عروسی...
رسما به اين نتيجه رسيدم كه هيچ چيز توي دنيا مزخرفتر از مراسم عروسي نيست.. از اين و اون زياد در اين باره شنيده بودم اما شنيدن كي بود مانند ديدن... البته اصولا كساني كه من رو ميشناسن بايد بدونن كه من هيچ چيز زندگيم به آدميزاد نرفته كه بخواد عروسيم بره.. از همين رو هيچ تعجبي نداره كه شرايط من خيلي مزخرفتر از بقيه بوده باشه...
يك هفته قبل از عروسيم توي هول و لاي خريد جهازيه!! (ببين آدم به چه كارايي وادار ميشه) بودم كه متوجه شدم از نافم عفونت مياد بيرون ... يكي دو روز ناديده گرفتم جريان رو ولي روز سوم كه درد هم بهش اضافه شده بود رفتم بيمارستان.. اولين و دومين بيمارستاني كه رفتم هر دو درجا بهم گفتن كه بايد جراحي بشم و برگه بستري رو هم سريع برام نوشتن.. اوه فكرشو بكن.. مگه ميتونستم؟؟ يه هفته ديگه قرار بود عروسي باشه و مراسمهاي قبلش و اين حرفا.. اونوقت من بايد بيمارستان براي جراحي بستري ميشدم..
شب با مهران رفتيم بيمارستان ميلاد.. پسرخالهاش جراح عموميه تو اونجا.. بعد از معاينه كمي بهم دارو و قرص و از اين حرفا داد و قرار شد اونا رو بخورم تا مراسم تموم شه بعدش برم سونوگرافي بدم تا بفهمن بايد چه كنيم.. پس داشته باشيد كه از يه هفته قبل از عروسي با آنتيبيوتيكهاي خيلي قوي روي پا بودم..
از صبح تا شب مث سگ سوزن خورده توي خيابونا دنبال خريد و كارها بوديم .. ولي هنوز خيلي از كارها مونده بود.. اگر باورتون ميشه بايد بگم كه خريد كفش و لباس مهران و لباس پاتختي من و رزرو عكاس و فيلمبردار و حتي عقد قرارداد سالن عروسي درست روز قبل از مراسم انجام شد... اين يعني اينكه من و مهران روز قبل از عروسي از صبح تا 11 شب توي خيابونا سگدو ميزديم.. از عصر كمي حالم بد شده بود.. احساس ضعف شديد داشتم و دلم گاهي اوقات كمي پيچ ميزد.. اما به روي خودم نياوردم.. گفتم مال خستگيه.. ساعت 11 شب كه رسيديم خونه تا شام خورديم و مهران رفت خونه كه بخوابه شد ساعت 12 و نيم .. گفتم خير سرم شب زود بخوابم كه صبح براي رفتن به آرايشگاه خسته نباشم.. با دخترخالهام رفتيم طبقه بالا و بقيه هم پايين خوابيدن.. دل درد نمي خواست ول كنه.. عين درد زايمان هر 5 دقيقه يكبار ميگرفت.. وقتي ميگرفت به مدت 2 تا 3 دقيقه حتي نفس كشيدن هم برام سخت بود.. از درد خيس عرق ميشدم و زمين رو ميكندم..تا ساعت 2 تحمل كردم به اين اميد كه خوابم ببره و دردم فراموش بشه.. اما نميشد كه بشه.. از طرفي به برخي دلايل مهران ماشين من رو برده بود و شب كسي ماشين نداشت منو ببره دكتر.. دست آخر ساعت 2نصفه شب كه گريه و درد امونم رو بريده بود زنگ زدم به مهران.. طفلي تازه خوابش برده بود.. گفتم بياد بريم دكتر.. اومد و يواشكي بدون اينكه توي خونه كسي بفهمه رفتيم ... فقط دخترخالهام متوجه شد و بابام كه روي تخت توي حياط خوابيده بود.. اما گفتم صداش رو درنيارن تا بقيه لااقل بخوابن..
رفتيم بيمارستان و تازه اونجا اسير اين دكتراي اورژانس خنگول شديم.. دكتره نميدونست چمه.. حتي جرات نميكرد يه مسكن بهم بزنه.. بعد از يه ساعت منو فرستاد عكس راديولوژي بگيرم.. حالا بماند كه چطور دكتر راديولوژي رو از خواب خوش بيدار كرديم و به زور برديمش تا ازم عكس بگيره.. بعد از عكس دكتر گفت خوشبختانه اون چيزي كه ميترسيده نيست.. (احتمالا فكر ميكرده آپانديسم تركيده باشه) .. ولي باز نفهميده بود چيه.. گفت بايد بريم توي خيابون مطهري و سونوگرافي بديم.. حالا ساعت 4 صبحه.. با اون وضعيت استرس من و فردايي كه قرار بود پيرمون دربياد .. من كه ديگه جا زدم.. دكتره بالاخره راضي شد يه مسكن بهم بزنه.. با كلي التماس هم مهران رو راضي كردم كه بريم خونه و دو ساعت بخوابيم سونوگرافي رو بذاريم براي بعد از عروسي.. رسيديم خونه حدود 5 و نيم يا 6 بود.. تازه مامان اينا بيدار شدن و حالا يكي بايد جلو گريه مامان رو بگيره.. بميرم كه اين شب آخري كه مهمونشون بودم چقدر عذابشون دادم..
رسيديم خونه صبح شده بود ديگه اما داشتم از خواب ميمردم.. قرار شد با مهران بخوابيم و ساعت 10 و نيم بيدار شيم.. البت قرار بود من ساعت 10 آرايشگاه باشم خير سرم.. از اون طرف قرار شد دايي و برادرم ماشين رو ببرن گلفروشي براي گل زدن.. تا بيدار شدم و دوش گرفتم و رفتم خونه خودم و لباس برداشتم و اينا خلاصه 12 گذشته بود كه رسيدم آرايشگاه... ديگه جنازه بودم... از شب قبل كه خيلي كم غذاخورده بودم ديگه هيچي نخوردم.. با يه ليوان آب قند از صبح تا عصر رو طي كردم از ترس اينكه دوباره دل درد نياد سراغم... اما نامرد مياومد.. ولي كمتر شده بود و قابل تحملتر.. فقط دارو خوردم و كمي آبقند...
سرتون رو دردنيارم.. ساعت 5 و نيم تازه حاضر شده بودم و شانس آوردم كه آتليه طبقه پايين آرايشگاه بود وگرنه به عكس هم نميرسيدم.. تا 7 و نيم عكس گرفتيم بدون اينكه فرصت كنيم به باغ بريم.. اينم گذاشتم پاي تقدير.. تمام طول مراسم انگار دارم تو خواب راه ميرم.. چشمام سياهي ميرفت و فقط لبخند زوركي ميزدم كه مهمونا دق نيارن طفليها.. خداروشكر اون روز زنده بودم و تونستم تا آخر شب روپا باشم.. اما توي مراسم.. هيچكس باورش نميشد من همون احسانه دوشب پيش باشم.. فكر كنم به اندازه يه سال رژيم اساسي لاغر شده بودم اون دوشبه...
عروس از من بدبختتر سراغ داشتين توي اقوام و آشنايان واقعا؟؟؟؟ تا لال از دنيا نرفتم اينو هم بگم كه هنوز كه هنوزه.. فرصت نكردم برم دكتر و يه سونوگرافي درست و درمون بدم كه بفهمم چم بود بالاخره...
اما.. قصه ماهعسل هم برا خودش كلي كمدي- تراژديه.. البت ما هنوز نرفتيم يه مسافرت واقعي ماه عسل ولي يه سفر رفتيم باقلوا.. اونم چي؟؟ باقوم ضاله (ظاله؟) ..... براتون تو پست بعدي تعريف ميكنم...
قهوه چی: احسانه
چای بخور غصه نخور
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:20 توسط قهوه چي
/
عادت...
ديديد چقدر زود عادت كرديم؟؟؟ ديديد چقدر راحت الان حرف ميزنيم!!!! ديديد چه زود گذشت؟؟ الان ديگه همهمون عادت كرديم كه هي بشينيم توي جمع هاي دو- سه يا ۵ نفره و درباره وقايع يكي دوماه گذشته حرف بزنيم و نهايت چارتا فحش و دري وري هم بگيم به مسببينش...
حالا ديگه عادت كرديم هر روز اسامي جديدي بشنويم از كشته شدهها.. از شكنجه شدهها.. از داغدار شدنها.. حالا ديگه زندگي روي روال و چرخ عادي خودش افتاده...
حالا همه هم و غم ما شده اينكه مشايي معاون اول ميمونه يا نه.. خندهداره.. رهبر (!!) مملكت به رئيس جمهور(!!!!) دستور ميده معاونش رو اخراج كنه.. اونوقت بدون دخالت رئيسجمهور(!!!!) خود معاون اعلام ميكنه من كنار ميكشم.. بدون اينكه كلامي از دهان رئيس جمهور(!!!!) خارج شه.. يا اصولا غلط كردنش رو اعلام كنه... متاسفم براي (.............) كه اينطوري داره شرافت و وجود خودش رو به لجن ميكشه....
حالا ديگه.. هيچي فايده نداره.. هيچ صدايي قرار نيست به گوش بشينه.. فعلا چهارسال سياه ديگه درپيشه....
پ.ن: يه عالمه خاطره مسخره دارم كه همين روزها ميريزم روي دايره قهوه خونه...ممنون از اونايي كه تبريك گفتن...
قهوهچي: احسانه
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:27 توسط قهوه چي
/