من نه که اصولا توی یه خانواده فرهنگی- خبری!!!!! بزرگ شدم.. از همون اول اهل مطالعه بودم!!!
جدی میگم.. از سن 5 سالگی تا اول راهنمایی، بابام هر هفته برام کیهان بچه ها می خرید.. مدتها آرشیوش رو جمع می کردم.. بعد سر یه سال.. مامانم شیش تا جعبه آرشیو منو داد به نون خشکی محل به جاش دو سه تا سبد آبکش کردن برنج خرید...
از اول راهنمایی تا اول دبیرستان، بابام هر هفته برام زن روز می خرید.. بدون برو و برگرد... همه اش رو می خوندم.. اصولا عاشق خوندن بودم... از اول دبیرستان هم دیگه زدم توی خوندن مجلاتی مثل اطلاعات هفتگی و خانواده.. اون موقع ها همین چند تا مجله بود... مث الان نبود که بری جلوی کیوسک هوارتا نشریه زرد و قرمز و بنفش بریزه سرت...
به خاطر این لطف بابام... همیشه تا پایان عمرم ازش سپاسگذار خواهم بود.. این کار باعث شد تا همیشه توی مدرسه انشای خودم که 20 میشد هیچی، انشای نصف بچه های کلاس رو هم من براشون بنویسم.. حتی دختر عمه هام هم شبایی که انشا داشتن زنگ می زدن بهم.. موضوع میدادن به من.. یه ساعت بعد تلفنی انشا رو براشون می خوندم.... اگر این نشریات رو نمی خوندم... هیچ وقت دامنه لغات ذهنی ام اونقدر زیاد نمی شد که بتونم یه روز خبرنگار بشم.. حالا نمی گم خبرنگار خوب.. ولی خبرنگار شدم.. همونطور که همیشه آرزوش رو داشتم.. اون موقع ها که مجله اطلاعات هفتگی، زن روز یا خانواده رو می خوندم.. همیشه آرزو داشتم یه روز نویسنده یکی از این مطالب و داستانها و گزارش ها باشم.. و خوشحالم که به این آرزوم رسیدم...
حالا بریم سر کتاب:
اولش بگم که اصولا من از اون آدمایی هستم (یا بودم!) که معتقدم هر کتابی ارزش یک بار خوندن رو داره.. و به خاطر همین اعتقادم کتابها و رمان های بسیار بسیار زیادی رو خوندم.. بعضی هاشون از نظر تم داستان فاجعه بودن.. ولی حداقل جمله بندی درستی داشتن و این به نظر من خیلی مهمه....
توی زندگیم کلی هم پول کتاب دادم.. اما دوستای نامردی داشتم.. همیشه هر وقت کتابای من رو می گرفتن امانت که بخونن.. هیچ وقت برنمی گردوندن.. الان از صدها جلد کتابی که خریدم... شاید پنج-شش تاش برام مونده باشه...
اولین رمانی که توی زندگیم خوندم "پنجره" اثر فهیمه رحیمی بود!! سال سوم دبستان بودم.. تابستون با مامانم رفتیم سمنان خونه یکی از دوستاش.. دختر دوستش این کتاب رو بهم داد.. من دو روز فرصت داشتم اونو بخونم... فکرشو بکن.. دختر بچه سوم دبستان... دو روزه یه رمان خوند.. شاهکاری بودم برای خودم.. بعدش که اومدم تهران.. رفتم خونه دوستم.. خواهراش رو هم جمع کردم و کل داستان رمان رو براشون از حفظ تعریف کردم.. شاید باورتون نشه.. ولی حتی دیالوگ هایی که بین شخصیت های داستان رد و بدل می شد رو هم حفظ شده بودم و عینا نقل قول می کردم...
بعد از اون دیگه عاشق رمان شدم.. نیازی به گفتن نداره که تقریبا تمام کتابای فهیمه رحیمی رو تا پایان دوران دبستان خونده بودم... توی همه کتاباش "بتسابه" بیشتر به دلم نشست...
دیگه از اینجا به بعد لیستی می گم:
کتابای دانیل استیل.. همه اش رو نخوندم.. ولی کتاب "دیدار"، "گمشده" و "پیمان" خیلی به دلم نشست.. دیدار تقریبا داستان زندگی سه یا چهار نسل بود.. فوق العاده بود.. فکر کنم بیش از هزار صفحه بود و من دوشبانه روز خوندمش.. یعنی واقعا شبانه روزی خوندما...
یکی از کتابای "ر- اعتمادی".. اسمش رو یادم نمیاد.. اما داستانش مربوط به دختری بود که وارد زندگی دو تا پسر شهرستانی میشه که تازه اومدن تهران کار کنن و .... اسم دختره سارا بود و اسم پسرا بهمن و پاشا.. از بعد اون داستان بود که عاشق اسم سارا شدم.. حتی توی دبیرستان دوستام سارا صدام می کردن... از اون کتابایی بود که توی ذهنم مونده... چون هم یواشکی خوندمش.. هم هول هولکی.. هم تازه اول نوجوونیم بود و کلی بهم چسبید...
کتاب "بامداد خمار" و به دنبالش "شب سراب" .. خیلی ها باید اینا رو خونده باشن.. اسم نویسنده هاش یادم نمیاد.. داستان عاشق شدن دختری اشراف زاده تهرانی با یک پسر شاگرد نجار به نام رحیم بود.. "بامداد خمار" داستان رو از زبان محبوبه.. دختر فلان الملک تعریف می کرد.. و "شب سراب" توسط یک نویسنده دیگه نگاشته شد و این بار داستان رو از زبان رحیم تعریف کرد.. به نظر من فوق العاده بود.. یه جایی توی بامداد خمار بود.. که محبوبه یه دایه داشت گاهی می اومد بهش سر می زد.. همیشه بهش می گفت "خانم جان.. نجابت زیادی کثافت میاره.." و این جمله همیشه همیشه توی ذهن من حک شده...
کتاب های منوچهر مطیعی رو هم فک کنم همه اش رو خوندم.. فوق العاده بود: "آقا حشمت"، "آقا مهدی"، "گروگان" و یکی دو تا رمان دیگه که فوق العاده بود... "آقا حشمت" و "آقا مهدی" رو هنوز دارم. البته دیگه جلد و قیافه ای براش نمونده...
از کتاب "کیمیا"ی پائولو کوئیلو هیچی نفهمیدم... ولی عاشق "زهیر"ش هستم.. توی سطر سطر این کتاب معنا و مفهوم جدیدی نهفته است... از دوست عزیزم "اعظم محبی" که این کتاب رو روز تولدم بهم هدیه داد واقعا ممنونم.. توصیه می کنم حتما بخونیدش.... خیلی چیزا از زندگی دستگیرتون میشه...
"پرنده خارزار".... هم کتابش رو با عشق و ولع خوندم... هم فیلمش رو که شیش تا سی دی هفتاد دقیقه ای بود با عشق و ولع دیدم... فیلمش واقعا شاهکاره.. چون عین عین عین کتاب ساخته شده...
یه نویسنده این سالهای اخیر ظهور کرده بود به نام "م.مودب پور" همه کتاباش رو خوندم: "پریچهر"، "یاسمین"، "افسانه"، "شیرین"، "گندم"، "یلدا" و... نثر بسیار شیوا و قشنگی داشت.. تقریبا توی همه داستاناش.. نیمه اول کتاب رو از خنده قهقهه می زنی و نیمه دوم رو از اشک هق هق.. موضوع داستاناش این آخریا داشت سیاسی می شد و از دو سال پیش دیگه کتاباش رو رسما از توی نمایشگاه کتاب جمع کردن...
کتابی که نتونستم بخونمش:
"خرمگس" یه کتاب قطور بود که توی کتابخونه خاله کوچیکه و دایی کوچیکه بود همیشه.. بااینکه اینهمه عاشق خوندن بودم.. هربار می رفتم سراغش که بخونم.. بیشتر از دو صفحه دووم نمی آوردم.. بعد از سالها که یه بار عزمم و زجم کردم که برم بخونمش و تا نیمه هم فک کنم خوندم.. به نیمه های کتاب که رسیدم متوجه شدم وقتی خیلی بچه بودم.. با دختر خاله ام بیشتر از نیمی از برگه های کتاب رو کنده بودیم و توش نقاشی کشیده بودیم و گم و گور شده بود...
از خوندن کتابای فلسفی و تاریخی هم همیشه فراری بودم و هستم....
دیگه فک کنم زیادی خاطره از خودم ویل کردم...
پ.ن با ربط: نمی دونم کیا تاحالا توی این بازی شرکت کردن چون مدت زیادی از دنیای نت دور بودم.. اما خاتون، نسترن، الناز و مشتی ماشالله رو دعوت می کنم که بنویسن چی خوندن!!!.... (دیدم همه مدعوین خانم شدن.. گفتم بلکتم مشتی کمبود مردای وبلاگستان رو جبران کنه!!)...
پ.ن بی ربط: از ثمانه عزیزم ممنونم که جور من رو کشید و وقتی دچار مشکل شدم.. کار نیمه من رو به اتمام رسوند.. دوست واقعی به این میگن...
بعد نوشت: آهای ایها الناس.. انگار یه کم کمکی اشتباه لپی رخ داده.. دوستان گلم من اصولا اونقدر کج فهم نیستم که طرفدار رمان های فیهمه رحیمی باشم و این کتابا زیباترین و به یادماندنی ترین کتابای زندگیم باشه.. ولی حتما همه تون قبول دارین که این نویسنده و کتاباش می تونن محبوب یه دختر بچه دبستانی باشن؟؟!! ... البته تقصیر خودمه.. تو ویرایش نهایی این پست یه پاراگراف نوشته بودم با این مضمون که همه این کتابایی که گفتم مال تا قبل از دوران پیش دانشگاهیم بود (غیر از کتابای مودب پور و ...) و بعد از اون زیاد دیگه فرصت نکردم کتاب بخونم و اون پاراگراف پاک شد.... در ضمن.. به دلیل اینکه هر کس یه مدلی با این بازی مواجه شده ... منم با مدل خودم اومدم جلو.. یعنی اینا لزوما کتابای محبوب من نیستن.. بلکه در واقع کتابایی هستن که از میان خیل زیاد کتابایی که خوندم.. بیشتر توی ذهنم موندن.. حالا شاید به خاطر برهه سنی که بودم یا خاطرات خاص اون دوران.. الغرض اینکه ما کلا مخلص شوما هم هستیم... همین.. والسلوم....
قهوه چی: احسانه
چای بخور غصه نخور