تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
وقتي "او" هست چه كم داريم؟
خيلي بچه بودم، فكر كنم حداكثر 5 ساله... خانواده مادريم يه خانواده اصيل تهراني و البته پرجمعيته.. يعني سه تا خاله و سه تا دايي دارم.. مامان من هم بچه اوله و حكم مادر براي بقيه خاله ها و دايي ها داره...
خانواده مادريم از زماني كه من ياد دارم هميشه اهل سفر بودن.. اونم نه سفرهاي دو سه نفره.. بلكه سفرهاي دسته جمعي... هميشه با خاله ها و دايي ها و شوهرخاله ها و ... مي رفتيم سفر.. اون موقع ها سفر هرساله به شمال به هيچ وجه كنسل نمي شد...
داشتم مي گفتم.. خيلي بچه بودم.. يه روز از تهران راه افتاديم به سمت شمال، دايي كوچيكه تازه سربازيش رو تموم كرده بود... سه تا ماشين شديم پر از جمعيت.. دو تا ماشين (اون موقع ها رنو بود) مال شوهر خاله ها  و يكي هم (كه باز هم رنو بود) مال دايي و هر كدام هم پر از آدم.. اوووه چه صفايي داشت... خلاصه اينكه سر ظهر رسيديم شمال، يادم نيست چه شهري.. تا رسيديم و دايي كه گرماي هوا و رانندگي چند ساعته حسابي خسته اش كرده بود.. پاشو گذاشت رو گاز و رفت سمت ساحل.. هر چي همه گفتن صبر كنه تا يه جا ساكن بشيم و بار و بنه بريزيم پايين به خرجش نرفت...
يادمه يه جايي بود كه طرح سالم سازي داشت... مردها رفتن اون طرف پرده و زنها اين طرف پرده.. مادربزرگم اهل به دريا زدن نبود و من و دختر خاله ام اونقدر كوچيك بوديم كه فقط مي تونستيم كنار ساحل شن بازي كنيم.. مادربزرگم يهو زد تو سرش كه آخي بميرم الهي.. يه جوون اون وسطاي دريا داره بالا و پايين ميره و حتما داره غرق ميشه.. هي غصه مي خورد و مي رفت سراغ ماموراي طرح كه ايستاده بودن كنار ساحل و بهشون التماس مي كرد كه برن نجاتش بدن... اون از خدا بي خبرا هم مي خنديدن و مي گفتن نه مادر.. كسي كه تا اون وسط مسطا ميره حتما شنا بلده ولي مادربزرگم داشت مثل اسپند رو آتيش مي سوخت براي جوون مردم!!
بعد از يه ربع يا نيم ساعت اومدن و مادرم اينا رو صدا كردن.. فهميديم اوني كه داشته اون وسط بال بال مي زده.. دايي ته تغاري من بوده...
حالا بشنويد از اون طرف ماجرا... دايي جان دل سپرده به دريا و رفته و رفته.. يهو اون وسطا ديده نمي تونه بره.. گويي پاش گرفته بوده.. فرياد كمك مي زنه.. برادر بزرگه من كه همسن داييه ميره سراغش اونو نجات بده. يهو زيرپاي خودش هم خالي ميشه.. شوهر خاله وسطيه ميره اونا رو نجات بره.. اون هم زير پاش خالي ميشه و در حال بال بال زدن بوده.. شوهر خاله بزرگه هم به همين ترتيب.. اون وسط چهارتا مرد داشتن جون ميدادن و نيروهاي امدادي مي گفتن كه هيچ كاري نمي تونن براشون انجام بدن.. داييم مي گفت هر بار كه سرم رو از زير اب مي آوردم بيرون و به آسمون نگاه مي كردم، با خودم مي گفتم اين بار آخريه كه دارم آسمون رو مي بينم..
شاهداي عيني (مردايي كه توي ساحل بودن) تعريف كردن كه از وسط ساحل يه مرد قوي هيكل پريد توي آب، هرچي نجات غريق ها بهش گفتن نرو توجهي نكرده.. زده به آب و به هر بدبختي اي بوده دست يكي از شوهر خاله ها رو مي گيره و اونم زنجيروار دست بقيه رو.. و خلاصه به هر ترتيبي بود نجات پيدا مي كنن... اما وقتي به ساحل مي رسن.. اثري از اون مرد نمي بينن تا حداقل ازش تشكر كنن..
هنوز هم كه هنوزه.. هيچ كس نمي دونه اون مرد كي بوده و از كجا اومده و اصلا چه بلايي سرش اومده.. هنوز هم كه هنوزه .. هر وقت ياد اون روز و اون ماجرا مي افتم.. فكر مي كنم كه چقدر خوبه "او" هميشه كنارمون هست و هر وقت نيازي باشه دستمون رو مي گيره..

دوستمون آقاي فرداد دولتشاهي لطف كرده و از من خواسته در موج جديدي كه توسط آقاي درويش عزيز آغاز شده شركت كنم و منم از لحظه يا لحظه‌هايي بگم كه ناخودآگاه حضور "او" را از رگ گردن هم به خود نزديك‌تر ديده‌ام..
اين حاطره يكي از دهها خاطره ايه كه از حضور "او" در زندگيم دارم و اون رو تقديم مي كنم به همه چاي خورهاي عزيز.. هركدام از شما هم كه لحظه اي حتي، پيام هايي غيبي از حضور او در زندگيتون حس كردين اگر مي خواهيد اونو براي ديگر دوستانتون نقل كنين.. از همينجا از طرف من دعوتيد...

پ.ن: دختر قصه پست قبلي.. اين روزها داره يه آرامش بعد از طوفان رو تجربه مي كنه.. گويي توي همون روزا.. وقتي از طرف اون وكيل اينهمه نامردي مي بينه.. ميره و جريان رو براي عموش كه از بسيجيا و جبهه رفته هاي خيلي قديميه تعريف مي كنه و مي خواد كه عمو كمكش كنه (فكر كنم بهترين راه رو انتخاب كرده بود).. عمو هم بهش ميگه خيالش راحت باشه كه طرف هيچ غلطي نمي تونه بكنه... از اون طرف دختر ما به پسره مي گه كه جريان رو به خانواده اش گفته.. عمو هم زنگ مي زنه به پسره و ازش مي خواد كه براي گرفتن پول بياد سر قرار.. اما پسره با دختر قصه ما تماس مي گيره و به غلط كردن كه بابا من الكي گفتم.. من اصلا فيلمي از تو ندارم... من فقط به اين پول نياز داشتم گفتم اينطوري ازت بخوام برام جورش كني و خلاصه هزارتا فيلم و بهونه كه من اصلا از تو فيلمي ندارم.. اما دختر قصه ما كه ديگه هم آبروش پيش عمو رفته بود و هم به اندازه يه دنيا توي اين مدت غصه خورده بود و گريه كرده بود... راضي نميشه با اين حرفاي پسره.. پسره هم در راه شيراز بوده گويي.. فرداش يهو زنگ مي زنه به دختر قصه ما و گريه و عجز و زاري كه دختر جون تو رو به خدا قسمت ميدم منو حلال كن... منو نفرين نكن و وقتي دختر فصه ما با تعجب ازش درباره اين تغيير 180 درجه مي پرسه پسره ميگه كه در راه شيراز تصادف سختي كرده و لگنش شكسته و مطمئنه كه از نفرين اين دختر چنين بلايي سرش اومده..
خلاصه اينكه الان هم ادعا كرده و قسم خورده كه اصلا اون فيلم رو پاك كرده و هيچ ادعايي هم نداره... چند روز قبل كه داشتم با اين دوستم صحبت مي كردم.. مي گفت ديگه كاري به كارش نداره و فقط واگذار خدا كرده اين پسر رو.. مي گفت هنوز حتي نتونسته نفرينش كنه و راضي به اين تصادف هم نبوده حتي!!.. اما اين جريان.. من فكر مي كنم.. يه تلنگر اساسي به اين دوستم بود.. خودش معتقده كه اين هم يه نشونه از سوي خدا بود.. براي اينكه راهش رو اشتباه داشت مي رفت و خدا انگار نخواست اون به راهي غير از راه حقيقي زندگيش بره... دختر قصه ما اين روزها نه اينكه مقدس و راهبه شده باشه.. ولي حداقل در حال خودسازيه... داره از درون با خودش كنار مياد و اين به نظر من آغاز خيلي خوبي براي ادامه زندگيشه.. من كه براش دعا مي‌كنم بتونه از پس اين خودسازي يه انسان به تمام معنا بيرون بياد و بتونه از سختي هايي كه تو زندگيش كشيده درس بگيره..
از همه دوستاني هم كه تا امروز لطف كرده و همدردي كردن يا راهكار نشون دادن تشكر مي كنم.. واقعا ممنون...
 
قهوه چي: احسانه

چاي بخور غصه نخور

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 13:3 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane