تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
چاي را با غصه بايد خورد..
اين روزها نمي‌شود چاي را بدون غصه خورد..

اين روزها مرتب خبرهاي ناگوار مي‌شنوم.. آن دوستم پايش از الطاف گارد ويژه شكسته و اين يكي دوستم فرق سرش شكافته..

ديروز وسط ميدان هفت تير، پشت رول ماشين بودم كه يك باتوم روي كاپوت ماشين فرود آمد.. فقط براي اينكه به من بفهماند بايد صبر كنم تا نيروهاي امنيتي كه دهها موتور سوار زره پوش بودند از مقابلم رد شوند و به صفوف مردمي حمله كنند... همين...

شلاق‌هاي ضخيم‌شان بدون توجه بر سر و روي مردمي فرود مي‌آمد كه داشتند از وسط ميدان رد مي‌شدند ... هيچ كس تجمع نكرده بود.. مردم آمده بودند مانتو بخرند.. به خدا همه‌اش هم زير زانو بود...

شب‌ها مردم بي‌پناه در شمال و جنوب شهر به پشت‌بام‌ها مي‌روند و فرياد الله اكبر سر مي‌دهند.. آنها راي‌شان را مي‌خواهند.. چقدر ساده‌دلند.. مگر در اين سال‌هاي سي كه گذشته هروقت هرچه خواسته‌اند به آن دست يافته‌اند؟؟

چشم‌هاي وقيح بسيجيان و نيروهاي گارد را ديده‌اي اين روزها؟؟ هيچ ميداني ديروز دختر روسري سبزي ديدم كه از درد باتوم نمي‌توانست راه برود با اشك فرياد مي‌زد: بميري احمدي‌نژاد ... و چقدر از ته دلش بود اين حرف؟؟ و اصلا مگر با مردن يك نفر مترسك همه چيز حل مي شود؟؟

 گارد زره‌پوش بي‌جهت به پسركي حمله كرد كه كنار خيابان منتظر تاكسي ايستاده بود و در اين حمله چند شلاق و باتوم نصيب زن ميانسالي شد كه داشت از كنار پسرك مي‌گذشت..

استعفاي ۱۲۰ استاد دانشگاه شريف را شنيده‌اي؟ خبر درگيري در شهرهاي بزرگ را چطور؟؟ مي‌دانم.. مي‌دانم تو هم مثل من ماهواره نداري و اين روزها در تلويزيون جمهوري اسلامي گل و بلبل برايت پخش مي‌كنند.. اما شايد وقت آن رسيده است كه كمي بيدار شويم.. اين روزها بوي خيانت به مشام مي رسد.. 

راستي آخرين پست مهاجراني را در وبلاگش خوانده‌ايد؟؟؟:

جشن فرخنده

برای: جوانان...
دوستی زنگ زد. صدایش می لرزید. بغضش ترکید. نتوانست رسا حرف بزند. اصرار داشت در یک جمله بگویم در ایران، در وطنمان چه اتفاقی افتاده است؟. گفتم، رهبری معظم تصمیم گرفتند حکومت اسلامی را جایگزین جمهوری اسلامی کنند. همه ما باید در این جشن فرخنده شرکت کنیم و از ژرفای دل و دیده شادمان باشیم..
این جوانانی که در خیابان های تهران و شهرستان ها کتک می خورند. با چهره های خونین بهت زده نگاه می کنند. آقای موسوی و کروبی و روحانیون مبارز که بیانیه می دهند ، گمان می کنند، می شود از جمهوریت نظام و رای ملت حمایت کرد. برای من مثل روز روشن است که 22 خرداد 1388 چهار ماه پس از سی سالگی انقلاب، عصر جمهوری در کشور ما به پایان رسید و آقای احمدی نژاد با تنفیذ ولایت مطلقه امر، آراء لازم را احراز کرد و پیروز شد. این پیروزی مبارک باد... البته هیچ جشنی بدون قربانی نمی شودو هر چقدر جشن بزرگتر باشد
قربانیان هم بزرگتر خواهند بود...
22 بهمن آغاز پیروزی انقلاب اسلامی بود و 22 خرداد ابتدای حکومت اسلامی...
سی سال عد د تامل انگیزی است. هم در تاریخ اسلام و هم در تاریخ انقلاب ، امام خمینی هم به سی سال اشاره کرده اند...
در عصر حکومت اسلامی که با مانور اقتدار پلیس و نیروهای امنیتی آغاز شد؛ رای و صندوق رای با صندوق کاغذ باطله چه تفاوتی دارد...
دوستم صدای گریه اش بلند شد. تلخ گریست...

اصلا اين آقاي مهاجراني بيكار است... خوب مرد حسابي تو كه قبلا زخم خورده‌اي... توچرا هي مي‌نشيني و تحليل مي‌كني..

