
نوشته صادق درباره آموزش اجباری قرآن به کودکان باعث شد تا یاد یه چیزی به اسم «دین» بیافتم.
چیزی که از همان ابتدای خلقت بشر وجود داشته و از ضمیر ناخودآگاه انسان ها برخاسته و تا امروز هر بنی بشری یه نوع بازی سرش درآورده.
همه اینها رو گفتم که به قولم درباره سفر به حج و چیزهایی که اونجا دیدم و حس کردم عمل کنم.. البته نباید و نمیشه توی یه پست همه اش رو نوشت ... ولی من اونجا «دین» رو حس کردم..
وقتی برای اولین بار وارد خونه خدا شدم و همونجا در بدو ورود به مسجد الحرام به همراه دیگر همراهانم به سجده افتادم.. یه لحظه حس کردم به آخر «دین» رسیدم.. به زعم من اونجا آخر همه قبله های عالم اومد.. بعد یهویی حس کردم اینجا آخر «دینمه».. نمی دونم می تونم براتون توصیف کنم یا نه... گاهی اوقات که می نشستم و به کعبه و آدم هایی که دورش طواف می کردند نگاه می کردم... احساس می کردم ما هم بت پرستیم... همه دین و ایمونمون آرزوی سفر حج و دیدار یار در میقات و از این حرفا رو دنبال دار بعد یهویی می رسی یه جایی که دیگه آخرشه و از اون به بعد .....
شاید شماهایی که دارید این چایی رو سر می کشید من رو آدم لائیکی بدونید... ولی به زعم من، ما مسلمونها هم بت کعبه رو داشتیم می پرستیدیم.. وقتی بعضی مسلمونای ایرانی و پاکستانی دیوارهای کعبه رو می بوسیدن و شورته های عرب می زدن توی سرشون و می انداختنشون اون طرف.. یه مدلایی به شورته ها حق می دادم..
آخه بابا ما کجای عالمیم؟.. این چه «دینیه» که من و توی ایرانی یه چیزیش رو علم کردیم و عربای اون طرف آب یه چیز دیگه اش رو...
این چه «دینیه» که اینهمه تفرقه شیعه و سنی و حنفی شافعی و اثنی عشری و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه توش داره.. بابا اگر خدا یکیه که باید همه مون حداقل همه مایی که پیرو کتاب قرآن و دین محمدیم یه مدل بپرستیمش... پس چرا یارو عربه می شینه روی کوه صفا ادرار (باعرض معذرت) می کنه یه چرت یه ساعته هم زیر طاق های مسجدالحرام می زنه و بعدش از همونجا پا میشه میره توی صف نماز جماعت می ایسته و نمازش رو می خونه، بعد اون یکی شیعه هه بابت اینکه نمی دونه وقتی دراز کشیده بوده چرتش برده یا نه، هی مرتب تجدید وضو می کنه..
حالا همه اینها هیچی.. برو تو نخ اون شیعه هایی که وقتی می فهمن توی صف نماز یه سنی بغلشون ایستاده یهویی وسط نماز جماعت شروع می کنن به فرادا خوندن و یه جورایی همه نمازگزارای اون صف رو رنگی می کنن...
نمی دونم ما شیعه ها مسلمون تریم که برخلاف عربا نماز ظهر و عصرمون رو یه جا می خوندیم و بعدش می دوئیدیم توی بازارها و تا خود غروب خرید می کردیم.. یا اون سنی هایی که تا صدای اذان پخش میشه مغازه و بازار و کاسبی رو ول می کنن و می دوند سر نماز... البته یکی از همسفرای ما می گفت اگر توی ایران هم قانونی وضع بشه که اگر موقع اذان مغازه ای باز باشه و صاحبش نرفته باشه نماز کلی جریمه و توبیخ و از این جورچیزا داشته باشه .. ایرانی ها هم همینطور می دویدند سر نماز...
اما نمی دونم این همسفر ما چطور می تونست عمل زنهای عرب رو که موقع نماز صبح دو- سه تا بچه قد و نیم قد رو دنبال خودشون می کشیدن تا به خونه خدا یا حرم پیامبر بیان و نماز بخونن توجیه کنه... لابد اون هم می گفت شوهرانشون اجبارشون می کنن...
ولی با هر توجیهی هم که بخوای بگی ... من یکی که می گم.. همون سنی های به قول ما کثیف دو درجه از من و توی شیعه پاک و مطهر مسلمون ترند... حداقل دروغ نمی گن..... حداقل حلال و حروم سرشونه... زنهاشون توی اون گرما که نفس آدم رو می بره با سه لایه چادر و پوشیه و برقعه میان توی خیابون و صداشون هم درنمیاد.. اون وقت ما شیعه!! ها.. یه وجب روسری می اندازیم سرمون و فکر می کنیم داریم پدر «دین» رو درمیاریم..
از وقتی از سفر برگشتم .. هنوز توی گیج و ویج این ماجرا هستم که بالاخره کی راست میگه.. کدوم ما مسلمون تریم.. همش با خودم می گم نکنه اونی که اشتباه می کنه ما باشیم.. ولی با همه اینها آخرش به این نتیجه رسیدم که همون رویه ای که از اول عمرم تا به حال داشتم پاسخ همه این چیزها میده... از نظر من خدا یکیه و همون خداییه که من و فقط من می شناسمش.. همونقدر که اون من رو بنده خودش میدونه .. منم اون رو خدای خودم می دونم ...
اونجا فهمیدم دین و ایمان نه به نمازه.. نه به قرآن خوندن و نه به چاپلوسی زیادی ربط داره.. اگر آدم بتونه دلش رو صاف کنه... دیگه حتی نیازی نیست اینهمه راه تا شبه جزیره عرب راه بره.. قبلا فکر می کردم اونجا یه خدای دیگه وجود داره که باید برم و بشناسمش.. اما وقتی رفتم و اومدم فهمیدم که خدای عربستان و کعبه هم همون خدای منه که همینجا توی تهران، توی اتاقم داشتمش...