۱- يه دوست قديمي دارم.. همسن هم هستيم.. حدود 26 يا 27 ساله.. دختر بسيار زيباييه.. تو تمام عمرم موجود به اين زيبايي نديدم.. يعني از اون مدلاييه كه وقتي خدا آفريدتش يه ربع نشسته نيگاش كرده و هي به خودش خسته نباشيد گفته...
حالا .. خلاصه.. اين دوست ما 13 ساله بود كه ازدواج كرد.. شوهرش 12 يا 13 سال از خودش بزرگتر بود... اما مرد شريفيه... من خيلي خوشم مياد ازش.. الان سه تا پسر داره.. پسر بزرگش 13 سالشه!!!... كار شوهرش صادرات و وارداته.. اين دوست ما كه مدرسه رو ول كرده بود رفت زبان خوند و الان تافلش رو هم گرفته.. شده مشاور شوهرش توي معاملات اونور آبي.. سالي چند بار با شوهره ميره دوبي و اونجا معاملات رو صورت ميده.. داره درس مي خونه ديپلمش رو هم بگيره.. اي بابا چرا من اينقدر وارد جزئيات مي شم.. آخرين بار توي مراسم نامزديم ديدمش.. يه 206 داره.. شوهرش و خانواده اش خيلي به من اطمينان دارن.. اين آخريا چند بار بهم زنگ زده.. يه بار زنگ زد، گفت احسانه دارم با چند تا از دوستام ميرم كيش.. ولي مامانم و شوهرم از اين دوستم خوششون نمياد.. من گفتم دارم با تو ميرم.. يادت باشه سوتي ندي.. ما چيزي نگفتيم.. فقط قسمش داديم خلاف ملاف نكنه گردن ما رو بگيره... يه روز عصر جمعه زنگ زد، گفت احسانه دارم با يكي از دوستام ميرم بيرون.. به شوهرم گفتم دارم ميرم خونه احسانه با هم قليون بكشيم!!! (حالا ما يه چيزي گفتيم قهوه چي هستيم.. قليونمون كجا بود؟)... گفتم شوهرت كجاست؟ گفت با بچهها رفته جشن تولد... يه كم نگرانش شدم.. ديروز بهش زنگ زدم قرار يه پيك نيك ناهار رو بذاريم، گفت داره مجردي ميره شمال... يه دوست مطلقه هم داريم.. دو سه هفته پشت سر هم جمعه ها بهش زنگ زده كه بيا بريم بيرون.. خلاصه اينكه فك كنم داره از دست ميره.. به چند دليل.. يكي اينكه خيلي خوشگله... دوم اينكه تازه اول جوونيه و شوهره داره سنش ميره بالا... بقيه موارد رو پايين شرح ميدم...
۲- چند وقت پيش مهران بهم گفت زن يكي از دوستاش بهش زنگ زده.. به هواي شكايت از شوهره همچين يه نيمچه پايي هم به مهران داده... مي گفت اول يكي دو تا اس ام اس فرستاد كه شماره شما تو گوشي من بوده.. بعدش يكي دوبار زنگ زد كه آره شوهره كتكم ميزنه و شما باهاش حرف بزن و از اين حرفا.. كه البته از اين حرفا هر بار يه دو سه ساعتي طول كشيده... وقتي خيلي كم سن و سال بوده ازدواج كرده.. يكي دوسالي از من كوچيكتره.. الان يه پسر هفت ساله داره ...
۳- يه دوستي دارم شوهرش سپاهيه ... توي يكي از شهركهاي حكيميه تو خونه سازماني زندگي ميكرد.. فكرشو بكن.. توي اون محيط خفن كه همه همسر سپاهيا و مردا و زنا چشم همديگه رو درميارن.. زن يكي از اين اقايون رفته با يكي ديگه از اين اقايون سپاهي ريخته رو هم.. زني كه شوهرش اجازه نميداده حتي توي مراسماي زناي شهرك بياد و چادري خفن بوده.. روزا از يكي از همكاراي شوهرش پذيرايي ميكنه....
۴- خاله يكي از دوستام رو توي مراسم نامزدي دوستم ديدم.. زن ميانساليه.. البته زود ازدواج كرده.. اما چشمش بدجور دنبال مرداست.. يه مرد جوون و خوشگل كه ميديد.. مي مرد براي اينكه حتي بتونه چند دقيقه بيشتر نگاهش كنه.. مي گفت حاضره همه مال و داراييش رو بده يه ساعت يكي از اين مردا رو داشته باشه...
.............................................................
اوه خيلي زياده اگر بخوام بشمرمشون.. اين چند وقته كلي دودوتا چهارتا كردم.. اين اتفاقايي كه بالا گفتم.. همه بين زنا ودختراي متولد 58 تا 63 و 64 رخ ميده... همه اينا و البته خيلياي ديگه كه مرتب مي بينمشون حداكثر تا 17 و 18 سالگي يا نهايت 20 سالگي ازدواج كردن.. يعني بلافاصله بعد از مدرسه و دبيرستان رفتن ازدواج كردن.. توي اوج سنيني كه دختر شوهر مي خواد.. توي فاميل ناز مي كنه.. حس خواسته شدن و خواستن توش قليان مي كنه .. دلش مي خواد يه مرد رو به عنوان شوهر به دختر دايي و دختر عمه نشون بده.. البته داشتن يه شوهر 19 يا 20 ساله اصلا خوشايند نيست.. يه شوهر واقعا مرد، بايد حداقل 28 تا 30 سال رو داشته باشه.. (اين شد حداقل 10 سال اختلاف سني)..
حالا توي اين حس و حال مياد ازدواج مي كنه.. اوايلش بدك نيست.. جريان پيش ميره. پستي بلندي داره .. ولي جلو ميره جريان.. يهو بعد از 7- 8 سال چشم باز مي كنه مي بينه اي داد تازه داره بال و پر باز مي كنه.. تازه توي سن 25 سالگي به بعد طعم و مزه واقعي خيلي چيزا رو مي تونه درك كنه.. خيلي شيطونيا بوده كه نتونسته بكنه.. دختراي 20 ساله زيادي رو مي بينه كه دارن اين روزها تيپاي توپ توپ مي زنن.. تفريحاي باحال دارن.. بدون دغدغه ميرن پارك و سينما و كوه و ... (چيزايي كه اون روزا.. توي دوره اون موقع ما .. بايد براي داشتن هركدوم كلي با خانواده مي جنگيدي)... ولي اين توي 20 سالگي رفته شوهر كرده و از همه اينا محروم شده.. از اون طرف.. شوهره ديگه داره وارد 40 سالگي ميشه و افتاده شده.. ديگه حال نداره دو ساعت جلوي آينه وايسه به موهاش برسه.. براش زشته توي اين سن و سال شلوار جين تنگ بپوشه و... خانوم ميره تو خيابون پسر ودخترا رو مي بينه كه با تيپاي جديد مي چرخن.. دلش ضعف ميره يه بار يكي از اين پسر جيگولا يه لبخند بهش بزنه.. اوه اوه.. تازه ياد دوران دختريش مي افته كه با يه لبخند يا چشمك از شرم سرخ مي شد.. اما مي بينه الان از شرم سرخ نميشه.. بلكه از خواستن سرخ ميشه.. (بين خودمون بمونه.. اما ديگه اون معضل باكره بودن يه دختر رو هم نداره كه جلوي دست و پاش رو بگيره) .. مي خواد بره جلو و بشكنه اين حصاراي تعهد رو.. حاضرم قسم بخورم 80 درصد زنايي كه توي اين مدت باهاشون حرف زدم (زنايي كه هنوز وفادار موندن به شوهره) آرزو دارن بتونن حتي براي يك بار هم كه شده اين تعهد رو بشكنن.. اما همه مي گن كه هنوز جراتش رو ندارن.. اما اونايي كه جراتش رو پيدا كردن و داره تعدادشون روز به روز بالا ميره .. اونا رو ديگه نميشه جمع كرد... نميشه چشم رو بست و گفت يه بار امتحان مي كنه و دوباره برمي گرده... اتفاقا زنا مثل مردا نيستن.. مردا اگر توي دوران تاهلشون پاشون بلغزه و هوسي از سرشون بگذره.. يه هوس زودگذره.. با يكي دوباره خوابيدن و اومد و رفت تموم ميشه.. اما زنا.. از اونجا كه اصولا موجودات پايبند و احساساتي و متعهدي!!!! هستن.. وقتي يكي دوبار با يكي بخوابن و بلند شن... ديگه گسستن اين طناب براشون خيلي خيلي سخته...
اگر قديما اين مردا بودن كه زناي رنگ و وارنگ توي خيابون ميديدن و هي از زنشون مي خواستن مثل اونا بشه و اگر هم نمي شد مي رفتن سراغ اين زناي خيابوني.. الان ديگه اين زنا هستن كه مرداي رنگ و وارنگ توي خيابون مي بينن و دلشون مي خواد به شوهره بگن اما اين سنت ها دست و پاشون رو بسته و نمي تونن بگن و ... ميشه اوني كه نبايد بشه..
با اون دوستم كه اول درباره اش نوشتم كلي حرف زدم.. گفتم نكنه بخواد فكر خيانت و شيطونيهاي ناجور به سرش بزنه و خودش و سه تا بچه رو بدبخت كنه... خنديد و گفت نه بابا.. نگران نباش.. فقط در حد يه خورده خنديدن و توي سر و كول زدن و از اين حرفاست!!! ... شايد نيمي از شمايي كه اين وبلاگ رو مي خونين و جزء قشر نسبتا روشنفكر جامعه هستين براتون عادي باشه خوندن اين سطور.. اما من عقب افتاده هنوز وقتي از يه زن شوهردار مي شنوم كه داره با علم و يقين به كاري كه مي كنه از توي سر و كول زدن!!! و از اين حرفا صحبت مي كنه چهار ستون بدنم ميلرزه..
من ميگم دختر و پسر تا وقتي ازدواج نكردن از هفت دولت آزادن كه هر غلطي دلشون مي خواد بكنن.. اما وقتي تعهدي ميدن.. بايد پاي تعهدش بايستن.. اگر نمي تونن.. اشكال نداره.. ولي اول اون تعهد رو پس بگيرن.. بعد برن دنبال ادامه غلطاشون ...
القصه اينكه به شدت نگرانم.. از همه بيشتر نگران اين دوستم.. نمي دونم در چه مرحله ايه.. نمي دونم اصلا آيا همه حدسيات من درسته يا نه.. نمي دونم آيا درسته برم با شوهرش يا مادرش حرفي بزنم و بخوام بيشتر مراقبش باشن يا نه..
شما چي مي گيد؟
*********************************
بعد نوشت:
فعلا هنوز دارم نوشتهها و نظرات شما رو ميخونم.. كلي حرف دارم براي اينكه پاسخ برخي از شما رو بدم يا برخي از گفتههاتون رو تكذيب يا تاييد كنم... اما فعلا منتظرم.. منتظر خيليها هستم كه نظرشون برام مهمه و هنوز نيومدن نظري بدن... اما سه نكته:
1- مطلبي كه نوشتم، فقط درباره اون دوستم نيست... (هرچند كه درباره اون دوستم هم بعدا كلي حرف دارم كه بايد بزنم)... اما حرف من خيلي كليتر از اين حرفهاست... لطفا نظراتتون رو درباره كل ماجرا بسط بديد نه فقط اين يك مثال خاص.. من هيچ وقت نه خواستم و نه مي تونم كه يك طرفه اون دوستم رو محكوم كنم.. الان هم فقط منتظر جور شدن شرايطم كه بتونم با خودش صحبت كنم...
2- از دوستان عزيزم درخواست ميكنم كه با اسامي مستعار يا ايميلهاي مجهول كامنت نذارن... خوشحال مي شم صاحب نظرات رو بيشتر و راحتتر بشناسم...
3- به آقاي "را.." كه براي من پيغام خصوصي گذاشته... اگر دوست داشتي ميتوني كمي اطلاعات بيشتري بهم بدي ... منم با آدمايي كه بيشتر از من ميفهمن مشورت ميكنم و توي وبلاگ دربارهاش مينويسم...
ادامه اين پست چند روز ديگه در راه است....
قهوه چي: احسانه
چاي بخور غصه نخور