قهوه چي: احسانه

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:56 توسط قهوه چي /

مي‌توانم انتخاب كنم كه...
نمي‌خواستم اين بار واردش شوم... طعم گس و تلخ آن را قبلا بارها و بارها چشيده‌ام.. اين بار با خودم عهد كرده بودم كه بشوم مثل مردم عادي.. مثل شيرين همسايه طبقه بالايي زهرا ... هموكه همسرش سپاهي است و هرچه او بگويد برايش حكم اول و آخر را دارد.. يا مثلا مثل مادر سميرا كه تنها سند محكمه‌پسندش خانم‌جلسه‌اي و مبلغ مذهبي‌اي است كه هرماه براي ختم انعام به منزلش مي‌آيد. اوه يادم رفت مادربزرگم را بگويم.. راه مي‌رود مي‌گويد آقاي مسجد ما اين را گفت، آقاي مسجد ما آن را گفت...
چه مي‌دانم... مگر من چه فرقي با آنها دارم؟.. مگر دفعه قبل كه اينهمه حنجره‌ام را پاره كردم .. اينهمه توضيح واضحات دادم.. اينهمه ادله و برهان آوردم... كسي گوش كرد؟؟ مگر آن دفعه با خودم عهد نكردم كه اين مردم لياقت‌شان همين است و بايد بر همين منوال زندگي بگذرانند؟؟ پس چرا دوباره اين دو سه هفته خوره به جانم افتاده؟؟ چرا مرتب فكر مي‌كنم اگر نگويم و ندانند فاجعه به بار مي‌آيد؟ چرا اينهمه نگرانم؟؟ مگر آن دفعه يك هفته تمام بيمار نشدم و گوشه خانه نيافتادم؟؟ به چه كسي برخورد؟؟ چه كسي پرسيد چرا؟؟ بعدش چه؟؟ مگر نه اينكه ظرف چهار سال هرقدر بلا سرمان آمد هيچ نگفتيم؟؟ مگر نه اينكه آبرويمان در دنيا رفت و كك كسي هم نگزيد؟؟ مگر نه اينكه اينهمه دروغ شنيديم و عادتمان شده دروغ شنيدن؟؟
من هم مي‌دانم.. همه مي‌دانيم كه در نهايت دست همه ايادي اين نظام داخل يك پياله مي‌شود.. من هم مي‌دانم بيش از 70 درصد همه اين جنجال‌ها بازي و سياه‌بازي است و تنها فرق همه اين نامزدها در ادبياتشان است كه يكي مودبانه‌تر و ديگري شارلاتان‌تر.. اما كرامت انساني چه مي‌شود؟ چگونه است كه اينهمه آمار و ارقام دروغ به خوردمان دهند و ريشخندمان كنند و باز هم بگوييم عيبي ندارد؟
وقتي دوسال قبل عطاي روزنامه‌نگاري را به لقايش بخشيدم و مجله «منزل» را استارت زدم خيلي‌ها به من زنگ زدند.. دوستانم.. هم‌صنفي‌هايم.. همكارانم... همه متعجب شده بودند.. همه مي‌گفتند دختر تو كه فشفشه خاموشي.. تو كه اگر ننويسي و نگويي بيمار مي‌شود.. تو چرا از سياست دست كشيدي؟؟ خنديدم و به همه گفتم از حجم و فشار كار خسته شده‌ام و مي‌خواهم مدتي در فضاي آرام دكوراسيون قلم بزنم.. خداراشكر.. از انتخابم راضيم... مگر من مي‌توانستم در دولت ظلم و جور روزنامه‌نگار باشم و هيچ نگويم و هيچ بلايي هم سرم نيايد.. من روزنامه‌نگاري را در دوره اصلاحات آموختم.. اصولا اصلاح‌گرايانه قلم زده‌ام.. حال بنشينم و مجيزگوي دولت اصولگراي بي‌اصول شوم؟؟؟ نه من نمي‌توانستم.. من چطور مي‌توانستم در مجلس بنشينم و مصوبه‌هايي را يادداشت كنم كه قرار بود آوار شود بر سر مردم كشورم؟؟
بگذريم.. من گذشتم.. من فرار كردم.. من از حرفه‌ام.. از عشقم.. از همه علائقم در نوشتن و افشاگري دست كشيدم چون ناتوان بودم.. چون نمي‌توانستم مجيز گو باشم و از سويي نمي‌خواستم هم‌داستان اصلاح‌طلبان افراطي شوم.. من اصولا افراط و تفريط را نمي‌پذيرم.. همانقدر كه معتقدم اصولگرايان دچار تفريط و بي اصولي شديد هستند، برخي اصلاح‌طلبان افراطي را برنمي‌تابم..
اوه.. چقدر طولاني شد.. انگار حالا آمده‌اند با طبق و ساز و دهل و از من خواسته‌اند تا لطف كرده و به اريكه سردبيري فلان روزنامه وزين كشور بنشينم.. نه.. اينها را نگفتم كه خودم را تحويل گرفته باشم.. اينها را گفتم كه بگويم قرارم بود با خودم كه از سياست كنار بكشم.. اما چه كنم كه ذاتم روزنامه‌نگار است و اين حرفه حتي اگر به آن مشغول نباشم با گوشت و خونم آميخته.. اين شبها عجيب دلم مي‌سوزد براي مردمان ساده‌دل..
همانطور كه آن روزها... وقتي دولت به شهرستان و استان محرومي سرك مي‌كشيد و ادعا مي‌كرد با دست پراز آنجا برگشته دلم براي همه ساده‌دلاني كه فكر مي‌كردند رئيس دولت براي خدمت به آنها به شهرشان سرك كشيده است دلم مي‌سوخت.. يك بار حتي وهم برم داشت.. با خودم گفتم نكند من هم دچار افراطي گري شده‌ام و دولت را فقط به خاطر اينكه با مرام من هم‌مسلك نيست توبيخ مي‌كنم.. از خودم پرسيدم دولتي كه در هر استان بيش از يكصد مصوبه و پروژه اجرايي دارد واقعا دارد خدمت مي كند لابد.. رفتم سرك كشيدم به يكي از مصوبات سفرها.. اوه خدايا.. دولت اعلام كرده بود كه مثلا 70 پروژه در سفر به فلان استان تصويب شده است. پروژه‌ها شامل موارد ذيل بود:
خريد 15 دستگاه تراكتور براي كشاورزان فلان استان (اين شد 15 پروژه)
ساخت 12 واحد مسكوني (درقالب تعاوني- مثلا يك ساختمان 12 واحده) براي معلمان فلان شهرستان (اين شد 12 پروژه)...
و همين‌طور بگير و برو جلو.. سازندگي كدام بود؟؟ واجبات و لازمات مردم بيچاره را با ساز و دهل تبليغاتي به خودشان واگذار مي‌كردند و مي‌گفتند دولت دارد كار مي‌كند...
سفرهاي خارجي را هيچ نمي‌گويم.. افتخار ما چاوز است كه با او توانسته‌ايم مراوده برقرار كنيم...
اقتصاد داخلي را نيز درباره‌اش تخصص ندارم كه بگويم اما نامه هاي مكرر 40 و 70 و 80 اقتصاددان را در هشدار به دولت به خوبي به ياد دارم... آنقدر مي‌فهمم كه چهار سال قبل مي‌توانستم با 26 ميليون تومان يك آپارتمان 53 متري نزدیک مادرم بخرم و امسال درست در بحبوحه انتخابات كه تازه قيمت‌ها به شدت نزول كرده است و اين هم كاملا تبليغاتي است، توانسته‌ام با 90 ميليون يك آپارتمان 68 متري در جنوب شهر بخرم.. تفاوت‌ها را خيلي مي‌فهمم..
سرتان را درد نمي‌آورم.. نمي‌خواهم بگويم قرار است ميرحسين موسوي بيايد و بشود ناجي ما.. همه مي‌دانيم كه اولا گندهايي كه چهارسال اين دولت برسر كشور زده به سادگي‌ها پاك نمي‌شود و ثانيا اصولا نمي‌شود يك كشور جهان سومي مثل ايران با اين مردمان را به اين زودي‌ها درجاده پيشرفت قرار داد... اما نمي‌توانم اينهمه دروغ بشنوم.. نمي‌توانم اينهمه ريشخند را تحمل كنم.. نمي‌توانم كرامت و شرافت انساني‌ام را اينطور زيرپا لگد شده ببينم..

