اون همکلاسی گمنام که نوشته بود برو و بشو مشاور او.. لابد حتما از چند و چون قضایا باخبر بود...
چقدر زیباست حس سبک بودن.. حس اینکه بتونی و تونسته باشی به یک زندگی... به یک زنده... امیدی دوباره ببخشی...
خدایا شکرت
پ.ن: ندارد.........
قهوه چی: احسانه
چای بخور غصه نخور
ذهنت داره توي آتيش جلز ولز مي كنه.. قلبت داره از توي دهنت مي زنه بيرون.. مي خواي بري جلوي چشمش بشيني و بگي آخه چه مرگته؟؟ آخه دردت چيه؟؟ چرا داري خودت و زندگيت رو داغون مي كني؟؟... بارها خواستم برم سراغش اما يه چيزي جلوم رو گرفته.. بارها شده براش كارايي كردم كه هيچ وقت خودش نفهميده چقدر به نفعش بوده.. بارها "مردونگي" به خرج دادم براش.. به معناي واقعي كلمه.. اما هيچ وقت نفهميده.. ذهنش رو سرشار كرده از يه عالمه كينه و سياهي و نفرت.. بعد نشسته پشت ديوار اينهمه سياهي هي داره خودخوري ميكنه.. اونوقت من.. از اين طرف هي دارم با مناسبت و بي مناسبت از دور كمكش ميكنم.. سعي مي كنم باهاش مهربون باشم.. به زور مي برم مي گردونمش.. مي شينم كنارش و هرچي بلدم بدون ريا و بي غرور بهش ياد ميدم.. هلش ميدم كه حركت كنه و بره جلو.. ولي اون فكر مي كنه دارم تحقيرش مي كنم.. اون فكر مي كنه اگر من كاري بلدم و دارم توي كار خودم پيشرفت مي كنم يا احيانا حركت مي كنم.. به معناي عقب افتادن اون از دنياست.. يكي نيست بهش بگه خوب احمق تو هم پاشو حركت كن.. پاشو از اين بزن جلو.. تا نشه آينه دقت.. مي دونم.. مي دونم مشاوراي اصلحي نداره.. مي دونم يه مشت آدم تنگ نظر دور و برش هستن كه به جاي اينكه كمكش كنن از ته چاه بياد بيرون بيشتر هلش مي دن اون تو.. مرتب از من هيولايي براش مي سازن كه دارم بهش ضربه مي زنم.. ولي گناه من چيه اين وسط؟؟ .. آخه بي مرام من كه بي ريا و خالصانه دارم بهت محبت مي كنم.. من كه تا حالا پشت سر تو حتي حرفي عليه تو نزدم.. من كه حتي اگر كسي درباره تو بد بگه مي زنم توي دهنش.. هركس مياد درباره اين رفتارهاي زشت تو .. عنق بودنهات.. زانوي غم بغل گرفتنهات جلوي مردم.. مرتب سردرد داشتن هات حرفي بزنه .. مي گم نه.. اينطور نيست.. خوب طفلك بيماره.. افسرده است.. كسي رو نداره.. شماها بهش محبت كنين.. اما نه.. دستم نمك نداره.. اينو ديگه اينبار به وضوح ديدم... توي اين دور روز كه ديگه رسما اين حرفا رو درباره من زدي.. بارها خواستم بيام.. بيام رو در رو باهات حرف بزنم.. تومنو مي شناسي.. پشت سر كسي حرف نمي زنم.. اونقدر شهامت دارم كه اگر با كسي مشكل داشته باشم. ميرم صاف مي شينم جلوي چشمش و حرفم رو تمام و كمال بهش مي زنم.. نهايتش اينه كه يا من اشتباه مي كردم و اون منو مجاب مي كنه و من عذرخواهي مي كنم.. يا اينكه اون به اشتباهش پي مي بره و مشكل حل ميشه... يا اينكه هرچي بينمون بوده تموم ميشه و اينهمه حرف و حديث باقي نمي مونه... اشتباه از منه.. از مني كه صاف و صادقم.. از مني كه سياست ندارم.. شيله پيله ندارم.. كي گفته صاف و صادق بودن خوبه؟؟؟ آدم اين دوره و زمونه بايد هزارچهره داشته باشه.. مثل تو.. نه؟؟ ميايي براي من كادوهاي چنان چنان مي خري؟؟؟ هديه هاي فلان فلان به من ميدي... اونوقت توي ذهنت روز به روز داري غده سرطاني تنفر از من رو رشد ميدي.. اينا رو اينجا نوشتم... كه اگر يه روز و روزگاري ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و اومدم تو روت وايسادم و گفتم اون نگفته هاي ناگفتني رو.. پيش خودم شرمنده نباشم كه كاش بهت بيشتر فرصت ميدادم.. هرچند مي دونم حتي اونقدر بزرگ نشدي كه بتوني اين حرفا رو بخوني يا بفهمي...
اما از شمايي كه دوستان من هستيد در اين دنياي مجازي.. مي خوام كه براش دعا كنيد.. دعا كنيد كه يه كم ذهنش بازتر بشه.. اين گره هاي كور رو از روحش پاك كنه... من كه ديگه بريدم... تا به حال در عمرم نشده كه در مقابل يك نفر اينهمه صبوري داشته باشم...
پ.ن: براي مادرانم هديه هاي خوبي گرفتم.. خودم هم يه هديه بسيار ويژه دريافت كردم... ممنونم مهرانم...
قهوه چي: احسانه
چاي بخور غصه نخور