...

 

قهوه چی: احسانه

 

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:1 توسط قهوه چي /

به یک منشی شدیدا نیازمندیم....
به یک منشی شدیدا نیازمندیم....
به یک عدد منشی خوبرو و خوش صحبت.. دارای توانایی تایپ فارسی (در حد متوسط هم باشه اشکال نداره).. مسلط به زبان مادری (باید بتونه خوب صحبت کنه).. با حقوق مکفی (بستگی به توانایی هاش داره از 150 تومن تا 200 تومن) نیازمندیم....

دفتر نشریه "منزل" که این روزها داره به دوران اوج خود نزدیک می شه.. شدیدا به یک منشی ماهر که هم بتونه پاسخ تلفن های مخاطبان را بده.. هم محیط دفتر رو تمیز و پاکیزه نگه داره و هم به هنگام ورود میهمانان از آنها پذیرایی کنه نیازمنده...
جریان خیلی جدیه به جون خودم... تا حالا چهار تا منشی اومدن اینجا نتونستن از همین چهارتا کار ساده بربیان.. دفتر ما اصولا هیچ کار خاصی نداره.. نهایت اینکه روزی 3 یا 4 تا تلفن داشته باشیم که یا برای اشتراک زنگ می زنن یا درباره مطالب نشریه سوال دارن.. روزی دو تا سه تا تلفن هم ما از منشی بخواهیم که پیگیری کنه.... یک سری مطالب هم هست که توسط خبرنگارا و مترجما و دکوراتورها نوشته میشه و باید در طول ماه تایپ بشه.... همین... لطفا در اسرع وقت با شماره تلفن های دفتر نشریه:
88968242 و 88968243 و 88961361 تماس بگیرید یا اصلا همین جا پیغام بگذارید.. منتظر یاری سبزتان هستم...

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:54 توسط قهوه چي /

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
رفته بودم شمال.. یعنی رفته بودیم.. هوا توووووپ بود.. جای همه خالی... متل قو... جنگل سی سنگان... کلاردشت... چالوس.. به اندازه همه زغالای عالم آتیش درست کردیم و به اندازه همه گوشتای عالم کباب خوردیم.. توی راه برگشت نزدیکای کرج.. از بوی آتیش و زغال و کباب رستورانهای سر راه حالت تهوع بهم دست میداد...

 

تنها هتل منطقه متل قو مال شوهر دخترعمه مهرانه (مهران= همسر محترم بنده)... یکی دوسالی هست که عروسی کردن.. این هتل کادوی عروسیشون بوده از طرف پدر داماد.. داره می فروشش... فقط به قیمت 800 میلیون .. می خواد بیاد سعادت آباد تهران خونه بسازه.... البته بماند بقیه ملک و املاکی رو که داره توی چالوس و بابلسر و هزارتا ناکجا آباد دیگه درو می کنه...

 

پدر جاری خانوم بنده یه آدم خیلی خیلی کله گنده است... از اون کله گنده هایی که مستقیم به (ب.ی.ت) وصله... قبل از عروسیشون.. برای دخترش و برادر شوهر بنده.. یه آپارتمان هفتاد متری خرید و داد که حالا حالاها بنشینن توش.. برای همه بچه هاش همین کار رو کرده.. خونه خودش یه جایی همین مرکز شهر تهرانه.. با این تفاوت که در شعاع یک کیلومتری دورتادور خونه حصار کشی شده و فقط با برگه می تونی وارد منطقه خونه اش بشی.. تو دوهزار متر خونه ویلایی وسط چندهزار متر باغ رویایی توی همین مرکز شهر زندگی میکنه..

 

دختر خاله ام پارسال عروسی کرد.... اون یکی خاله یه آپارتمان 85 متری توی شریعتی خریده بود و دنبال مستاجر می گشت.. از خدا خواسته خونه رو داد به خواهر زاده اش.. پدر عروس خانوم نصف پول پیش رو تقبل کرد..

 

پسر عموی خانوم الف همکارم.. با 90 میلیون تومن پول.. هنوز نتونسته یه خونه پیدا کنه.. رفته توی شهر ری.. یه آپارتمان دو خوابه 60 متری دیده 110 میلیون ....

 

پسر دخترعمه من.. حدود یک ساله که نامزد کرده.. پدرش که خیلی جوون بود... تابستون پارسال بر اثر سرطان مرد.. خدا رحمتش کنه.. یه خونه دوطبقه تو مرکز تهران... یه ماشین و حدود 100 میلیون سهام برای دو پسرش باقی گذاشته... تا کارهای انحصار وراثت تموم بشه و بتونن خونه رو بکون و بسازن.. مجبورن برای عروسی خونه رهن کنن... خانومش می گفت دو ماهه داره با 15 میلیون تومن پول به هر دری می زنه.. ولی یه خونه 50 متری برای رهن پیدا نمی کنه....

 

پسر عمه ام... یعنی دائی همون پسر بالایی... کمتر از یک ساله که عقد کرده... تا یکی دوماه دیگه عروسیشه... توی جنوب شرق تهران.. یه آپارتمان هفتاد متری گیر آورده... 15 میلیون پول پیش.. 300 هزار اجاره...

 

دوست مامانم وضع مالی خوبی داره... دخترش نزدیک یه ساله عقد کرده... آخر همین ماه عروسیشونه.. شوهرش یه ویلا تو شمال داره... اما تو تهران قراره بره توی زیرزمین خونه مادرشوهرش زندگی کنه...

