تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
اين زناي... (قسمت دوم)
فكر مي كنم ادامه اين پست رو بهتره اختصاص بدم به يه سري پاسخ‌ها، تاييديه‌ها يا احيانا مخالفت با برخي نوشته‌هاي شما توي كامنت‌ها...
اما البته قبل از هر چيز درباره اون دوستم مي‌خوام بگم.. يعني مي‌خواستم بگم.. ولي از اونجايي كه برخي افرادي كه به اين قهوه خونه ميان اون دوست من رو مي شناسن.. دلم راضي نشد بيشتر از اين، راز سر به مهر زندگيش رو توي اين جمع عنوان كنم.. فقط همين رو مي‌گم كه وقتي باهاش حرف زدم و صحبت‌هاش رو شنيدم.. شايد باورتون نشه.. ولي يه مدلايي بهش حق دادم.. و البته بهش قول دادم... با همه وجودم بهش كمك كنم.. اون هم هنوز اونقدرها كه من فكر مي كردم توي جريان فرو نرفته.. ولي...
آنچه اين روزها درباره زندگي اين نزديكترين دوستم فهميدم.. باعث شد كه يه بار ديگه اطمينان پيدا كنم عامل اصلي هر لغزشي توي زنها در واقع همون مردها هستن.. حالا نياييد اينجا داد و فرياد راه بندازين كه داريم فرافكني مي كنيم و لابد اين دوستم بعد از خيانت شوهرش رفته سراغ يه دلبر ديگه كه چنين چيزي نه كه درست نباشه... اما اصولا همه ماجرا نيست ...


• اولا كه دكتر كرمانپور عزيز... من نگفتم 80 درصد همه زنها.. ولي گفتم 80 درصد زنهايي كه من باهاشون حرف زدم.. كه البته باز هم روي اين حرفم اصرار دارم.. هنوز درصدي از اين 80 تا كم نشده...


• نهال جان.. جريان يه كار كوچولو نيست... بچه ها باور كنين منم جانماز آب نمي كشم.. شايد به قول يه دوستي كه براي من پيغام خصوصي گذاشته بود.. منم اگر وسط يه استخر باشم و آب ببينيم، شناگر ماهري بشم... ولي اصولا من نمي خوام تكفير كنم كسايي رو كه دارن شنا مي كنن... من دارم از يه معضل حرف مي زنم.. من دارم حرف از عشق مي زنم... حرف از كانون خانواده كه من عقب افتاده سنتي بدجور بهش پايبندم و جوامع جلو افتاده مدرن هم بعد ازاينكه يه مدت گذاشتنش كنار، تازه به صرافت افتادن كه نه بابا لازمه و خيلي مي تونه به بشريت كمك كنه...
هميشه همه ما ديديم كه اين زنها هستن كه خانواده رو نگه‌ مي دارن.. جمع مي كنن.. و از افتادن به قهقرا نجات ميدن... حالا متاسفانه تا حالا زنهاي ما هميشه با فدا كردن خودشون و خواسته هاشون سعي كردن اين كانون رو نگه دارن.. من موافق اين نيستم كه زنها باز هم به فداكاري ادامه بدن... اما واقعا هيچ كس نبايد به فكر باشه؟
جريان خيانت نيست... من از اين كلمه متنفرم.. اگر زني به فكر رفاقت با مرد ديگري به غير از شوهرش مي‌افته لابد شوهره راضيش نكرده.. لابد شوهره عيب و ايراد داره... اما چرا اينجا هيچ وقت هيچ كس نمياد به مرده بفهمونه كه خودشو درست كنه؟؟ چرا همه فقط به زنه به چشم خيانت كار نگاه مي كنن؟؟
• يكي ديگه از بچه ها يه پيغام خصوصي براي من گذاشته با اين مضمون:
" کاش می شد برای این معضل در حال گسترش جدی یه فکری کرد.... اینقدر وقاحتش ریخته که مثلا وقتی میری استخر زنهای شوهر دار دارن با یه حالت کاملا معمولی ازش حرف می زنن و اگر یکی بینشون این موردو نداشته باشه و احیانا به تعهدش پایبند باشه کلی مورد تمسخره و به قول تو و من عقب افتاده است .."


• يه كم فكر كنين.. اين ماجرا واقعيه: ...يه زني رو مي شناسم.. توي خونه و خانواده مشكل داره.. شوهرش  معتاد بوده بعد از چند سال مشقت تركش داده.. حالا شوهره ديابت گرفته از اون نوع بسيار بسيار بدش كه هر لحظه حالش بده.. اين آقا از همون اول هم عصبي بوده.. مرتب شيشه و ظرف و ظروف مي شكونده.. حالا ديگه بدتر شده.. يه روز جمعه هم كه هست آقا توي خونه ولو شده و خوابيده.. بچه ها رو بيرون نمي بره يا اگر ببره حتما دعوا ميشه.. اخيرا هم ناراحتي قلبي گرفته و دو تا از رگاي قلبش بسته شده... بداخلاقه و مرتب زنش رو اذيت مي كنه.. حالا اين خانوم اومده توي خيابون..  يه جوون آسمون جل (البته خيلي هم آسمون جل نيست!!) مي بينه كه يه دنيا عشق و محبت نثارش مي كنه.. براش تولد سورپرايز مي گيره.. چيزي كه شوهر پولدار خود اين زن تا حالا براش انجام نداده... از نظر روحي و عاطفي اين زن رو كاملا ارضا مي كنه... اما جالب اينجاست كه بعد از سه - چهار ماه از رفاقت گذشته ... هنوز به خانوم دست درازي نكرده...
شما اين زن رو خيانت كار مي شناسين؟؟؟ اين زن رو نيازمند محبت مي شناسين؟؟ بايد چه كار كنه؟؟ طلاق بگيره؟ خانواده اون پسر اجازه ميدن پسرشون با يه زن مطلقه با دو تا بچه ازدواج كنه؟؟ جواب بچه سه ساله اش رو چي بده؟؟ مي گه اگر اين بچه سه ساله نبود خودم رو رها مي كردم.. همه دنيام اين مرد شده.. مردي كه واقعا مرده.. مردي كه من تا حالا توي زندگيم نداشتم...


• بعضي ازدوستان به اصطلاح طرفدار حقوق زنان ... كه اصولا ياد گرفتن هميشه مردها رو رذل ترين و پست ترين موجودات بدونن ولي با چشم بستن روي مشكلات واقعي زنها در واقع به يه معضل توي جامعه زنان تبديل شدن، اومدن اينجا از بدي ها و پستي هاي مردا گفتن.. عزيزان من.. مگه من عربي حرف مي زنم؟ بابا به خدا منم مي دونم.. مردا هم عوضي و خيانت كار هستن.. آره.. ولي اين جامعه و همين زنها بهشون اجازه دادن عوضي باشن.. حالا اصلا اين موضوع چه دخلي داره به حرفاي مطرح شده... ما كه نمي‌خواهيم بشينيم مشكلات و هرزگي هاي جامعه مردها رو بررسي كنيم... قراره درباره جامعه زنها حرف بزنيم.. جامعه اي كه هميشه مظلوم واقع شده.. حتي توي هرزگي!! حتي توي عشق!! حتي توي خيانت!!... اون دوستي كه اومده نوشته بريد ببينين چند تا زن توي صف سنگسار موندن.. اتفاقا بايد بهش بگم اينا رو اينجا مي نويسم چون اين رو مي دونم و مي بينم.. چون اگر يه روزي هر كدوم از اين زنها جريانشون لو بره.. همين سرنوشت رو پيش رو دارن... بابا جان شرع رو كه نميشه عوض كرد.. خير سرمون مسلمونيم.. منم از اون مسلموناي دو آتيشه نيستم.. اما مي گم اگر پا ميشي نماز مي خوني و يه ماه روزه مي گيري .. يا ميري زن صيغه مي كني يا هركاري كه توي اسلامت گفته.... خوب بايد بدوني كه اين رو هم اسلام گفته كه زن رو اگر خيانت كرد بايد سنگسار كنن.. من همه دردم اينه كه بياييم يه خورده فكر كنيم.. ببينيم حداقل درباره اطرافيان و دوستان و نزديكان خودمون... چي كار مي تونيم بكنيم كه هم آزاديشون رو داشته باشن.. هم از شر اين قوانين نامردانه نجات پيدا كنن.. هم حقشون به عنوان يه انسان براي انتخاب راه زندگي محفوظ باشه..


• راستي.. بارباپاپا يه نظري داده كه خيلي فيلسوفانه است.. چند روزي ذهنم رو مشغول كرده بود به خودش.. ولي نتونستم به نتيجه اي برسم.. چون امكانش محاله توي ايران.. نظرش رو شما هم بخونيد:
" میدونی به نظر من مشکل اینه که دوتا موجود رو تا آخر عمر به هم منگنه میکنن
اگه از اول بگن شما بعد از دو سال یا پنج سال یا ایکس سال زندگی مشترکتون تموم میشه و اگر خواستین دوباره میتونین تمدید کنین دیگه این دختره یا پسره احساس نمیکنه ضرر کرده و یکی همیشه آویزونشه و خودش رو بدبخت کرده تازه اینجوری دیگه بچه ای هم درکار نیست و اگه باشه مجبورن تکلیفش رو معلوم کنن بعد ایجادش کنن"..


• اتفاقا يكي از مسايل مهمي كه اين وسط وجود داره.. حريم خصوصيه.. حريمي كه من به شحصه برام خيلي مهمه حفظ شدنش.. منم با شمايي كه نوشتين حق ندارم وارد حريم خصوصي افراد بشم موافقم.. اما اين حريم خصوصي.. يه جورايي داره تبديل به حريم عمومي ميشه.. به قول مجيك.. الان وضعيتي پيش آمده كه اين خانومها دارن همديگه رو پيدا ميكنن و مسايل همديگه رو پوشش ميدن... من سه تا زن رو مي شناسم كه همسرانشون با هم دوست هستن.. و اين خانوم ها هرسه  دوست پسرايي دارن كه هرجا ميرن با هم ميرن و مي گن با هم بودن..


• اما آرايه عزيزم... خيلي منتظرت بودم.. دير اومدي و خيلي كم گفتي.. آرايه جان من اتفاقا با ديده تحقير و نفرت و چندش به اين زنها نگاه نمي كنم.. اگر تحقير يا نفرتي وجود داره از جامعه منه كه زنها رو داره مجبور مي كنه به اين سمت برن.. تو مي‌گي: " من میگم خیانت بده و زشته و اینا....اما به زنی که به خودش احترام میذاره؛به خودش و آزادیهاش و زندگیش؛در کنارش مواظب زندگیش و شخصیت خودش و همسرش هست....افتخار میکنم.." آره گلم منم افتخار مي كنم.. اما اينو بدون كه هيچ زني.. هيچ زني مثل تو نيست.. قسم مي خورم.. زن ايراني زنيه كه وقتي ميره سراغ يكي ديگه غير از شوهرش.. دقيقا زمانيه كه ديگه به خودش و آزاديهاش احترام نميذاره.. دقيقا ديگه از اون به بعد مواظب زندگیش و شخصیت خودش و همسرش نيست... آرايه.. بازهم تكرار مي كنم.. زندگي تو.. نگاه تو... همسر تو و عشق جداگانه تو واقعا متفاوته.. تو خودت رو لطفا وارد اين مقايسه نكن.. هيچ زني نمي تونه مثل تو محكم باشه.. حداقل كمتر زني مي تونه كه من نمي تونم دور و اطرافم ببينمش.. زني كه داشتن يه عشق باعث بشه چارچنگولي به زندگيش بچسبه.. گلكم.. تو هم يه ماني داري كه اندازه يه دنيا خوبه.. تو نمي توني بهش "خيانت" كني.. چون به قول خودت اون اونقدر خوبه كه حتي بودن تو با بهمن.. نمي تونه خيانت به اون محسوب بشه..
اما با هيجان موافقم..


شماهايي كه از هيجان حرف زدين.. متاسفانه اصلي ترين ستون اين اتفاقاي لعنتي روي هيجان بنا شده... اين هيجان يواشكي بودن بدجوري شوق انگيزه.. بدجور دل رو مي بره با خودش به قهقرا.. مي گم قهقرا چون مي دونم پشتش هيچ باغ سبزي نيست.. اما لذتش .. آدم رو به عرش مي بره.. هرچند كه از عرش.. با سر مي كوبونه روي فرش...

داغونم... اتفاقا از روزي كه اين پست رو نوشتم.. مرتب دارم با چنين موضوعي جلوي چشمم برخورد مي كنم.. هي دارن تعداد آدمايي كه من مي شناسم و به صرافت جووني كردن افتادن زياد ميشه.. سعي مي كنم باهاشون حرف بزنم.... با بغضي كه داره ته گلوم رو مي فشاره ميرم سراغشون سعي مي كنم خيلي بي تفاوت و راحت ازشون جريان رو بپرسم.. وقتي دارن با آب و تاب برام تعريف مي كنن از حسي كه اين عشق جديد بهشون ميده.. بغضم رو فرو ميدم و باهاشون همراهي مي كنم.. شايد برخي اوقات يه كم مجبور بشم حتي تشويقشون هم بكنم.. اما دست اخر يه كم يادشون ميارم كه دارن كجا زندگي مي كنن.. يادشون ميارم كه چند روز... يا چند ماه.. يا چند سال جلوتر.. چي جلوي راهشون قرار داره.. بعد مي بينم اين طفلكا هم همه بدون استثنا خودشون مي دونن چي عاقبتي جلوي راهشونه.. خودشون هم فهميدن شوهره شك كرده.. خودشون هم فهميدن دارن تا گردن فروميرن توي لجن.. اما .. نمي تونن... نمي تونن.... نمي تونن خودشون رو نجات بدن.....

قهوه چي: احسانه

چاي بخور غصه نخور


 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 17:34 توسط قهوه چي /

اين زناي شوهردار.....
اوه خيلي دير كردم اين بار انگار... خيلي وقت پيش ها بود كه گفته بودم اتفاقايي داره اطرافم مي افته كه حسابي درگيرم كرده... حالا اما با تاخير البته ولي وقتشه كه بگم...

۱- يه دوست قديمي دارم.. همسن هم هستيم.. حدود 26 يا 27 ساله.. دختر بسيار زيباييه.. تو تمام عمرم موجود به اين زيبايي نديدم.. يعني از اون مدلاييه كه وقتي خدا آفريدتش يه ربع نشسته نيگاش كرده و هي به خودش خسته نباشيد گفته...
حالا .. خلاصه.. اين دوست ما 13 ساله بود كه ازدواج كرد.. شوهرش 12 يا 13 سال از خودش بزرگتر بود... اما مرد شريفيه... من خيلي خوشم مياد ازش.. الان سه تا پسر داره.. پسر بزرگش 13 سالشه!!!... كار شوهرش صادرات و وارداته.. اين دوست ما كه مدرسه رو ول كرده بود رفت زبان خوند و الان تافلش رو هم گرفته.. شده مشاور شوهرش توي معاملات اونور آبي.. سالي چند بار با شوهره ميره دوبي و اونجا معاملات رو صورت ميده.. داره درس مي خونه ديپلمش رو هم بگيره.. اي بابا چرا من اينقدر وارد جزئيات مي شم.. آخرين بار توي مراسم نامزديم ديدمش.. يه 206 داره.. شوهرش و خانواده اش خيلي به من اطمينان دارن.. اين آخريا چند بار بهم زنگ زده.. يه بار زنگ زد،‌ گفت احسانه دارم با چند تا از دوستام ميرم كيش.. ولي مامانم و شوهرم از اين دوستم خوششون نمياد.. من گفتم دارم با تو ميرم.. يادت باشه سوتي ندي.. ما چيزي نگفتيم.. فقط قسمش داديم خلاف ملاف نكنه گردن ما رو بگيره... يه روز عصر جمعه زنگ زد، گفت احسانه دارم با يكي از دوستام ميرم بيرون.. به شوهرم گفتم دارم ميرم خونه احسانه با هم قليون بكشيم!!! (حالا ما يه چيزي گفتيم قهوه چي هستيم.. قليونمون كجا بود؟)... گفتم شوهرت كجاست؟ گفت با بچه‌ها رفته جشن تولد... يه كم نگرانش شدم.. ديروز بهش زنگ زدم قرار يه پيك نيك ناهار رو بذاريم، گفت داره مجردي ميره شمال... يه دوست مطلقه هم داريم.. دو سه هفته پشت سر هم جمعه ها بهش زنگ زده كه بيا بريم بيرون.. خلاصه اينكه فك كنم داره از دست ميره.. به چند دليل.. يكي اينكه خيلي خوشگله... دوم اينكه تازه اول جوونيه و شوهره داره سنش ميره بالا... بقيه موارد رو پايين شرح ميدم...

۲- چند وقت پيش مهران بهم گفت زن يكي از دوستاش بهش زنگ زده.. به هواي شكايت از شوهره همچين يه نيمچه پايي هم به مهران داده... مي گفت اول يكي دو تا اس ام اس فرستاد كه شماره شما تو گوشي من بوده.. بعدش يكي دوبار زنگ زد كه آره شوهره كتكم مي‌زنه و شما باهاش حرف بزن و از اين حرفا.. كه البته از اين حرفا هر بار يه دو سه ساعتي طول كشيده... وقتي خيلي كم سن و سال بوده ازدواج كرده.. يكي دوسالي از من كوچيكتره.. الان يه پسر هفت ساله داره ...

۳- يه دوستي دارم شوهرش سپاهيه ... توي يكي از شهركهاي حكيميه تو خونه سازماني زندگي مي‌كرد.. فكرشو بكن.. توي اون محيط خفن كه همه همسر سپاهيا و مردا و زنا چشم همديگه رو درميارن.. زن يكي از اين اقايون رفته با يكي ديگه از اين اقايون سپاهي ريخته رو هم.. زني كه شوهرش اجازه نميداده حتي توي مراسماي زناي شهرك بياد و چادري خفن بوده.. روزا از يكي از همكاراي شوهرش پذيرايي مي‌كنه....

۴- خاله يكي از دوستام رو توي مراسم نامزدي دوستم ديدم.. زن ميانساليه.. البته زود ازدواج كرده.. اما چشمش بدجور دنبال مرداست.. يه مرد جوون و خوشگل كه ميديد.. مي مرد براي اينكه حتي بتونه چند دقيقه بيشتر نگاهش كنه.. مي گفت حاضره همه مال و داراييش رو بده يه ساعت يكي از اين مردا رو داشته باشه...

.............................................................
اوه خيلي  زياده اگر بخوام بشمرمشون.. اين چند وقته كلي دودوتا چهارتا كردم.. اين اتفاقايي كه بالا گفتم.. همه بين زنا ودختراي متولد 58 تا 63 و 64 رخ ميده... همه اينا و البته خيلياي ديگه كه مرتب مي بينمشون حداكثر تا 17 و 18 سالگي يا نهايت 20 سالگي ازدواج كردن.. يعني بلافاصله بعد از مدرسه و دبيرستان رفتن ازدواج كردن.. توي اوج سنيني كه دختر شوهر مي خواد.. توي فاميل ناز مي كنه.. حس خواسته شدن و خواستن توش قليان مي كنه .. دلش مي خواد يه مرد رو به عنوان شوهر به دختر دايي و دختر عمه نشون بده.. البته داشتن يه شوهر 19 يا 20 ساله اصلا خوشايند نيست.. يه شوهر واقعا مرد، بايد حداقل 28 تا 30 سال رو داشته باشه.. (اين شد حداقل 10 سال اختلاف سني)..
حالا توي اين حس و حال مياد ازدواج مي كنه.. اوايلش بدك نيست.. جريان پيش ميره. پستي بلندي داره .. ولي جلو ميره جريان.. يهو بعد از 7- 8 سال چشم باز مي كنه مي بينه اي داد تازه داره بال و پر باز مي كنه.. تازه توي سن 25 سالگي به بعد طعم و مزه واقعي خيلي چيزا رو مي تونه درك كنه.. خيلي شيطونيا بوده كه نتونسته بكنه.. دختراي 20 ساله زيادي رو مي بينه كه دارن اين روزها تيپاي توپ توپ مي زنن.. تفريحاي باحال دارن.. بدون دغدغه ميرن پارك و سينما و كوه و ... (چيزايي كه اون روزا.. توي دوره اون موقع ما .. بايد براي داشتن هركدوم كلي با خانواده مي جنگيدي)... ولي اين توي 20 سالگي رفته شوهر كرده و از همه اينا محروم شده..  از اون طرف.. شوهره ديگه داره وارد 40 سالگي ميشه و افتاده شده.. ديگه حال نداره دو ساعت جلوي آينه وايسه به موهاش برسه.. براش زشته توي اين سن و سال شلوار جين تنگ بپوشه و... خانوم ميره تو خيابون پسر ودخترا رو مي بينه كه با تيپاي جديد مي چرخن.. دلش ضعف ميره يه بار يكي از اين پسر جيگولا يه لبخند بهش بزنه.. اوه اوه.. تازه ياد دوران دختريش مي افته كه با يه لبخند يا چشمك از شرم سرخ مي شد.. اما مي بينه الان از شرم سرخ نميشه.. بلكه از خواستن سرخ ميشه.. (بين خودمون بمونه.. اما ديگه اون معضل باكره بودن يه دختر رو هم نداره كه جلوي دست و پاش رو بگيره) .. مي خواد بره جلو و بشكنه اين حصاراي تعهد رو.. حاضرم قسم بخورم 80 درصد زنايي كه توي اين مدت باهاشون حرف زدم (زنايي كه هنوز وفادار موندن به شوهره) آرزو دارن بتونن حتي براي يك بار هم كه شده اين تعهد رو بشكنن.. اما همه مي گن كه هنوز جراتش رو ندارن.. اما اونايي كه جراتش رو پيدا كردن و داره تعدادشون روز به روز بالا ميره .. اونا رو ديگه نميشه جمع كرد... نميشه چشم رو بست و گفت يه بار امتحان مي كنه و دوباره برمي گرده... اتفاقا زنا مثل مردا نيستن.. مردا اگر توي دوران تاهلشون پاشون بلغزه و هوسي از سرشون بگذره.. يه هوس زودگذره.. با يكي دوباره خوابيدن و اومد و رفت تموم ميشه.. اما زنا.. از اونجا كه اصولا موجودات پايبند و احساساتي و متعهدي!!!! هستن.. وقتي يكي دوبار با يكي بخوابن و بلند شن... ديگه گسستن اين طناب براشون خيلي خيلي سخته...
اگر قديما اين مردا بودن كه زناي رنگ و وارنگ توي خيابون مي‌ديدن و هي از زنشون مي خواستن مثل اونا بشه و اگر هم نمي شد مي رفتن سراغ اين زناي خيابوني.. الان ديگه اين زنا هستن كه مرداي رنگ و وارنگ توي خيابون مي بينن و دلشون مي خواد به شوهره بگن اما اين سنت ها دست و پاشون رو بسته و نمي تونن بگن و ... ميشه اوني كه نبايد بشه..
با اون دوستم كه اول درباره اش نوشتم كلي حرف زدم.. گفتم نكنه بخواد فكر خيانت و شيطونيهاي ناجور به سرش بزنه و خودش و سه تا بچه رو بدبخت كنه... خنديد و گفت نه بابا.. نگران نباش.. فقط در حد يه خورده خنديدن و توي سر و كول زدن و از اين حرفاست!!! ... شايد نيمي از شمايي كه اين وبلاگ رو مي خونين و جزء قشر نسبتا روشنفكر جامعه هستين براتون عادي باشه خوندن اين سطور.. اما من عقب افتاده هنوز وقتي از يه زن شوهردار مي شنوم كه داره با علم و يقين به كاري كه مي كنه از توي سر و كول زدن!!! و از اين حرفا صحبت مي كنه چهار ستون بدنم ميلرزه..
من ميگم دختر و پسر تا وقتي ازدواج نكردن از هفت دولت آزادن كه هر غلطي دلشون مي خواد بكنن.. اما وقتي تعهدي ميدن.. بايد پاي تعهدش بايستن.. اگر نمي تونن.. اشكال نداره.. ولي اول اون تعهد رو پس بگيرن.. بعد برن دنبال ادامه غلطاشون ...
القصه اينكه به شدت نگرانم.. از همه بيشتر نگران اين دوستم.. نمي دونم در چه مرحله ايه.. نمي دونم اصلا آيا همه حدسيات من درسته يا نه.. نمي دونم آيا درسته برم با شوهرش يا مادرش حرفي بزنم و بخوام بيشتر مراقبش باشن يا نه..
شما چي مي گيد؟

*********************************

بعد نوشت:

فعلا هنوز دارم نوشته‌ها و نظرات شما رو مي‌خونم.. كلي حرف دارم براي اينكه پاسخ برخي از شما رو بدم يا برخي از گفته‌هاتون رو تكذيب يا تاييد كنم... اما فعلا منتظرم.. منتظر خيلي‌ها هستم كه نظرشون برام مهمه و هنوز نيومدن نظري بدن... اما سه نكته:
1- مطلبي كه نوشتم، فقط درباره اون دوستم نيست... (هرچند كه درباره اون دوستم هم بعدا كلي حرف دارم كه بايد بزنم)... اما حرف من خيلي كلي‌تر از اين حرفهاست... لطفا نظراتتون رو درباره كل ماجرا بسط بديد نه فقط اين يك مثال خاص.. من هيچ وقت نه خواستم و نه مي تونم كه يك طرفه اون دوستم رو محكوم كنم.. الان هم فقط منتظر جور شدن شرايطم كه بتونم با خودش صحبت كنم...
2- از دوستان عزيزم درخواست مي‌كنم كه با اسامي مستعار يا ايميل‌هاي مجهول كامنت نذارن... خوشحال مي شم صاحب نظرات رو بيشتر و راحت‌تر بشناسم...
3- به آقاي "را.." كه براي من پيغام خصوصي گذاشته... اگر دوست داشتي مي‌توني كمي اطلاعات بيشتري بهم بدي ... منم با آدمايي كه بيشتر از من مي‌فهمن مشورت مي‌كنم و توي وبلاگ درباره‌اش مي‌نويسم...
ادامه اين پست چند روز ديگه در راه است....

قهوه چي: احسانه

چاي بخور غصه نخور

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 22:2 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane