قصه یک مادر...
هنوز هفته ای بیش از زندگی مشترک نگذشته بود که دختر طعم گس و تلخ بدبختی را چشید.. کتک هایی که این سالها از پدر مرحومش نخورده بود.. از دستان قوی و زورمند مرد زندگی اش چشید و تنهایی و بی کسی را هر روز و هر روز زیر زبان خود مزه مزه کرد... هنوز 9 ماه از زندگی مشترک نگذشته بود که فرزندی به دنیا آورد.. اما تا آن زمان اعضای خانواده دختر هیچ یک از ظلمی که به فرزندشان روا می شد هیچ نمی دانستند.. فرزند پسر بود.. این ظلم مدتها ادامه داشت... هر روز به بهانه های واهی دختر زیر مشت و لگدهای مرد ضجه می زد و دم بر نمی آورد تا آنکه همسایه پرده از این راز برداشت و راز مگوی دختر را برای خواهرش گفت.. خواهران و برادران به مقابله با مرد ظالم رفتند... اما.. کار از کار گذشته بود... پای کودکی معصوم و بیگناه درمیان بود و نمی بایست کار به طلاق می کشید... مرد نکته سنج بود و ریز بین و دختر را کلافه می کرد.. دخترک بهترین سالهای زندگی خود را زجر کشید.. چه روزها که دو خواهر و مادر پسر به خانه اش می آمدند.. در را به روی او قفل می کردند و همراه برادرشان دخترک را به باد کتک و لگد پرانی می گرفتند فقط به این جرم که عروس خانواده است و عروس باید کتک بخورد تا آدم شود!!.. مرد از آن شهرستانی های زبل و زبان باز بود و دختر ساده و معصوم و بی آلایش.. سال دوم نیز دختر قصه ما باز فرزندی به دنیا آورد اما این بار دختر.. دو کودک شیرخواره رمق و توان از دخترک گرفته بودند و از دیگر سو آزارهای مرد و خانواده اش نیز ادامه داشت.. مرد بر اساس تفکر فرهنگی مربوط به شهر و دیار خود آموخته بود که زن باید سرش به فرزند گرم باشد تا پر رو نشود... زن هیچ حقی برای خود متصور نبود.. زندگی برای او جهنمی بود که خلاصی از آن میسر نمی شد.. سال سوم گذشت و در چهارمین سال، باز هم دختری کوچک به این خانواده اضافه شد.. این بار وسایل جلوگیری از بارداری به کمک زن آمدند و حداقل زجر بارداری و ظلم آوردن فرزندی دیگر را از او سلب کردند... اجازه دیدار خانواده خود را نداشت.. بعد از هر بار میهمانی به بهانه های واهی به باد کتک گرفته می شد.. هیچ یک از اعضای خانواده دختر حق نداشتند وقتی مرد به خانه آنها می رود شوخی کنند.. می بایست همه مراقب می بودند مبادا حرفی بزنند که مرد را بد آید و دختر بیچاره تقاص حرف آنها را پس دهد... سالها گذشت.. خانه بخت دختر جهنم دعوا و مرافعه بود.. بچه های معصوم بزرگ شدند اما در خانه ای که حتی یک هفته خوشی نداشت... همواره نظاره گر دعوای پدر و مادر و کتک خوردن مادر بودند.. تلفن خانه خواهرها هر روز و هر روز به صدا در آمد و آن طرف دختران کوچک از خاله درخواست می کردند بیاید و مادرشان را نجات دهد...
مردی که با زنجیر چرخ همسرش را به باد کتک می گیرد آیا مرد است؟؟ مردی که لگه های کبودی در همه بدن زنش به خوبی هویداست آیا نشانی از انسانیت دارد؟؟ آن وقت همین مرد نماز و قرآنش از یاد نمی رود .. مجالس عزاداری برپا می کرد و زن به عنوان کلفتی می بایست از هیاتی مرد پذیرایی می کرد.. البته تنها در آشپزخانه.. این زن را نه آفتاب دید و نه ماهتاب.. با نداری های مرد ساخت اما تنها اجرش کتک بود.. بددلی مرد هر روز و هر روز بیشتر می شد.. دیگر خانواده دختر کلافه شده بودند.. هیچ کاری از کسی ساخته نبود.. دختر حاضر نبود فرزندانش را رها کند و طلاق گیرد و از آن سو ادامه چنین وضعیتی ممکن نبود..
سالها گذشت.. بچه ها بزرگ و بزرگتر شدند.. اما تغییری در این زندگی حاصل نشد.. مرد رفته رفته کمی عاقل تر شد.. کتک نمی زد اما آزارهای ذهنی بسیاری به زن می رساند.. از میزان حساسیت زن به مادرش آگاه بود... و بی دلیل ساعتها دیر به خانه می آمد و عنوان می کرد که نزد مادرش بوده... و دوباره دعوا از سر گرفته می شد.. زن که سالها و سالها زجر کشیده بود.. سالها کتک خورده بود... با انواع آجر به سرش کوبیده شده بود و هزاران بدبختی دیگر به سرش آمده بود... سالها در تنهایی خود گریسته و دم برنیاورده بود.. اینک ظرف توانش پر شده و با هر بهانه ای دعوا راه می انداخت... باز هم زبان بازی مرد به کمکش آمد.. از درون دختر را به پوچی رسانده بود و با انواع ترفندهای موذیانه او را زجر میداد.. اما در مقابل دیگران با گردنی کج می گفت که این زن زندگی را به کام او تلخ کرده... از درون با انواع داروهای خواب آور و دیازپام های قوی که به صورت کاملا شخصی برای زن تجویز می کرد او را دچار هزاران درد دیگر می کرد اما در ظاهر پازل را طوری می چید که همه گمان کنند زن دارد دیوانه می شود...
حالا دیگر همه زندگی دختر قصه ما در رنج و عذاب است.. بچه ها بزرگ شده اند.. پسر و دخترشان سال آخر دبیرستان است و دختر دیگر نیز در دبیرستان تحصیل می کند.. اما دخترها گوشه گیر و منزوی هستند.. همواره دلهره و ترس دارند... گوشه چشمشان همواره اشک است.. این اواخر زن دچار توهم می شود.. دیروز به تنها پسرش گیر داده که تو به خانه مادربزرگت می روی و مواد رد و بدل می کنی و دارد هم خودش را می کشد هم بچه های معصوم را.. دخترکان گریه می کنند و پسر مانده چه کند با این مادر..
مادر اما به هیچ صراطی مستقیم نیست.. مدام هم می گوید "من دیوانه نیستم ها".. اما کارهای او دست خودش نیست... حاضر نیست به دکتر روانشناس یا مغز و اعصاب مراجعه کند اما داروهای وحشتناک خودتجویز می خورد.. شبها با قرص می خوابد.. حاضر نیست حتی یک شب خانه اش را رها کند و در منزل مادرش بخوابد ..همواره می ترسد شوهرش به خانه مادرش رود یا زنی را به خانه بیاورد....
این قصه طولانی تر از یک پست است.. خیلی طولانی تر.. و من دارم خون گریه می کنم برای این زن معصوم.. در روز تولد بانو فاطمه.. در روز زن... روز مادر... مادری در این گوشه کره خاکی هست که دارد خون گریه می کند... خون گریه می کند برای جوانی از دست رفته دختر معصومش و برای بیچارگی و تنهایی نوه های مظلومش..
من می گویم بیماری توهم و بدگمانی زن تقاصی است که مرد باید پس دهد از آنهمه عذابی که به او روا داشته ... اما .. خدایا... این بود آن عدلی که می گفتی و می گفتند؟؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 20:6 توسط قهوه چي
/