حداقل مي‌توانم انتخاب كنم كه ديگر احمدي‌نژاد رئيس جمهور كشورم نباشد..

قهوه چی: احسانه

چاي بخور غصه نخور

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 16:20 توسط قهوه چي /

راي من...
اين روزها مرتب تو فكر اين بودم كه يه پست انتخاباتي بنويسم... چند بار هم چيزهايي نوشتم و هي نگهداشتم تا تكميلش كنم.. اما نشد كه بشه...

اما امروز.. يه متن از محسن مخملباف خوندم.. فكر كنم همه اونچه رو كه لازمه گفته بشه اون گفته... اينجا ميذارم تا شما هم بخونيد و به يه مهندس راي بديد!

یکشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۸

هم موسوی هم کروبی 

محسن مخلمباف 

1- ياد روزي افتادم در دوره انتخابات آقاي خاتمي، ماچند تا مسافر درون يک تاکسي نشسته بوديم و بحث انتخابات خيلي داغ بود و راننده که جواني بود و به نظر مي‌آمد تازه گواهينامه گرفته و هيجان‌زده بود از خوشحالي گواهينامه‌اي که گرفته بود، بين مسافرها شيريني پخش مي‌کرد. اما بي اعتنا به قوانين، با يک غرور زياد،به شکل خطرناکي رانندگي مي‌کرد که نگو و نبين. مسافرها هم بي‌خبر از خطر،سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بين مسافران زني بود که مي‌گفت: من راي نمي‌دهم و برايم فرقي نمي‌کند که چه کسي بر سر کار بيايد. من زندگي خودم را مي‌کنم.

در همين لحظه ماشين تصادف کرد و سر من و اين خانم به شيشه خورد و هر دو از درد سرمان را گرفتيم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فرياد زدن که «اگه مي‌دونستم رانندگي بلد نيستي، اصلا سوار ماشين‌ات نمي‌شدم. » 
من کمي که دردم آرام شد و خون سرم را پاک کردم، گفتم:خانوم شما که از تجربيات درس مي‌گيرين، لطفا در انتخابات شرکت کنين و به کسي که فکر مي‌کنين حتي يک کمي بهتره راي بدين و نذارين ماشين مملکت به دست يک راننده‌اي که ناشيه و تجربه نداره و قوانين رو رعايت نمي‌کنه بيفته و زندگي من و شما و70 ميليون ايروني ديگه رو به خطر بندازه.  
2- منتقدين خاتمي صفر و صدي‌ها بودند. آنها که مي‌گفتند: چون خاتمي ما را به صددرصد خواسته‌هايمان نرساند،پس به هيچ درد نمي‌خورد. آنها چون به صدي که مي‌خواستند در دوره خاتمي نرسيدند،پس انتخابات را تحريم کردند و به موقعيت صفر احمدي‌نژادي در 4 سال گذشته رسيدند.  
اکنون دوباره يک فرصت ديگر است که مي‌تواند بر تاريخ ايران، حداقل 4 سال و حداکثر خدا مي‌داند تا کي! اثر کند.  
آنها که پاي صندوق نمي‌روند، سهم خود را از وضعي که بعدا پيش مي‌آيد، فقط در خيال خود کم مي‌کنند و مي‌خواهند اگر دوباره وضع صددرصد مطلوبي پيش نيامد، بگويند:‌اي بابا! تقصير ما نبود. ما که اصلا در انتخابات شرکت نکرديم.  
در حالي که شرکت نکرده‌ها، نقش بيشتري در انتخاب احمدي‌نژاد داشتند تا شرکت کرده‌ها. احمدي‌نژاد از راي‌هايي که به صندوق ريخته شد، بر سر کار نيامد. او از فرصت راي‌هايي که من و تو به صندوق نريختيم،پيدايش شد.  
آمار نشان مي‌دهد ماهايي که در دور دوم قهر کرديم وپاي صندوق‌ها نرفتيم، تعدادمان از آنها که به احمدي‌نژاد راي دادند، بيشتر بود.  
من خودم وقتي قلم را برداشتم تا اين مطلب را بنويسم،فکر منفي هميشگي به سراغم آمد و از خودم پرسيدم: آيا اين مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد. . . مدتي در فکر رفتم و دوباره ديدم از خودم سوال صفر و صدي کرده‌ام. حداقل خاصيت اين مقاله اين است که خودم را متعهد به راي دادن مي‌کند و حتما، حداقل روي يک نفر از خوانندگان اثر مي‌کند. من اگر به همين دو راي هم دلخوش کنم، خودم را از تفکر منفي صفر و صد نجات داده‌ام. من به کمي بهتر فکر مي‌کنم.  
من مي‌خواهم اگر اين بار هم اتفاق بد قبلي تکرار شد، به وجدان خودم بگويم:من راي خودم را دادم و در وضع پيش آمده مقصر نيستم.  
3- مي‌گويند ملت‌ها، مثل آدم‌ها،هر کدام خصلتي دارند. ملت ايران با آن که ظاهر مدرني دارد و با پول نفت ابزار زندگي مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتي است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپيوتر و هواپيما و مترو براي زندگي بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نيست از صندوق راي، براي تغيير سرنوشتش استفاده کند. حداقل مي‌شود گفت ايراني در جزئيات مدرن شده و در کليات هنوز سنتي است. اما روزي تغيير سرنوشت با صندوق راي را هم ياد مي‌گيرد.  
4- سميرا فيلمي ساخته است به نام«اسب دو پا» قصه بچه‌اي است که دلش براي يک بچه افليجي مي‌سوزد وآن بچه بي پا را بر دوشش سوار مي‌کند و هر روز به مدرسه مي‌برد. بعد از مدتي، آن بچه‌اي که بر کول ديگري سوار است، حتي براي کارهاي خرد و ريزش هم از کول او پايين نمي‌آيد و باورش مي‌شود که اسب سواري حق اوست و آن کس هم که سواري مي‌دهد، با آن که سختي و ذلت مي‌کشد، اما کم کم به اين وضعيت عادت مي‌کند و باور مي‌کند که سواري دادن تقدير تاريخي اوست و چاره‌اي نيست. تا جايي که رفته رفته واقعا اسب مي‌شود.  
در معادله ستمي که در روابط فردي و اجتماعي ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواري مي‌دهيم هردو مقصريم.  
5- براي من آقايان موسوي و کروبي هر دو ايده‌آلند. هر دوي آنها را از نزديک مي‌شناسم. با آقاي کروبي که سال‌ها در زندان شاه بوده‌ايم. حتي مدتها دريک سلول بوده‌ايم و روزها و شب‌هاي فشار و زندان و شکنجه را در روياي روزي که عدالت و آزادي را خواهيم ديد، تحمل مي‌کرديم.  
آقاي کروبي در زندان که بود، قلب بزرگي داشت. امکان نداشت به يکي از زندانيان توسط يک زنداني ديگر ظلمي بشود و او سکوت کند. حتما مداخله مي‌کرد. من گريه او را زير شکنجه نديدم، اما بارها گريه او را براي ظلمي که بر کسي رفته بود، با چشم خودم ديدم.  
به دوستي که در مجلس سال‌ها در کنار او بود گفتم: به من بگو آيا او هنوز مرد همان سال‌هاست يا حالا که به قدرت رسيده و رئيس مجلس شده،فراموش کرده است؟ آن دوست گفت:هنوزهمان آدم است. کسي نيست که دستگير شود و او بشنود و پيگير کارش نباشد.  
من يقين دارم که اگر آقاي کروبي راي بياورد، وضع حقوق بشر که زخم بي‌مرهم جامعه ماست، مرهمي و التيامي مي‌يابد. وحيثيت از دست رفته بين‌المللي ما تا حدود زيادي اعاده خواهد شد.  
از طرفي او را تنها و بي‌ياور نمي‌بينم. در کنار او کساني را مي‌بينم که تهران و ايران نيمه مدرن امروز، از معماري کلان امثال آنها به وجود آمده است.  
کروبي تجربه مديريت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشيده و براي آزادي سيلي خورده است. خوشبختانه صفر و صدي نمي‌انديشد و اگر به قدرت برسد، نمي‌خواهد مثل احمدي‌نژاد کشور را به دست يک جناح بسپارد و بلد است براي حل مشکلات با جناح‌هاي مختلف مذاکره کند و مذاکره در دنياي امروز رفتار شهروند متمدن است. . .  
6- بامهندس موسوي در سال‌هاي اول انقلاب آشنا شدم. در آن وقت آقاي موسوي نقاشي مي‌کرد و استاد تاريخ هنر در دانشگاه تهران بود و خيلي جوان بود که به نخست‌وزيري رسيد و با آن که بيشتر اهل نظر بود، به قول همسرش، خانم رهنورد، از وقتي نخست‌وزير شد، روز به روز حکمت عملي‌اش بر حکمت نظري‌اش چربيد.  
از صميم قلب مي‌گويم:اگر آقاي موسوي نبود و حمايت‌هايي که از داشتن يک سينماي ملي و بين‌المللي کرد، امروزه ما صاحب اين سينماي بلند آوازه در سطح جهان نبوديم. مهندس انوار و مهندس بهشتي در احياي سينماي ما نقش بنيادي داشتند، اما بدون حمايت همه جانبه مهندس موسوي و پيگيري او اين کار عملي نمي‌شد.  
موسوي با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دين او، دکان کسب او نيست و در مقام يک نخست‌وزير،يک شخصيت ملي است. من در همان سال‌ها از دهان خودش شنيدم که در جواب متعصبي گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست‌وزير ارمني‌ها و اقليت‌ها هم هستم. من وقتي نخست‌وزيرم، بايد به منافع يک ملت بينديشم و نه به منافع دارودسته و صنف و هم‌مرام خودم.  
از نظر اقتصادي هم مقايسه کنيد دوره مهندس موسوي و احمدي‌نژاد را. در دوره مهندس موسوي يک جنگ تمام عيار همه جانبه، در وسيع‌ترين ابعادش، بر اين ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبي به ياد دارد که با سياست‌هاي اقتصادي او در بدترين شرايط تحريم اقتصادي، ما حتي دچار 10 درصد تورم و گراني دوران احمدي‌نژاد هم نشديم.  
در حالي که در 4 سال احمدي‌نژاد،ما نه تنها جنگ نداشتيم که بارها و بارها پول بيشتري از فروش نفت به دست آورديم. اما با اين حال با اين تورم و گراني بي‌سابقه روبه‌رو هستيم. من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوي راي بياورد،هم اوضاع اقتصادي وهم اوضاع فرهنگي و هنري ايران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد و منش او تنش‌هاي بين‌المللي را تخفيف خواهد داد.  
او هم تجربه دراز مدت کار عملي را در مقام يک نخست‌وزير دارد و هم فرصت کافي براي در حاشيه نشستن و انديشيدن به راه‌حل مشکلات را.  
7- بعضي‌ها ازصندلي رياست جمهوري اعتبار مي‌گيرند. بعضي‌ها مثل خاتمي به آن اعتبار مي‌دهند و بعضي‌ها وقتي بر اين صندلي مي‌نشينند هيجان زده مي‌شوند. مثل آقاي احمدي‌نژاد که هنوز هيجانزده است. 4 سال است بر اين صندلي نشسته هنوز خوشحالي‌اش فروکش نکرده. هنوز شيريني پيروزي در انتخاباتش را پخش مي‌کند و مدام از معجزه حرف مي‌زند. چون فقط بايد يک معجزه اتفاق بيفتد تا کسي مثل ايشان روي اين صندلي بنشيند.  
درست نقطه مقابلش کسي چون مهندس موسوي است. او با آن که مناسب اين صندلي است، اما به آن بي‌ميل است. مهندس از نشستن روي اين صندلي به هيجان نمي‌آيد. چنانکه تا 4 سال بعد، از خودش و از معجزه‌اي که او را روي اين صندلي نشانده حرف بزند. 20 سال کنار کشيدن او بهترين دليل براي بي ميلي او به قدرت است. به او راي بدهند، خدمتش را مي‌کند. ندهند، مسووليت را از دوشش برداشته‌اند. و او سرگرم هنرش مي‌شود.  
8- در اوايل انقلاب او در کار هنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هواي بودن در آن فضا‌هاي هنري دلخواهش پر مي‌زد. و به همين دليل تا از نخست‌وزيري کنار کشيد، بلافاصله به جمع دوستان هنري‌اش پيوست و يکسره با آنان بود.  
اما تا وقتي در پست نخست‌وزيري بود، از هنرمنداني که حتي از دوستانش بودند و به خاطر آنکه حالا او در حکومت بود، فاصله مي‌گرفتند، تشکر مي‌کرد. و مي‌گفت: استقلال هنرمند در سايه فاصله او از حاکمان است. او مي‌گفت هنرمند زبان درد مردم است. و اگر به حکومت نزديک شود، کم‌کم شرم و رودربايستي و چشم در چشمي مانع از آن مي‌شود که هنرمند نقش واقعي خودش را انجام دهد. و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشايد. او مي‌گفت: هنرمند سخنگوي ملت است، نه سخنگوي حکومت.  
اگر خود من در فضاي آنچناني آن دوران که شما بهتر از من مي‌دانيد چه دوراني بود، جانم را کف دستم مي‌گذاشتم و عروسي خوبان را مي‌ساختم و نهادهاي امنيتي مرا احضار مي‌کردند و آقايي که براي ثواب بازجويي به همراه 12 بازجوي ديگر در خيابان فاطمي در ساختمان وزارت کشور مشغول ثواب بازجويي کردن از من مي‌شدند و فيلم عروسي خوبان را توقيف مي‌کردند، اين مهندس موسوي بود که فيلم را در هيات دولت نشان مي‌داد و به وزرايش مي‌گفت: اگر هنرمند درد مردم را به ما نگويد تا ما خودمان را اصلاح کنيم، پس ما در کدام آيينه عيب خويش را ببينيم؟  
فيلم عروسي خوبان با درد و جرات من ساخته مي‌شد، اما اکرانش ديگر به حمايت مهندس موسوي بستگي داشت. او مصداق بارز کسي بود که مي‌گويد: من مخالف فکر توام، اما جانم را مي‌دهم تا تو بتواني حرفت را بزني.  
9- مي‌گويند مهندس موسوي در دوران نخست‌وزيري‌اش انقلابي بود. معلوم است که بود. مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستيد،انقلابي نبوديد؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابي بودند. و مگر 30 ميليون مردم انقلابي نبودند که همه در خيابآنها ريختند و انقلاب کردند؟چرا آلزايمر مصلحتي مي‌گيريم؟ما مردم ايران چه خوب و چه بد، در سال 57 با اکثريت قاطع انقلاب کرديم و در اين تجربه 30 ساله از آنچه کرده بوديم، خودمان هم عوض شديم. امروزه چه کسي هست که بعد از اين تجربه پرفرازونشيب 30 ساله، شبيه 30 سال پيش‌اش باشد؟  
مهندس موسوي هم عوض شده است. منتها او حتي عوض نشده آن دورانش نيز، از عوض شده امروزه خيلي‌ها بهتر است. او امتحان آزادي‌خواهي و عدالت‌طلبي‌اش را در دوران نخست‌وزيري‌اش داده است. فقط او يک اشکال دارد و آن اين است که هنوز شهيد نشده. ما ملتي هستيم که تا کسي شهيد نشود، قبول نيست. براي ما آزادي‌خواه کسي است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همين که آزاد شد، حتي اگر در حال ادامه مبارزه براي آزادي باشد، مي‌گوييم کلک بود، از خودشان است.  
و چون ما هميشه صددرصد را مي‌خواهيم، آن هم صدي که فقط در ذهن خود ما درست است، مدام به وضعيت صفر مي‌رسيم. و چون نگاه تاريخي نداريم، مدام تاريخمان تکرار مي‌شود. و چون نگاه علمي نداريم، تجربياتمان را آزمايش نمي‌دانيم تا از آن قانون علمي کشف کنيم. همه چيز را بدشانسي يا خوش‌شانسي مي‌گيريم. اگر انقلاب ايران را آزمايشي مي‌گرفتيم که 30 ميليون نگاه علمي نتيجه آن را چه درست و چه غلط بررسي مي‌کند، تا حالا به قوانين خوشبختي اجتماعي خود رسيده بوديم.  
چند نفر هستند که به 8 سال اصلاحات به عنوان يک آزمايش علمي اجتماعي ديگر نگاه کنند و از آن آزمايش، قوانين حاکم بر روند حرکت در اين جامعه را کشف کنند. هر چند نفر باشند، يکي از آنها مهندس موسوي است. نگاه او علمي است. و به آزمايش انقلاب و اصلاحات، مثل يک آزمايش نگاه مي‌کند و نه مثل يک رويا و آرمان. براي او آرمان، آزادي و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط يک آزمايش بزرگ اجتماعي است که بايد منتظر نتايج علمي آن بود. هيچ دانشمندي به آزمايش‌هايش به ديده شکست و پيروزي يا آرمان و ايمان نگاه نمي‌کند. و مگر بشر جز آزمايش راه ديگري براي شناخت علمي داشته است؟ و مگر شناخت جامعه جز از راه سعي، خطا و آزمايش علمي ممکن است؟  
آنها که با انقلاب بدند، طوري غيرعلمي از انقلاب حرف مي‌زنند، که اگر مي‌توانستند يک انقلاب ديگر مي‌کردند. و براي همين از آزمايش ما نتيجه لازم را نمي‌گيرند و با آن که به آزمايش ما فحش مي‌دهند، دنبال تکرار همان آزمايشند.  
انگار انقلاب نسل ما بد بود ولي انقلاب نسل آنها خوب است.  
از طرفي ما ايراني هستيم و ما ايراني‌ها در سود شريکيم، اما در زيان شراکتمان را به هم مي‌زنيم. تا حالا يک ايراني را ديده‌ايد که خودش را در پول نفت سهيم نداند؟ اما تا حالا چند تا ايراني را ديده‌ايد که خودش را در انقلاب و به‌خصوص جنبه‌هاي منفي‌اش سهيم بداند؟  
براي رياست جمهوري ما يک چه گوارا مي‌خواهيم که ضمنا گاندي باشد و در عين حال مسلمان و شبيه حضرت علي و در عين حال سکولار و حتي لاييک که در متن همه جريانات از اول انقلاب بوده باشد، اما با هيچ کسي، دوستي يا مراوده يا دشمني نکرده باشد و خيلي هم با تجربه باشد. اما قاطي هيچ جرياني نبوده باشد. و بعد از مدتي طولاني شکنجه و اعتصاب غذا شهيد شده باشد.  
مگر مي‌شود يک شهيدآزادي و عدالت را يافت که رئيس‌جمهور ما شود؟  
10- نکته ديگر نقش زن ايراني است که هميشه از معادله سياست کلان ما حذف شده است. من تصور نمي‌کنم به اين زودي‌ها حتي وزير زن داشته باشيم، چه رسد به اين که رئيس‌جمهورمان روزي زن باشد.  
متاسفانه اين وضعيت در دنياي امروز فراگير است و خاص ايران تنها نيست. جهان معاصر هنوز مردسالار است. اما در بعضي جاها اين مشکل با همسر رئيس‌جمهور حل شده است. در آمريکا که کشوري است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است، مردم به اوباما راي مي‌دهند، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوي اول را عهده‌دار مي‌شود. در فرانسه همسر رئيس‌جمهور، يک هنرمند است و نقش بانوي اول را در کنار او بازي مي‌کند. در کنار مهندس موسوي خوشبختانه زن فرهيخته‌اي به نام زهرا رهنورد حضور دارد که مي‌تواند اين نقش را عهده‌دار شود.  
در قبل ازانقلاب زهرا رهنورد مشهورترين زن هنرمند مسلمان ايران بود. ما در زندان سياسي مدام درباره يک دختر هنرمند و شجاع ايراني حرف مي‌زديم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است وهر روز منتظر خبر دستگيري‌اش بوديم.  
بعدها که انقلاب شد، من يک روز در آسانسور روزنامه‌اي سوار شدم، خانمي به همراه دختر بچه کوچکي سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پايين انداختم و چشمم به کفش پاره اين خانم افتاد. يک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسيد: شما فلاني هستي؟ گفتم: بله. و او هم گفت:من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشبختم و رويم نشد بگويم سال‌هاست منتظر ديدار شما بودم.  
وقتي از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست‌وزير کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبي کسي نمي‌دانيم. از بس که عوام‌فريبانه آن را خرج کرده‌اند. اما در آن روزگار ما شيفته آن داستان حضرت علي بوديم که عده‌اي جمع شده بودند تا او را به حکومت راضي کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پاره‌اش بود و مي‌گفت: دنيايي که شما به من پيشنهاد مي‌کنيد،براي من بي‌ارزش‌تر از اين کفش پاره است.  
براي نسل ما چنين داستان‌هايي و چنين بودني‌هايي آتش به روحمان مي‌زد. اگر کفش رهنورد که زن نخست‌وزير آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ،کفش 30ميليون ايراني ديگر بايد پاره مي‌بود، و کسي به فکر نبود.  
اينها اينطور مي‌زيستند تا فراموش نکنند که نماينده کدام ملتند. امروزه ما نه در آن شرايطيم و نه اين چيزها آتش در جان کسي مي‌زند. اما انقلاب با اين قصه‌هايش بود که جان نسل مرا به آتش مي‌کشيد و از داشتن و بودن بي‌نيازمان مي‌کرد.  
در کنار اين سادگي و بي‌ميلي به دنيا که هم ويژگي رهنورد بود و هم ويژگي مهندس موسوي،يک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مديريت در آنها وجود داشت. و همين بود که آنها را متفاوت مي‌کرد. والا خيلي‌ها هستند که ساده زيستند، و فقيرانه زندگي مي‌کنند، اما روح‌شان از زندگي‌شان فقيرتر است.  
مهندس موسوي آنقدر هنرمند است که يک پست سياسي او را از خود بي‌خود نکند. و با آنکه مرد است، اما در کنار او زني است که مدام حقوق زنان را به ياد او مي‌آورد.  
ما ايراني‌ها 70 ميليون جمعيت هستيم. نيمي از ما ايراني‌ها را زنان ايراني تشکيل مي‌دهند. آنها راي مي‌دهند. آنها در رنج‌هاي ما حتي بيش از ما رنج مي‌برند. اما هيچگاه در سطح کلان سياسي، نقشي براي خود نمي‌بينند. براي شرايط کشور ايران، اين نقش نمادين بانوي اول ايران، آن هم در کشوري که به نهاد خانواده مي‌بالد، يک گام آغازين براي حل مشکل حضور زنان در عرصه سياسي است. و اين فرصتي است که با وجود رهنورد در کنار موسوي مي‌تواند ايجاد شود. در دوران قبل دختران آقاي‌ هاشمي به‌خصوص فائزه‌ هاشمي اين نقش را به شکل ديگري داشت. و خدماتي که فائزه ‌هاشمي براي ورزش زنان انجام داد، بي نظير است. اما چون او هم هنوز شهيد نشده کسي نيست تا از او قدرشناسي کند.  
11- به مادرم زنگ مي‌زنم و مي‌پرسم: مادر به کي راي مي‌دي؟ مي‌گه:مادر جون، تو که نبودي، ديوارها نم کشيد. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچه‌مون بنايي بود. يکي داشت يک خونه‌اي رو با کلنگ خراب مي‌کرد، گفتم:«آقا خدا خيرت بده. بيا اين خونه رو تا سقفش نيومده روي سرمون،درستش کن.» 
گفت:«خانوم من يک. . . ام. کارم خراب کردنه. اگه مي‌خواي خونه تو خراب کني، بده دست من. اما اگه مي‌خواي درستش کني، برو يک مهندس پيدا کن.»
 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 18:59 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane