یادم نمیاد کجا بودم و چرا بودم؟!! اصلا بیدار بودم یا همش یه رویا بود؟!!احساس می کنم عقب موندم از چرخه ی زندگی و باید تندتر از الان حرکت کنم تا شاید بتونم دوباره بهش برسم!!! هروقت باید باشی و بهت نیاز دارم نیستی و حسابی دستم رو تو پوست گردو میذاری!! احساس خوبی ندارم و بیش از قبل به وجودت محتاجم!!
گاهی اوقات که پر میشم از تهی بودن...پر میشم از یه خیال خام...پر میشم از یه تمنای درونی و نامتناهی...پر میشم از یه خواسته ی گنگ و غریب...پر میشم از یه محبت ناب...لبریز میشم از عشق و زنانگی...درست همون موقع خیالت میخزه زیر پوستم و بال میده به رویاهام و گم میشم تو آرزوهام و...
در طی یک عملیات انتهاری (قهوه چی اعظم: انتحاری) و در حالی که ما در سرکار تشریف داشتیم و جیش جلوی چشممان را گرفته بود و عمرا حوصله ی تخلیه هم نداشتیم اس ام اسی از این قهوه چی تنبل (قهوه چی اعظم: همان احسانه بانوی گل و گلاب را می گوید) دریافت نمودیم (قهوه چی اعظم: کردیم درسته بابام جان.. فعل نمودن صرف نمیشه) مبنی بر اینکه برو و قهوه خانه را آپ بنما (قهوه چی اعظم: رجوع شود به قبلی!).ما هم همچون سربازان جان بر کف امام زمان در همان محل کار پستی بنوشتیم و تقدیم نمودیم (قهوه چی اعظم: رجوع شود به قبلی!) به این نو گل باغ زندگی![]()
پ.ن:بخوانید و لذت ببرید...آخرین شاهکار الناز...بدو بدو که تموم شد...باقالی داغ!! لبو تازه
.
پ.ن:عمری بجز بیهوده بودن سر نکردیم...........تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما.................لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
بعد نوشت: این قهوه چی اعظم خودمان هستیم که آمده ایم برای سرکشی به ملوکمان ببینیم این رعایا چه دارند می کنند با مشتری های این قهوه خانه. (امضا: احسانه بانو!!)
قهوه چی: الناز متخلص یه "قربون یو"....
چای بخور غصه نخور