 

دختر یکی از خانومایی که مامانم می شناسه... چندماه قبل عروسی کرد.. یعنی عروسی که نگرفت.. یه مهمونی ساده 20 نفره توی خونه 50 متری مادر شوهر گرفت.. بعدش هم رفت توی تنها اتاق خواب خونه مادرشوهر سکنی گزید.. طفلک جهازی با خودش نبرد.. با یه دست رختخواب و یه دست استکان و نعلبکی و یه سرویس شیش نفره چینی رفت خونه شوهر...

 

من و مهران فعلا نشستیم سماق می مکیم.. ببینیم تکلیف این بالایی ها چی میشه.. بعد یه فکری به حال خودمون بکنیم...

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:6 توسط قهوه چي /

از قبل عيد تا حالا......
از قبل عيد تا حالا نشده بود كه بيام به بلاگستان و سر و گوشي آب بدم.. از بس كه سرم اين اول سالي شلوغ بود.. خدا نصيب نكنه.. دو هفته تعطيلات رو كه همش مث اين خاله زنكا مجبور بودم از اين خونه به اون خونه سرك بكشم.. عيد ديدني قوم شوور و قوم خودم كل دو هفته رو زمان برد ازم.. اصولا من همواره متنفر بودم از اين سنت مسخره عيد ديدني و هيچ سالي با خانواده همراه نمي شدم.. خانوم برادرم هميشه به مامانم اينا مي گفت زياد بهش گير ندين... بعدا كه شوهر كرد خودش مجبور ميشه بايد همه جا بره.. اي سقت رو گل بزنن كه اينقدر سياه بود دختر...
آهان .. داشتم مي گفتم ... خلاصه اينكه اومدم اول از همه بگم عيد شوما مبارك... حالا چه فرق مي كنه اگر با تاخير يك ماه و اندي باشه.. مهم اينه كه هر روزمون نوروز باشه!!..
بعد از دو هفته تازه سر بلند كردم ديدم "به به به به ... خيلي ممنون" .. هزارتا كار نكرده ريخته روي سرم كه بايد انجام بشه.. از خريدهاي مربوط به مراسم نامزدي كوفتي گرفته تا تهيه بروشور و كاتالوگ و ويژه نامه نمايشگاه نفت و گاز و پتروشيمي...
يك هفته مث الاغ نشستم پاي جمع آوري مطالب و صفحه بندي و از اين جور كارا.. بعدش هم 5 روز توي اين هاگير و واگير مث شتر رفتم انر انر (عنر عنر؟) توي نمايشگاه نشستم پشت دكه شركت... عصرها هم كه نمايشگاه تموم مي شد مث گوسفند تازه ذبح شده توي خيابونا و بازارها سگ دو مي زدم.. خلاصه اينكه جاي همه كلهم اجمعين خالي.....
تا اينكه..............
بالاخره ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد و در مورخه پنج ارديبهشت سال 1387 هجري خورشيدي... يك فروند عقدكنان برگزار شد.. ولي البته شوما اصلا تصورش رو نكنيد كه اين مراسم مث بقيه مراسم باشكوه مشابه، بدون هيچگونه ضايعه و حادثه جانبي رخ داد كه اگر يه نخود مخ مونده باشه براتون توي اين تورم مغز فرسا... حتما به خاطر مياريد كه يك پاگشاي ساده چه پس لرزه هاي عميقي داشت چه برسه به مراسمي كه 200 تا مهمون داشته باشه و ..............
خلاصه اينكه جاي همه خالي، به نحو احسن سرويس شديم و الان با خوبي و خوشي برگشتيم سر خونه اولمون.. اما اين بازگشت يه توفير اساسي با همه بازگشت ها داره.. و اون توفير.. گشاد شدن ماتحت به نحو فزاينده‌ايه كه ديگه نه جون كار كردن برامون باقي گذاشته و نه حس كار و فعاليت... اينه كه احتمالا ميرم اون حق كار و تحصيل رو كه توي عقدنامه در كنار بقيه شروط چپوندم با لاك غلط گير پاك مي كنم و مي شينم توي خونه سبزي خوردن پاك مي كنم و هي سير ترشي مي اندازم.....

پ.ن: رهاي عزيزم مدتها بود كه مي خواستم برات بنويسم كه هنوز هميشه ميام بهت سر مي زنم و مي خونمت.. اما حيف كه تو كامنت دونيت رو بسته بودي و قهوه خونه هم هي مجال نميداد... اما براي هميشه مي دوستمت...

پ.ن: آرايه گلم.. ببخش كه دير شد و لي تسليت من رو پذيرا باش...


زير نوشت: دچار دردهاي وحشتناكي در ناحيه زانو شدم.. زانوي راستم كه اصلا خم نميشه ... باد كرده و از درد نمي تونم حتي بهش دست بزنم.. زانوي چپم هم يكي دو ماه پيش دچار مشكل شده بود كه رفتم دكتر اون موقع گفت غضروفش متورم شده.. اما اين يكي خيلي نافرمه... عين اين پيرزنا وقتي مي نشينم ديگه بلند شدنم با خداست... حتي روم به ديفال فقط مي تونم از توالت فرنگي استفاده كنم و لاغير... يه متخصص ارتوپد درست و حسابي زانو كسي سراغ نداره؟؟؟؟؟؟؟ جون عزيزتون اگر مي شناسين شماره‌اش رو بدين.. ثواب داره..

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:14 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane