<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چاي بخور غصه نخور</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/</link>
<description>چایی ایرانی و خارجی با طعم و بوي درجه يك</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Jul 2008 16:42:51 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>رهایی ذهن...</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>رفتم... این بار هم من پا پیش گذاشتم... رها کردم ذهن رو.. ذهن خودم.. ذهن او... و نتیجه گرفتم.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون همکلاسی گمنام که نوشته بود برو و بشو مشاور او.. لابد حتما از چند و چون قضایا باخبر بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر زیباست حس سبک بودن.. حس اینکه بتونی و تونسته باشی به یک زندگی... به یک زنده... امیدی دوباره ببخشی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3333 size=5&gt;خدایا شکرت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن: ندارد.........&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#66cc00 size=4&gt;قهوه چی: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#660000 size=5&gt;چای بخور غصه نخور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 16:42:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ذهن بيمار...</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ذهنت داره توي آتيش جلز ولز مي كنه.. قلبت داره از توي دهنت مي زنه بيرون.. مي خواي بري جلوي چشمش بشيني و بگي آخه چه مرگته؟؟ آخه دردت چيه؟؟ چرا داري خودت و زندگيت رو داغون مي كني؟؟... بارها خواستم برم سراغش اما يه چيزي جلوم رو گرفته.. بارها شده براش كارايي كردم كه هيچ وقت خودش نفهميده چقدر به نفعش بوده.. بارها &quot;مردونگي&quot; به خرج دادم براش.. به معناي واقعي كلمه.. اما هيچ وقت نفهميده.. ذهنش رو سرشار كرده از يه عالمه كينه و سياهي و نفرت.. بعد نشسته پشت ديوار اينهمه سياهي هي داره خودخوري مي‌كنه.. اونوقت من.. از اين طرف هي دارم با مناسبت و بي مناسبت از دور كمكش مي‌كنم.. سعي مي كنم باهاش مهربون باشم.. به زور مي برم مي گردونمش.. مي شينم كنارش و هرچي بلدم بدون ريا و بي غرور بهش ياد ميدم.. هلش ميدم كه حركت كنه و بره جلو.. ولي اون فكر مي كنه دارم تحقيرش مي كنم.. اون فكر مي كنه اگر من كاري بلدم و دارم توي كار خودم پيشرفت مي كنم يا احيانا حركت مي كنم.. به معناي عقب افتادن اون از دنياست.. يكي نيست بهش بگه خوب احمق تو هم پاشو حركت كن.. پاشو از اين بزن جلو.. تا نشه آينه دقت.. مي دونم.. مي دونم مشاوراي اصلحي نداره.. مي دونم يه مشت آدم تنگ نظر دور و برش هستن كه به جاي اينكه كمكش كنن از ته چاه بياد بيرون بيشتر هلش مي دن اون تو.. مرتب از من هيولايي براش مي سازن كه دارم بهش ضربه مي زنم.. ولي گناه من چيه اين وسط؟؟ .. آخه بي مرام من كه بي ريا و خالصانه دارم بهت محبت مي كنم.. من كه تا حالا پشت سر تو حتي حرفي عليه تو نزدم.. من كه حتي اگر كسي درباره تو بد بگه مي زنم توي دهنش.. هركس مياد درباره اين رفتارهاي زشت تو .. عنق بودنهات.. زانوي غم بغل گرفتنهات جلوي مردم.. مرتب سردرد داشتن هات حرفي بزنه .. مي گم نه.. اينطور نيست.. خوب طفلك بيماره.. افسرده است.. كسي رو نداره.. شماها بهش محبت كنين.. اما نه.. دستم نمك نداره.. اينو ديگه اينبار به وضوح ديدم... توي اين دور روز كه ديگه رسما اين حرفا رو درباره من زدي.. بارها خواستم بيام.. بيام رو در رو باهات حرف بزنم.. تومنو مي شناسي.. پشت سر كسي حرف نمي زنم.. اونقدر شهامت دارم كه اگر با كسي مشكل داشته باشم. ميرم صاف مي شينم جلوي چشمش و حرفم رو تمام و كمال بهش مي زنم.. نهايتش اينه كه يا من اشتباه مي كردم و اون منو مجاب مي كنه و من عذرخواهي مي كنم.. يا اينكه اون به اشتباهش پي مي بره و مشكل حل ميشه... يا اينكه هرچي بينمون بوده تموم ميشه و اينهمه حرف و حديث باقي نمي مونه... اشتباه از منه.. از مني كه صاف و صادقم.. از مني كه سياست ندارم.. شيله پيله ندارم.. كي گفته صاف و صادق بودن خوبه؟؟؟ آدم اين دوره و زمونه بايد هزارچهره داشته باشه.. مثل تو.. نه؟؟ ميايي براي من كادوهاي چنان چنان مي خري؟؟؟ هديه هاي فلان فلان به من ميدي... اونوقت توي ذهنت روز به روز داري غده سرطاني تنفر از من رو رشد ميدي.. اينا رو اينجا نوشتم... كه اگر يه روز و روزگاري ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و اومدم تو روت وايسادم و گفتم اون نگفته هاي ناگفتني رو.. پيش خودم شرمنده نباشم كه كاش بهت بيشتر فرصت ميدادم.. هرچند مي دونم حتي اونقدر بزرگ نشدي كه بتوني اين حرفا رو بخوني يا بفهمي...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اما از شمايي كه دوستان من هستيد در اين دنياي مجازي.. مي خوام كه براش دعا كنيد.. دعا كنيد كه يه كم ذهنش بازتر بشه.. اين گره هاي كور رو از روحش پاك كنه... من كه ديگه بريدم... تا به حال در عمرم نشده كه در مقابل يك نفر اينهمه صبوري داشته باشم...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پ.ن: براي مادرانم هديه هاي خوبي گرفتم.. خودم هم يه هديه بسيار ويژه دريافت كردم... ممنونم مهرانم...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#cc00ff size=4&gt;قهوه چي: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt;چاي بخور غصه نخور&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 19:44:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كادوي روز مادر...</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;روز مادر نزديكه... يعني يك هفته ديگه.. سه شنبه آينده روز مادره... روز زن...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مطمئنم اكثر قريب به اتفاق اونايي كه دارن اين سطور رو مي خونن، حتي براي يك بار هم كه شده انشا، نثر يا نظمي درباره مادر تا حالا از خودشون در كردن... انشاي مادر، يه چيزي تو مايه هاي موضوع تكراري علم بهتر است يا ثروت شده.. اما از همه ابعاد قضيه كه بگذريم.. از بعد مهم و اساسي كادوي روز مادر كه نمي تونيم بگذريم!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;افرادي كه بايد كادوي روز زن يا روز مادر رو بگيرن به دسته هاي زير محدود مي شن.. مي خوام يه كالبد شكافي بكنيم ببينيم آدماي مختلف در نقش هاي مختلف چه واكنش هايي دارن...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اول از همه همسر.. آقاي خونه اولين و مهمترين فرديه كه بايد كادوي روز زن رو تهيه كنه.. حالا كاش فقط جريان مال خودش بود.. اگر بچه كوچيك يا مدرسه اي هم داشته باشه.. بايد پول كادوي بچه ها رو هم حساب كنه...(البته مزخرفتر از اين نيست كه مجبور باشه پول كادوي روز پدر رو به بچه اش بده كه!!!)... اگر تازه اول ازدواج باشه كه هيچ.. بيچاره است، عروس خانوم رو بايد جلوي خانواده درآورد.. يعني بايد اولين كادوي روز زن يه جورايي چشم عذرا خانوم اينا همسايه بغل دستي رو هم دربياره...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دوم فرزند ذكور.. پسرها معمولا با دوست دختراشون يا احيانا همسرانشون مي رن خريد.. اونايي رو كه با همسرشون ميرنخريد مي ذاريم بمونه واسه بخش عروس خانواده... اما اونايي كه با دوست دخترشون يا احيانا خواهرشون!!! ميرن خريد.. از يه طرف پول زيادي در بساط ندارن.. از يه طرف نمي خوان جلوي دختره كم بيارن.. تازه بايد براي خانوم هم يه چيزي بخرن.. دختره نه هنوز زنشه.. نه مادرش.. اما مجبوره براي اون هم بخره...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;سوم دختر خانواده... دختر خانوم ها معمولا خودشون تنها يا با پدرشون ميرن خريد.. اگر بخوان لباس بخرن.. معمولا يه رنگ و مدلي مي خرن كه خودشون بتونن بعدا ازش استفاده كنن.. از طرف پدر جان هم يه ادكلون مي خرن براي مادره تا خودشون استفاده كنن...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;چهارم عروس خانواده... عروس خانواده نقش مهمي در كادوهاي روز مادر بازي مي كنه.. چون هم بايد كادو براي مادر خودش بخره.. هم براي مادرشوهر.. و هم اينكه يه كادو از شوهر محترم دريافت كنه.. حالا دختره هر سال براي مامانش چيزي نمي خريدها.. اما امسال گير داده كه نه.. من جلوي مامانم آبرو دارم.. وقتي براي خريد ميره.. اگر خيلي با انصاف باشه بايد يه جور بخره.. ولي عموما براي مادرشوهر يه جنس 5 هزارتومني مي خره براي مادر خودش يه كادوي 20 هزار تومني.. اگر هم خيلي زرنگ باشه تنها ميره خريد كه به شوهره بگه هر دو رو به يه قيمت و هر كدوم رو 30 هزار تومن خريده كه اين وسط يه چيزي هم به خودش بماسه... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پنجم... نوه ها هستن كه بايد براي مادربزرگا هم كادو بخرن.. اين ديگه خيلي زور داره به خدا.. البته كادوي مادربزرگا يا معمولا يه چادر نمازه يا جانماز و سجاده يا اگر خيلي ژيگول باشن يه روسري.... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اما گروه ششم.. اونايي هستن كه عادت دارن براي خانوم بزرگ فاميل (محض خودشيريني) كادوي روز زن مي خرن.. يه خانومي دوست مامانمه.. هر سال براي خواهرشوهرهاش كه خيلي سن دار هستن كادوي روز زن مي خره.. يكي نيست بگه بابا خود شيرين عروس... بابا عسل...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;يه گروه هفتمي هم هستن.. تو خانواده هايي كه آبجي خانوم دارن.. (يعني خواهر بزرگتر كه جاي مادر خانواده رو داره) .. همه براي آبجي خانوم هم كادو مي خرن.. كادوي آبجي خانوم معمولا يه پارچه زيبا يا يه ظرف و ظروف كريستاله.. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مهمترين و بيشترين كادوهايي كه اين روزها رد و بدل ميشه:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;گل.. شيريني... طلا و سكه.. بلوز... دامن.. پارچه چادري.. پارچه لباس... ظرف و ظروف... وسايل آشپزخانه... عطر و اودكلون.. و ... خلاصه اينكه اين روزها توي مغازه ها شلوغ شلوغه.. جاي سوزن انداختن نيست.. فروشنده ها هم دوباره هر چي بنجول داشتن مي ريزن بيرون و روز سه شنبه غروب ديگه بايد ته مغازه ها رو جارو كني...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اما خداييش يه كم فك كنين ببينين براي روز پدر چي ميشه كادو خريد... لباس زير و جوراب كه ركن هميشگي كادوهاي روز پدره.. بعدش يا پيراهن مردانه.. يا شلوار .. يا اگر خيلي بخوان باباهه يا شوهره رو تحويل بگيرن.. يه ست كيف و كمربند يا نهايتا يه ادكلونه... اي بيچاره باباها....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پ.ن با ربط: اوه اوه.. امسال نقش من درباره روز مادر يا روز زن.. خيلي گسترده شده.. براي اولين بار بايد برم براي مادرشوهر جان خريد روز زن.. اي خداااااااااا.. حالا بخوره توي سرم.. مامان جانم گير داده كه اگر امسال از سالهاي قبل كمتر براش كادو بگيرم كشته منو.. منم كه هر سال زير 50 تومن براي مامانه كادو نمي گرفتم.. اخه چطور دلم مياد براي قوم شوهر هم همينقدر هزينه كنم؟؟ تنها راهي كه به فكرم رسيده اينه كه به همراه همسر محترم براي مامان هردومون توي يه مايه هاي قيمتي خريد كنيم .. بعد دوباره من سوايي براي مامانم خودم يه كادو بخرم بلكتم زنده بذاره منو... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پ.ن بي ربط: مي گما.. امسال با اين گروني برنج و چايي و قند و نمك.. بد هم نيست به جاي كادوي روز مادر يه گوني 20 كيلويي برنج بخريم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;شماها چه نقشي رو قراره در روز مادر ايفا كنين.. اصولا براي ايفاي درست ودقيق اين نقش... نقشه اي توي ذهنتون دارين؟؟؟؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#cc33ff size=4&gt;قهوه چي: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffcc33 size=5&gt;چاي بخور غصه نخور&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 15:46:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه بنت الخبر</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;این بار رفته بودم شیراز... شهر شعر و گلاب و شراب.. اردوی دانشجویی سال اول دانشگاه به شیراز این شهر و به یکی از خاطره انگیزترین و رویایی ترین شهرهای زندگی من بدل کرده.. فقط حیف که تنها بودم.. ساعت ۴ عصر رسیدم به هتل و ۶ برای دیدن از بازار وکیل بیرون اومدم.. تا حدود ۸ شب توی بازار می گشتم اما سردرد وحشتناک نذاشت بتونم شب زیبای حافظیه رو تجربه کنم... مجبور شدم در تنهایی وهم انگیزی تمام شب رو توی اتاق هتل بگذرونم.. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح اما به پالایشگاه رفتم و تا ساعت ۴ عصر درگیر مصاحبه و عکس و ... بودم.. بعد از فراغت از کار حدود ساعت ۵ به ارامگاه سعدی رفتم و از اونجا هم راهی حافظیه شدم.. این بار هم حافظ در حقم جفا کرد و نداد جوابم رو اونطور که باید و شاید و اون میزان که شایسته میهمان نوازی هست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب طبق معمول اونقدر معطل کردم که نزدیک بود دیر به پرواز برسم.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- یک روز و نصفی توی هتل موندن.. به علاوه دو وعده شام به همراه دو بار استفاده از سرویس هتل مجموعا شد مبلغ ۱۷۰ هزار تومن... عجب نامردایی هستن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- شیرازی ها عموما عین خود من تنبل و وارفته هستن.. راننده تاکسی شیرازی می گفت اینجا مردم به خوابشون بیشتر از کاسبی اهمیت میدن.. شهر به این توریستی ساعت ۵ عصر همه مغازه ها بسته بود و پرنده پر نمی زد.. تازه از غروب به بعد مغازه ها باز می کنن و تا نیمه شب باز هستند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- فالوده شیرازی اگر خواستید بخورید به نصیحت من گوش کنید.. یا برید فالوده سعدی (ابتدای ورودی آرامگاه سعدی) با از فالوده شیرازی جنب ارگ کریم خانی بخورید.. بقیه اش فاجعه است... اونقدر شیرینه که روم به دیفال پی پی تون هم شیرین میشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- اگر شیراز یه کم آب و هوای بهتری داشت قطعا این شهر رو برای زندگی انتخاب می کردم.. ارزونی بیداد می کنه.. یکی از پرسنل خدماتی شرکت توی پالایشگاه تا یک ماه دیگه عروسی داره.. می گفت یه آپارتمان ۱۲۰ متری اجاری کرده.. ۷ میلیون پیش.. ماهی ۶۵ تومن اجاره.. مفته به خدا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- در راستای بند قبل: اینجا از خونه مون تا فرودگاه ۶ هزار تومن کرایه آژانس دادم.. اونجا از فرودگاه تا هتل ۳ تومن.. از هتل همای شیراز تا مقبره سعدی (به اندازه مثلا از ولیعصر تا ونک اونم نه اینقدر مستقیم) همه اش ۳۰۰ تومن شد کرایه ام.. از خوشحالی می خواستم راننده رو ماچ کنم... هر مسیر مستقیم توی شیراز یه کورس حساب میشه.. هر کورس هم بین ۷۵ تا ۱۰۰ تومن کرایه شه... راننده تاکسی های تهران خجالت بکشن..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶- یه دریاچه چسبیده به شهر شیراز بود.. نمی دونم اسمش چیه.. شاید بختگان بود اسمش.. دریاچه نمک بود.. و بسیار بزرگ.. از بالا توی هواپیما که نگاه می کردی.. یه تیکه بزرگ زمین سرخ سرخ می دیدی.. دور اون تیکه بزرگ شوره زار شده بود و دریاچه به کل خشک شده بود.. نمی دونید چه صحنه رقت انگیزی بود.. از توی هواپیما داشتم به آقای درویش و مهار بیابان زدایی یا بیابان زایی یا یه چیزی توی این مایه ها فکر می کردم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷- چیه نشستین منتظر بقیه اش هستین؟؟؟ خوب خودتون پاشید برید شیراز دیگه.. وا .. چه توقعا دارن از آدم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن بی ربط: از قهوه چی اعظم به مشتی ماشاالله از قهوه چی اعظم به مشتی ماشاالله... دیشب خوابت رو دیدم.. واقعا دمت گرم.. نه بابا اصلا دمت جوش جوش.. چهار نفر بودیم با یه بچه.. از یه راه سخت و مسافرت طولانی برمی گشتیم که توی شهر کرمانشاه به تو برخورد کردیم.. تو خونه ات رو به ما دادی.. با همه امکانات.. یه ظرف بزرگ هم گوشت چرخ کرده پیاز زده و حاضر برای کباب کردن و یه عالمه گوجه فرنگی سرخ سرخ برامون گذاشته بودی.. خلاصه اینکه خیلی توی خواب شرمنده ام کردی.. کلی فکری شدم از دیشب تا حالا که چرا خواب تو رو دیدم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن باربط: بابا بی خیال تعطیلی... من دیگه مسافرت زده شدم.. توی این یک ماه به اندازه تمام عمرم سفر رفتم.. حالا این همسر محترم گیر داده که توی تعطیلات هم بریم سفر.. عجب گیری افتادیما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#9933ff size=4&gt;قهوه چی: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0066 size=5&gt;چای بخور غصه نخور  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 19:54:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حق حساب.. </title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>دوباره رفته بودم سفر.. چقدر حال میده آدم ظرف یک ماه دو سه بار بره سفر...&lt;BR&gt;جای همه تون خالی.. آب و هوا که معرکه بود.. رفیق باب و همسفر خوب هم داشتیم و خلاصه همه چیز بر وفق مراد بود...&lt;BR&gt;رفته بودیم سرعین... 5شنبه ظهر راه افتادیم شب رسیدیم.. یه سوئیت دو خوابه اجاره کردیم فقط 13 هزار تومن.. یارو می گفت توی ایام عید همین سوئیت رو داده شبی 80 هزار... &lt;BR&gt;فرداش رفتیم آستارا... اونجا هم یه ویلای دو خوابه رو به دریا گرفتیم شبی 20 هزار.. اینجا هم برای شب عید و ایام تابستون بالای 50 تا 100 قیمت میدادن...&lt;BR&gt;سرعین اگر رفتین حتما کباب کوبیده رستوران هتل مرمر رو از دست ندین.. تووووپ بود.. دو وعده پشت سر هم خوردیم.. &lt;BR&gt;حالا البته نمی خواستم سفرنامه بنویسم.. یه جریانی پیش اومد که دو روزه من هنوز تو کفش موندم.. گفتم بیام اطلاع رسانی کنم بلکه با کف شوماها بشه یه حمام کف راه انداخت...&lt;BR&gt;توی راه برگشت.. بعد از گردنه حیران و در جاده رشت.. همسر محترم در کمال آرامش، سر یه پیچ تند یه سبقت کاملا غیرمجاز و البته خطرناک گرفت.. البته اون طرف رو دید داشتیم و تا فاصله 500 متری هیچ ماشینی نبود... اما منطقه نافرمی بود.. هنوز 30 ثانیه از جریان نگذشته بود که دیدیم بنز پلیس با سرعت مرگ آسا از ته جاده پیچید و اومد پشتمونو متوقفمون کرد.. هرچی فک کردیم که این پلیسه از کجا پیداش شد عقلمون به جایی راه نداد...&lt;BR&gt;با خودم گفتم .. حالا خوبه حداقل اینقدر تبلیغات می کنن که امسال راهنمایی و رانندگی همه جا مراقبه تا ملت سفر به سلامت برن حرفشون چرت نبوده!!... البته ترس برمون داشته بود که نکنه ماشین رو بخوابونن...&lt;BR&gt;هیچی مادر... جونم براتون بگه همسر محترم مدارک و گواهینامه رو با ترس و لرز برد خدمت جناب ستوان یکم.. سن و سال بالای 45 یا 50 رو داشت.. یه افسر جوون هم همراهش بود.. بعد از چند دقیقه اومد سمت ماشین و از کیف پولش 5 هزارتومن برداشت.. گذاشت لای کارت ماشین و گواهینامه و رفت طرف ماشین پلیس.. منو میگی .. هرلحظه منتظر بودم یارو با چک و لقد بیافته دنبال مهران و به جرم رشوه به مامور دولت حبسش کنه... اما مهران جان با لبی خندان اومد توی ماشین نشست...&lt;BR&gt;می گفت افسره کلی صغری کبری چیده که باید ماشینت رو بخوابونم.. گواهینامه ات هم باطل... دو هفته کلاس آموزشی میری و این حرفا.. مهران گفته من برم سمت ماشین و برگردم.. یارو دوزاریش افتاده.. آروم گفته.. &quot;اما اینطوری که ضایع میشه.. آبرو ریزیه..&quot; مهران هم گفته آخه کیف پولم تو ماشینه و خلاصه طرف رو با 5 تومن خرید..&lt;BR&gt;خوب تا اینجای ماجرا هیچ رخداد محیرالعقولی اتفاق نیافتاده و از این صحنه هرکدومتون هزاران بار توی همین مملکت خودمون دیدین... آما جریان اینجا شروع شد که یهو ما دیدیم یارو افسره .. بلندگو رو گرفته دستش داد میزنه وسط جاده و این جملات زیبا رو از خودش بلغور می کنه:&lt;BR&gt;&quot;این آقا مهران ما رو تشویق کنین از این به بعد توی جاده بیشتر سبقت بگیره.. تندتر بره!!!!!....&quot;&lt;BR&gt;آقا ما رو می گی دیگه کف بالا آوردیم از اینهمه جسارت و پررویی.. مردک با 5 تومن داشت برامون پشتک بارو می زد... بعدش هم همونطور از پشت بلندگو داد می زد:&lt;BR&gt;&quot;از اینجا تا تونل رو 90 یا 95 بیشتر نرین... بعد از تونل پلیس ایستاده.. بعد از اون دیگه راحت برین جلو.. هیچ خبری نیست تا رشت.. هرچی می خواین تند برین!!!!!!...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای مملکتمون متاسفم.. برای نیروی انتظامی و هر کوفت و زهرماری که توش هست متاسفم.. متاسفم که چرا نباید یه مامور دولت اونقدر تامین باشه که به جای رشوه گرفتن پی در پی.. قانون رو اجرا کنه تا کسی جرات نکنه خلاف کنه... یاد اون خاطره پروانه افتادم که یه بار توی بلاد کفر از چراغ قرمز رد شده بود براش دادگاه مدنی گذاشته بودن.. اونوقت ما .. ای بابا... چاییتون رو بخورین مادر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066 size=4&gt;قهوه چی: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3333cc size=5&gt;چای بخور غصه نخور&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 May 2008 16:35:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درآمدت چقدره؟؟؟</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دیروز رفته بودم پالایشگاه تهران.. راه رو بلد نبودم با آژانس رفتم.. برای برگشت زورم اومد دوباره اونهمه پول آژانس بدم.. برای همین هم یه آژانس گرفتم برای اولین ایستگاه مترو تا بقیه راه رو با مترو بیام...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;آژانس 1500 تومن گرفت و من رو جلو در ایستگاه مترو &quot;خیرآباد&quot; انداخت پایین.. مردک نکرد حداقل تا جلوی پله ها بره.. وقتی رفتم بلیت بگیرم یهو دیدم یه جا فلش زده به سمت جعفرآباد.. ترسیدم نکنه تو این یه سالی که من مترو ندیدم یه خط جدید اضافه شده باشه.. مث خنگا از مسئول بلیت پرسیدم&quot;آقا این همون خط میرداماده دیگه؟&quot; یارو هم فک کرد من همین الان از اتوبوس دهاتمون پیاده شدم می خوام برم شهر.. با کلی صبر و حوصله و دلسوزی برام توضیح داد که نه سمت چپت رو نیگا کن خانوم.. برو جلو.. علامتای قرمز خودشون بهت راه رو نشون میدن (خوبه نگفت راه شهر رو نشون میدن) ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خلاصه اینکه رسیدم به محل ایستگاه... قطار که اومد سوار شدم.. یه ایستگاه نگذشته بود که یه دختر جوون با یه خانوم مسن هر کدوم یه کیسه بزرگ به دستشون اومدن تو قطار.. تا قطار راه افتاد و هر کدوم یه عالمه چیز میز از توی کیسه درآوردن برای فروش.. دختره انواع لباس زیر زنانه می فروخت.. رنگ و وارنگ .. لباس زیر توری دونه ای 1500 تومن.. نخی و کتان دونه ای هزار تومن...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اون یکی خانومه هم انواع و اقسام کیف و ساک آرایشی و بهداشتی می فروخت.. دختره همه لباس زیرها رو رو دستش گرفته بود و راه می رفت.. یه خانوم یه دونه مشکی ازش خرید.. اون یکی خانوم قرمزش رو می خواست.. دختره هم یه قرمز پیدا کرد و بهش داد اما فنر این یکی زده بود بیرون.. خانومه گفت یکی دیگه بهم بده.. اما دختره پشت چشمی نازک کرد و گفت: &quot;اینا همه شون اینطوریه!! فنر همه زده بیرون.. وقتی می خری باید سر جایی رو که فنر داره یه کوک بزنی..&quot; بعد هم از سر شیکم سیری لباس رو از دست خانومه گرفت و رفت اون طرف کوپه.. فک کنم سه چهارتایی تا رسیدن به ایستگاه بعدی فروخت و بعد پیاده شد.. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;با خودم نشستم حساب کردم.. توی هر قطار حداقل 2 تا می فروشه.. یعنی 3 هزار تومن.. بعد در طول روز فقط کافیه به 10 تا قطار وارد بشه.. که البته قطعا خیلی بیشتر میره.. میشه روزی 30 هزارتومن(حداقل).. یه ماهش میشه به عبارتی 900 هزارتومن.. تو فک کن پول واقعی جنسش 300 تا 400 هزارتومن هم که بشه.. پول اجاره مغازه هم که نمیده.. یعنی ماهی 500 تومن درآمد خالص.......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یه خانوم دکتر می شناسم.. سالها درس خونده.. مجرده هنوز ازدواج نکرده.. چند سال فرانسه درس خونده.. الان بعد از سالها که اومده ایران تونسته تو یه بیمارستان توی اسلامشهر کار گیر بیاره.. از صبح تا عصر می کوبه میره اسلامشهر توی بیمارستان مریض ویزیت می کنه.. تا یک سال اول درآمدش ماهی 25 هزارتومن می شد تقریبا که نصفش رو تازه باید پول آب و برق و تلفن بیمارستان میداد........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;داداش همین خانوم دکتر هم سالهاست توی بیمارستان معیری پزشکه.. فک کن تو یه بیمارستان دولتی که هر یه شب درمیون باید شیفت وایسه و این بیمارستان همونطور که همه تون می دونید مخصوص دست و پا شکستگی و تصادف و ارتوپدیه.. ماهی 300 تومن حقوق می گرفت (البته آخرین باری که خبر داشتم)ه....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دختره اومده اینجا.. دفتر خودمون.. فرم برای منشی گری پر کرده.. لیسانس روانشناسی داره.. توی قسمت میزان حقوق درخواستی نوشته: 180 هزارتومن!!!!!.......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پ.ن: ولش کن بابا.. خوبید؟؟؟؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;راستی از همه دوستانی که کمک کردن ممنون.. منشی دو سه تا خوب پیدا شده که باید از بینشون یکی رو انتخاب کنیم.. اونایی هم که انتقاد داشتن به اسکروچ بودن من .. توی کامنت دونی پست قبلی توضیح واضحات دادم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پ.ن: هنوز دکتر نرفتم.. یعنی اونایی که بچه ها شماره دادن هیچ کدوم تلفنا جواب نمیده.. روز به روز هم دارم بیشتر شبیه پیرزنای از کار افتاده میشم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt;بعد نوشت: آخ که چقدر آتیش گرفتم وقتی &lt;A href=&quot;http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8702231338&quot; target=_blank&gt;این خبر&lt;/A&gt; رو خوندم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT color=#ff66ff size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT color=#ff66ff size=4&gt;قهوه چی: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT color=#6633cc size=5&gt;چای بخور غصه نخور&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 08:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به یک منشی شدیدا نیازمندیم....</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>به یک منشی شدیدا نیازمندیم....&lt;BR&gt;به یک عدد منشی خوبرو و خوش صحبت.. دارای توانایی تایپ فارسی (در حد متوسط هم باشه اشکال نداره).. مسلط به زبان مادری (باید بتونه خوب صحبت کنه).. با حقوق مکفی (بستگی به توانایی هاش داره از 150 تومن تا 200 تومن) نیازمندیم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دفتر نشریه &quot;منزل&quot; که این روزها داره به دوران اوج خود نزدیک می شه.. شدیدا به یک منشی ماهر که هم بتونه پاسخ تلفن های مخاطبان را بده.. هم محیط دفتر رو تمیز و پاکیزه نگه داره و هم به هنگام ورود میهمانان از آنها پذیرایی کنه نیازمنده...&lt;BR&gt;جریان خیلی جدیه به جون خودم... تا حالا چهار تا منشی اومدن اینجا نتونستن از همین چهارتا کار ساده بربیان.. دفتر ما اصولا هیچ کار خاصی نداره.. نهایت اینکه روزی 3 یا 4 تا تلفن داشته باشیم که یا برای اشتراک زنگ می زنن یا درباره مطالب نشریه سوال دارن.. روزی دو تا سه تا تلفن هم ما از منشی بخواهیم که پیگیری کنه.... یک سری مطالب هم هست که توسط خبرنگارا و مترجما و دکوراتورها نوشته میشه و باید در طول ماه تایپ بشه.... همین... لطفا در اسرع وقت با شماره تلفن های دفتر نشریه:&lt;BR&gt;88968242 و 88968243 و 88961361 تماس بگیرید یا اصلا همین جا پیغام بگذارید.. منتظر یاری سبزتان هستم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006699 size=4&gt;قهوه چی: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066 size=5&gt;چای بخور غصه نخور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066 size=5&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 20:23:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>رفته بودم شمال.. یعنی رفته بودیم.. هوا توووووپ بود.. جای همه خالی... متل قو... جنگل سی سنگان... کلاردشت... چالوس.. به اندازه همه زغالای عالم آتیش درست کردیم و به اندازه همه گوشتای عالم کباب خوردیم.. توی راه برگشت نزدیکای کرج.. از بوی آتیش و زغال و کباب رستورانهای سر راه حالت تهوع بهم دست میداد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها هتل منطقه متل قو مال شوهر دخترعمه مهرانه (مهران= همسر محترم بنده)... یکی دوسالی هست که عروسی کردن.. این هتل کادوی عروسیشون بوده از طرف پدر داماد.. داره می فروشش... فقط به قیمت 800 میلیون .. می خواد بیاد سعادت آباد تهران خونه بسازه.... البته بماند بقیه ملک و املاکی رو که داره توی چالوس و بابلسر و هزارتا ناکجا آباد دیگه درو می کنه... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر جاری خانوم بنده یه آدم خیلی خیلی کله گنده است... از اون کله گنده هایی که مستقیم به (ب.ی.ت) وصله... قبل از عروسیشون.. برای دخترش و برادر شوهر بنده.. یه آپارتمان هفتاد متری خرید و داد که حالا حالاها بنشینن توش.. برای همه بچه هاش همین کار رو کرده.. خونه خودش یه جایی همین مرکز شهر تهرانه.. با این تفاوت که در شعاع یک کیلومتری دورتادور خونه حصار کشی شده و فقط با برگه می تونی وارد منطقه خونه اش بشی.. تو دوهزار متر خونه ویلایی وسط چندهزار متر باغ رویایی توی همین مرکز شهر زندگی میکنه.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر خاله ام پارسال عروسی کرد.... اون یکی خاله یه آپارتمان 85 متری توی شریعتی خریده بود و دنبال مستاجر می گشت.. از خدا خواسته خونه رو داد به خواهر زاده اش.. پدر عروس خانوم نصف پول پیش رو تقبل کرد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر عموی خانوم الف همکارم.. با 90 میلیون تومن پول.. هنوز نتونسته یه خونه پیدا کنه.. رفته توی شهر ری.. یه آپارتمان دو خوابه 60 متری دیده 110 میلیون .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر دخترعمه من.. حدود یک ساله که نامزد کرده.. پدرش که خیلی جوون بود... تابستون پارسال بر اثر سرطان مرد.. خدا رحمتش کنه.. یه خونه دوطبقه تو مرکز تهران... یه ماشین و حدود 100 میلیون سهام برای دو پسرش باقی گذاشته... تا کارهای انحصار وراثت تموم بشه و بتونن خونه رو بکون و بسازن.. مجبورن برای عروسی خونه رهن کنن... خانومش می گفت دو ماهه داره با 15 میلیون تومن پول به هر دری می زنه.. ولی یه خونه 50 متری برای رهن پیدا نمی کنه.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر عمه ام... یعنی دائی همون پسر بالایی... کمتر از یک ساله که عقد کرده... تا یکی دوماه دیگه عروسیشه... توی جنوب شرق تهران.. یه آپارتمان هفتاد متری گیر آورده... 15 میلیون پول پیش.. 300 هزار اجاره... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست مامانم وضع مالی خوبی داره... دخترش نزدیک یه ساله عقد کرده... آخر همین ماه عروسیشونه.. شوهرش یه ویلا تو شمال داره... اما تو تهران قراره بره توی زیرزمین خونه مادرشوهرش زندگی کنه... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر یکی از خانومایی که مامانم می شناسه... چندماه قبل عروسی کرد.. یعنی عروسی که نگرفت.. یه مهمونی ساده 20 نفره توی خونه 50 متری مادر شوهر گرفت.. بعدش هم رفت توی تنها اتاق خواب خونه مادرشوهر سکنی گزید.. طفلک جهازی با خودش نبرد.. با یه دست رختخواب و یه دست استکان و نعلبکی و یه سرویس شیش نفره چینی رفت خونه شوهر... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و مهران فعلا نشستیم سماق می مکیم.. ببینیم تکلیف این بالایی ها چی میشه.. بعد یه فکری به حال خودمون بکنیم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=4&gt;قهوه چی: احسانه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#6699ff size=5&gt;چای بخور غصه نخور &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 May 2008 16:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از قبل عيد تا حالا......</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>از قبل عيد تا حالا نشده بود كه بيام به بلاگستان و سر و گوشي آب بدم.. از بس كه سرم اين اول سالي شلوغ بود.. خدا نصيب نكنه.. دو هفته تعطيلات رو كه همش مث اين خاله زنكا مجبور بودم از اين خونه به اون خونه سرك بكشم.. عيد ديدني قوم شوور و قوم خودم كل دو هفته رو زمان برد ازم.. اصولا من همواره متنفر بودم از اين سنت مسخره عيد ديدني و هيچ سالي با خانواده همراه نمي شدم.. خانوم برادرم هميشه به مامانم اينا مي گفت زياد بهش گير ندين... بعدا كه شوهر كرد خودش مجبور ميشه بايد همه جا بره.. اي سقت رو گل بزنن كه اينقدر سياه بود دختر...&lt;BR&gt;آهان .. داشتم مي گفتم ... خلاصه اينكه اومدم اول از همه بگم عيد شوما مبارك... حالا چه فرق مي كنه اگر با تاخير يك ماه و اندي باشه.. مهم اينه كه هر روزمون نوروز باشه!!..&lt;BR&gt;بعد از دو هفته تازه سر بلند كردم ديدم &quot;به به به به ... خيلي ممنون&quot; .. هزارتا كار نكرده ريخته روي سرم كه بايد انجام بشه.. از خريدهاي مربوط به مراسم نامزدي كوفتي گرفته تا تهيه بروشور و كاتالوگ و ويژه نامه نمايشگاه نفت و گاز و پتروشيمي...&lt;BR&gt;يك هفته مث الاغ نشستم پاي جمع آوري مطالب و صفحه بندي و از اين جور كارا.. بعدش هم 5 روز توي اين هاگير و واگير مث شتر رفتم انر انر (عنر عنر؟) توي نمايشگاه نشستم پشت دكه شركت... عصرها هم كه نمايشگاه تموم مي شد مث گوسفند تازه ذبح شده توي خيابونا و بازارها سگ دو مي زدم.. خلاصه اينكه جاي همه كلهم اجمعين خالي.....&lt;BR&gt;تا اينكه..............&lt;BR&gt;بالاخره ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد و در مورخه پنج ارديبهشت سال 1387 هجري خورشيدي... يك فروند عقدكنان برگزار شد.. ولي البته شوما اصلا تصورش رو نكنيد كه اين مراسم مث بقيه مراسم باشكوه مشابه، بدون هيچگونه ضايعه و حادثه جانبي رخ داد كه اگر يه نخود مخ مونده باشه براتون توي اين تورم مغز فرسا... حتما به خاطر مياريد كه يك پاگشاي ساده چه پس لرزه هاي عميقي داشت چه برسه به مراسمي كه 200 تا مهمون داشته باشه و ..............&lt;BR&gt;خلاصه اينكه جاي همه خالي، به نحو احسن سرويس شديم و الان با خوبي و خوشي برگشتيم سر خونه اولمون.. اما اين بازگشت يه توفير اساسي با همه بازگشت ها داره.. و اون توفير.. گشاد شدن ماتحت به نحو فزاينده‌ايه كه ديگه نه جون كار كردن برامون باقي گذاشته و نه حس كار و فعاليت... اينه كه احتمالا ميرم اون حق كار و تحصيل رو كه توي عقدنامه در كنار بقيه شروط چپوندم با لاك غلط گير پاك مي كنم و مي شينم توي خونه سبزي خوردن پاك مي كنم و هي سير ترشي مي اندازم..... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: رهاي عزيزم مدتها بود كه مي خواستم برات بنويسم كه هنوز هميشه ميام بهت سر مي زنم و مي خونمت.. اما حيف كه تو كامنت دونيت رو بسته بودي و قهوه خونه هم هي مجال نميداد... اما براي هميشه مي دوستمت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: آرايه گلم.. ببخش كه دير شد و لي تسليت من رو پذيرا باش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;زير نوشت:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; دچار دردهاي وحشتناكي در ناحيه زانو شدم.. زانوي راستم كه اصلا خم نميشه ... باد كرده و از درد نمي تونم حتي بهش دست بزنم.. زانوي چپم هم يكي دو ماه پيش دچار مشكل شده بود كه رفتم دكتر اون موقع گفت غضروفش متورم شده.. اما اين يكي خيلي نافرمه... عين اين پيرزنا وقتي مي نشينم ديگه بلند شدنم با خداست... حتي روم به ديفال فقط مي تونم از توالت فرنگي استفاده كنم و لاغير... يه متخصص ارتوپد درست و حسابي زانو كسي سراغ نداره؟؟؟؟؟؟؟ جون عزيزتون اگر مي شناسين شماره‌اش رو بدين.. ثواب داره..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff33ff size=4&gt;قهوه چی: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=5&gt;چای بخور غصه نخور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 10:43:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه خاطره از خودم ویل کنم؟</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>سیامک و حاج باران ازم دعوت کردن که توی یه بازی جدید وبلاگی شرکت کنم.. منم که دیدم موضوعش خیلی جالب و تا اندازه ای بکره.. بدم نیومد که توی اینهمه سرشلوغی و بدبختی و گرفتاری که یهو و یکجا ریخته سرم.. یه ساعت به خودم استراحت بدم و چرخ بزنم اون دور دورا.. توی خاطراتم.. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نه که اصولا توی یه خانواده فرهنگی- خبری!!!!! بزرگ شدم.. از همون اول اهل مطالعه بودم!!!&lt;BR&gt;جدی میگم.. از سن 5 سالگی تا اول راهنمایی، بابام هر هفته برام کیهان بچه ها می خرید.. مدتها آرشیوش رو جمع می کردم.. بعد سر یه سال.. مامانم شیش تا جعبه آرشیو منو داد به نون خشکی محل به جاش دو سه تا سبد آبکش کردن برنج خرید...&lt;BR&gt;از اول راهنمایی تا اول دبیرستان، بابام هر هفته برام زن روز می خرید.. بدون برو و برگرد... همه اش رو می خوندم.. اصولا عاشق خوندن بودم... از اول دبیرستان هم دیگه زدم توی خوندن مجلاتی مثل اطلاعات هفتگی و خانواده.. اون موقع ها همین چند تا مجله بود... مث الان نبود که بری جلوی کیوسک هوارتا نشریه زرد و قرمز و بنفش بریزه سرت... &lt;BR&gt;به خاطر این لطف بابام... همیشه تا پایان عمرم ازش سپاسگذار خواهم بود.. این کار باعث شد تا همیشه توی مدرسه انشای خودم که 20 میشد هیچی، انشای نصف بچه های کلاس رو هم من براشون بنویسم.. حتی دختر عمه هام هم شبایی که انشا داشتن زنگ می زدن بهم.. موضوع میدادن به من.. یه ساعت بعد تلفنی انشا رو براشون می خوندم.... اگر این نشریات رو نمی خوندم... هیچ وقت دامنه لغات ذهنی ام اونقدر زیاد نمی شد که بتونم یه روز خبرنگار بشم.. حالا نمی گم خبرنگار خوب.. ولی خبرنگار شدم.. همونطور که همیشه آرزوش رو داشتم.. اون موقع ها که مجله اطلاعات هفتگی، زن روز یا خانواده رو می خوندم.. همیشه آرزو داشتم یه روز نویسنده یکی از این مطالب و داستانها و گزارش ها باشم.. و خوشحالم که به این آرزوم رسیدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بریم سر کتاب:&lt;BR&gt;اولش بگم که اصولا من از اون آدمایی هستم (یا بودم!) که معتقدم هر کتابی ارزش یک بار خوندن رو داره.. و به خاطر همین اعتقادم کتابها و رمان های بسیار بسیار زیادی رو خوندم.. بعضی هاشون از نظر تم داستان فاجعه بودن.. ولی حداقل جمله بندی درستی داشتن و این به نظر من خیلی مهمه....&lt;BR&gt;توی زندگیم کلی هم پول کتاب دادم.. اما دوستای نامردی داشتم.. همیشه هر وقت کتابای من رو می گرفتن امانت که بخونن.. هیچ وقت برنمی گردوندن.. الان از صدها جلد کتابی که خریدم... شاید پنج-شش تاش برام مونده باشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین رمانی که توی زندگیم خوندم &quot;پنجره&quot; اثر فهیمه رحیمی بود!! سال سوم دبستان بودم.. تابستون با مامانم رفتیم سمنان خونه یکی از دوستاش.. دختر دوستش این کتاب رو بهم داد.. من دو روز فرصت داشتم اونو بخونم... فکرشو بکن.. دختر بچه سوم دبستان... دو روزه یه رمان خوند.. شاهکاری بودم برای خودم.. بعدش که اومدم تهران.. رفتم خونه دوستم.. خواهراش رو هم جمع کردم و کل داستان رمان رو براشون از حفظ تعریف کردم.. شاید باورتون نشه.. ولی حتی دیالوگ هایی که بین شخصیت های داستان رد و بدل می شد رو هم حفظ شده بودم و عینا نقل قول می کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از اون دیگه عاشق رمان شدم.. نیازی به گفتن نداره که تقریبا تمام کتابای فهیمه رحیمی رو تا پایان دوران دبستان خونده بودم... توی همه کتاباش &quot;بتسابه&quot; بیشتر به دلم نشست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه از اینجا به بعد لیستی می گم:&lt;BR&gt;کتابای دانیل استیل.. همه اش رو نخوندم.. ولی کتاب &quot;دیدار&quot;، &quot;گمشده&quot; و &quot;پیمان&quot; خیلی به دلم نشست.. دیدار تقریبا داستان زندگی سه یا چهار نسل بود.. فوق العاده بود.. فکر کنم بیش از هزار صفحه بود و من دوشبانه روز خوندمش.. یعنی واقعا شبانه روزی خوندما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از کتابای &quot;ر- اعتمادی&quot;.. اسمش رو یادم نمیاد.. اما داستانش مربوط به دختری بود که وارد زندگی دو تا پسر شهرستانی میشه که تازه اومدن تهران کار کنن و .... اسم دختره سارا بود و اسم پسرا بهمن و پاشا.. از بعد اون داستان بود که عاشق اسم سارا شدم.. حتی توی دبیرستان دوستام سارا صدام می کردن... از اون کتابایی بود که توی ذهنم مونده... چون هم یواشکی خوندمش.. هم هول هولکی.. هم تازه اول نوجوونیم بود و کلی بهم چسبید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتاب &quot;بامداد خمار&quot; و به دنبالش &quot;شب سراب&quot; .. خیلی ها باید اینا رو خونده باشن.. اسم نویسنده هاش یادم نمیاد.. داستان عاشق شدن دختری اشراف زاده تهرانی با یک پسر شاگرد نجار به نام رحیم بود.. &quot;بامداد خمار&quot; داستان رو از زبان محبوبه.. دختر فلان الملک تعریف می کرد.. و &quot;شب سراب&quot; توسط یک نویسنده دیگه نگاشته شد و این بار داستان رو از زبان رحیم تعریف کرد.. به نظر من فوق العاده بود.. یه جایی توی بامداد خمار بود.. که محبوبه یه دایه داشت گاهی می اومد بهش سر می زد.. همیشه بهش می گفت &quot;خانم جان.. نجابت زیادی کثافت میاره..&quot; و این جمله همیشه همیشه توی ذهن من حک شده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتاب های منوچهر مطیعی رو هم فک کنم همه اش رو خوندم.. فوق العاده بود: &quot;آقا حشمت&quot;، &quot;آقا مهدی&quot;، &quot;گروگان&quot; و یکی دو تا رمان دیگه که فوق العاده بود... &quot;آقا حشمت&quot; و &quot;آقا مهدی&quot; رو هنوز دارم. البته دیگه جلد و قیافه ای براش نمونده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کتاب &quot;کیمیا&quot;ی پائولو کوئیلو هیچی نفهمیدم... ولی عاشق &quot;زهیر&quot;ش هستم.. توی سطر سطر این کتاب معنا و مفهوم جدیدی نهفته است... از دوست عزیزم &quot;اعظم محبی&quot; که این کتاب رو روز تولدم بهم هدیه داد واقعا ممنونم.. توصیه می کنم حتما بخونیدش.... خیلی چیزا از زندگی دستگیرتون میشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;پرنده خارزار&quot;.... هم کتابش رو با عشق و ولع خوندم... هم فیلمش رو که شیش تا سی دی هفتاد دقیقه ای بود با عشق و ولع دیدم... فیلمش واقعا شاهکاره.. چون عین عین عین کتاب ساخته شده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه نویسنده این سالهای اخیر ظهور کرده بود به نام &quot;م.مودب پور&quot; همه کتاباش رو خوندم: &quot;پریچهر&quot;، &quot;یاسمین&quot;، &quot;افسانه&quot;، &quot;شیرین&quot;، &quot;گندم&quot;، &quot;یلدا&quot; و... نثر بسیار شیوا و قشنگی داشت.. تقریبا توی همه داستاناش.. نیمه اول کتاب رو از خنده قهقهه می زنی و نیمه دوم رو از اشک هق هق.. موضوع داستاناش این آخریا داشت سیاسی می شد و از دو سال پیش دیگه کتاباش رو رسما از توی نمایشگاه کتاب جمع کردن... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;کتابی که نتونستم بخونمش:&lt;BR&gt;&quot;خرمگس&quot; یه کتاب قطور بود که توی کتابخونه خاله کوچیکه و دایی کوچیکه بود همیشه.. بااینکه اینهمه عاشق خوندن بودم.. هربار می رفتم سراغش که بخونم.. بیشتر از دو صفحه دووم نمی آوردم.. بعد از سالها که یه بار عزمم و زجم کردم که برم بخونمش و تا نیمه هم فک کنم خوندم.. به نیمه های کتاب که رسیدم متوجه شدم وقتی خیلی بچه بودم.. با دختر خاله ام بیشتر از نیمی از برگه های کتاب رو کنده بودیم و توش نقاشی کشیده بودیم و گم و گور شده بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خوندن کتابای فلسفی و تاریخی هم همیشه فراری بودم و هستم.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه فک کنم زیادی خاطره از خودم ویل کردم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0033&gt;پ.ن با ربط:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; نمی دونم کیا تاحالا توی این بازی شرکت کردن چون مدت زیادی از دنیای نت دور بودم.. اما خاتون، نسترن، الناز و مشتی ماشالله رو دعوت می کنم که بنویسن چی خوندن!!!.... (دیدم همه مدعوین خانم شدن.. گفتم بلکتم مشتی کمبود مردای وبلاگستان رو جبران کنه!!)... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;پ.ن بی ربط:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; از &lt;A href=&quot;http://www.ekvan.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;ثمانه&lt;/A&gt; عزیزم ممنونم که جور من رو کشید و وقتی دچار مشکل شدم.. کار نیمه من رو به اتمام رسوند.. دوست واقعی به این میگن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=4&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;بعد نوشت:&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; آهای ایها الناس.. انگار یه کم کمکی اشتباه لپی رخ داده.. دوستان گلم من اصولا اونقدر کج فهم نیستم که طرفدار رمان های فیهمه رحیمی باشم و این کتابا زیباترین و به یادماندنی ترین کتابای زندگیم باشه.. ولی حتما همه تون قبول دارین که این نویسنده و کتاباش می تونن محبوب یه دختر بچه دبستانی باشن؟؟!! ... البته تقصیر خودمه.. تو ویرایش نهایی این پست یه پاراگراف نوشته بودم با این مضمون که همه این کتابایی که گفتم مال تا قبل از دوران پیش دانشگاهیم بود (غیر از کتابای مودب پور و ...) و بعد از اون زیاد دیگه فرصت نکردم کتاب بخونم و اون پاراگراف پاک شد.... در ضمن.. به دلیل اینکه هر کس یه مدلی با این بازی مواجه شده ... منم با مدل خودم اومدم جلو.. یعنی اینا لزوما کتابای محبوب من نیستن.. بلکه در واقع کتابایی هستن که از میان خیل زیاد کتابایی که خوندم.. بیشتر توی ذهنم موندن.. حالا شاید به خاطر برهه سنی که بودم یا خاطرات خاص اون دوران.. الغرض اینکه ما کلا مخلص شوما هم هستیم... همین.. والسلوم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#339900 size=4&gt;قهوه چی: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660099 size=5&gt;چای بخور غصه نخور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Mar 2008 08:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
