<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چاي بخور غصه نخور</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/</link>
<description>چایی ایرانی و خارجی با طعم و بوي درجه يك</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 01 Aug 2009 14:49:34 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عروسی...</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>رسما به اين نتيجه رسيدم كه هيچ چيز توي دنيا مزخرف‌تر از مراسم عروسي نيست.. از اين و اون زياد در اين باره شنيده بودم اما شنيدن كي بود مانند ديدن... البته اصولا كساني كه من رو مي‌شناسن بايد بدونن كه من هيچ چيز زندگيم به آدميزاد نرفته كه بخواد عروسيم بره.. از همين رو هيچ تعجبي نداره كه شرايط من خيلي مزخرف‌تر از بقيه بوده باشه...&lt;BR&gt;يك هفته قبل از عروسيم توي هول و لاي خريد جهازيه!! (ببين آدم به چه كارايي وادار ميشه) بودم كه متوجه شدم از نافم عفونت مياد بيرون ... يكي دو روز ناديده گرفتم جريان رو ولي روز سوم كه درد هم بهش اضافه شده بود رفتم بيمارستان.. اولين و دومين بيمارستاني كه رفتم هر دو درجا بهم گفتن كه بايد جراحي بشم و برگه بستري رو هم سريع برام نوشتن.. اوه فكرشو بكن.. مگه مي‌تونستم؟؟ يه هفته ديگه قرار بود عروسي باشه و مراسم‌هاي قبلش و اين حرفا.. اونوقت من بايد بيمارستان براي جراحي بستري مي‌شدم..&lt;BR&gt;شب با مهران رفتيم بيمارستان ميلاد.. پسرخاله‌اش جراح عموميه تو اونجا.. بعد از معاينه كمي بهم دارو و قرص و از اين حرفا داد و قرار شد اونا رو بخورم تا مراسم تموم شه بعدش برم سونوگرافي بدم تا بفهمن بايد چه كنيم..  پس داشته باشيد كه از يه هفته قبل از عروسي با آنتي‌بيوتيك‌هاي خيلي قوي روي پا بودم.. &lt;BR&gt;از صبح تا شب مث سگ سوزن خورده توي خيابونا دنبال خريد و كارها بوديم .. ولي هنوز خيلي از كارها مونده بود.. اگر باورتون ميشه بايد بگم كه خريد كفش و لباس مهران و لباس پاتختي من و رزرو عكاس و فيلمبردار و حتي عقد قرارداد سالن عروسي درست روز قبل از مراسم انجام شد... اين يعني اينكه من و مهران روز قبل از عروسي از صبح تا 11 شب توي خيابونا سگ‌دو مي‌زديم.. از عصر كمي حالم بد شده بود.. احساس ضعف شديد داشتم و دلم گاهي اوقات كمي پيچ مي‌زد.. اما به روي خودم نياوردم.. گفتم مال خستگيه.. ساعت 11 شب كه رسيديم خونه تا شام خورديم و مهران رفت خونه كه بخوابه شد ساعت 12 و نيم .. گفتم خير سرم شب زود بخوابم كه صبح براي رفتن به آرايشگاه خسته نباشم.. با دخترخاله‌ام رفتيم طبقه بالا و بقيه هم پايين خوابيدن.. دل درد نمي خواست ول كنه.. عين درد زايمان هر 5 دقيقه يك‌بار مي‌گرفت.. وقتي مي‌گرفت به مدت 2 تا 3 دقيقه حتي نفس كشيدن هم برام سخت بود.. از درد خيس عرق مي‌شدم و زمين رو مي‌كندم..تا ساعت 2 تحمل كردم به اين اميد كه خوابم ببره و دردم فراموش بشه.. اما نمي‌شد كه بشه.. از طرفي به برخي دلايل مهران ماشين من رو برده بود و شب كسي ماشين نداشت منو ببره دكتر.. دست آخر ساعت 2نصفه شب كه گريه و درد امونم رو بريده بود زنگ زدم به مهران.. طفلي تازه خوابش برده بود.. گفتم بياد بريم دكتر.. اومد و يواشكي بدون اينكه توي خونه كسي بفهمه رفتيم ... فقط دخترخاله‌ام متوجه شد و بابام كه روي تخت توي حياط خوابيده بود.. اما گفتم صداش رو درنيارن تا بقيه لااقل بخوابن.. &lt;BR&gt;رفتيم بيمارستان و تازه اونجا اسير اين دكتراي اورژانس خنگول شديم.. دكتره نمي‌دونست چمه.. حتي جرات نمي‌كرد يه مسكن بهم بزنه.. بعد از يه ساعت منو فرستاد عكس راديولوژي بگيرم.. حالا بماند كه چطور دكتر راديولوژي رو از خواب خوش بيدار كرديم و به زور برديمش تا ازم عكس بگيره.. بعد از عكس دكتر گفت خوشبختانه اون چيزي كه مي‌ترسيده نيست.. (احتمالا فكر مي‌كرده آپانديسم تركيده باشه) .. ولي باز نفهميده بود چيه.. گفت بايد بريم توي خيابون مطهري و سونوگرافي بديم.. حالا ساعت 4 صبحه.. با اون وضعيت استرس من و فردايي كه قرار بود پيرمون دربياد .. من كه ديگه جا زدم.. دكتره بالاخره راضي شد يه مسكن بهم بزنه.. با كلي التماس هم مهران رو راضي كردم كه بريم خونه و دو ساعت بخوابيم سونوگرافي رو بذاريم براي بعد از عروسي.. رسيديم خونه حدود 5 و نيم يا 6 بود.. تازه مامان اينا بيدار شدن و حالا يكي بايد جلو گريه مامان رو بگيره.. بميرم كه اين شب آخري كه مهمونشون بودم چقدر عذابشون دادم.. &lt;BR&gt;رسيديم خونه صبح شده بود ديگه اما داشتم از خواب مي‌مردم.. قرار شد با مهران بخوابيم و ساعت 10 و نيم بيدار شيم.. البت قرار بود من ساعت 10 آرايشگاه باشم خير سرم.. از اون طرف قرار شد دايي و برادرم ماشين رو ببرن گل‌فروشي براي گل زدن.. تا بيدار شدم و دوش گرفتم و رفتم خونه خودم و لباس برداشتم و اينا خلاصه 12 گذشته بود كه رسيدم آرايشگاه... ديگه جنازه بودم... از شب قبل كه خيلي كم غذاخورده بودم ديگه هيچي نخوردم.. با يه ليوان آب قند از صبح تا عصر رو طي كردم از ترس اينكه دوباره دل درد نياد سراغم... اما نامرد مي‌اومد.. ولي كمتر شده بود و قابل تحمل‌تر.. فقط دارو خوردم و كمي آب‌قند... &lt;BR&gt;سرتون رو دردنيارم.. ساعت 5 و نيم تازه حاضر شده بودم و شانس آوردم كه آتليه طبقه پايين آرايشگاه بود وگرنه به عكس هم نمي‌رسيدم.. تا 7 و نيم عكس گرفتيم بدون اينكه فرصت كنيم به باغ بريم.. اينم گذاشتم پاي تقدير.. تمام طول مراسم انگار دارم تو خواب راه مي‌رم.. چشمام سياهي مي‌رفت و فقط لبخند زوركي مي‌زدم كه مهمونا دق نيارن طفلي‌ها.. خداروشكر اون روز زنده بودم و تونستم تا آخر شب روپا باشم.. اما توي مراسم.. هيچ‌كس باورش نمي‌شد من همون احسانه دوشب پيش باشم.. فكر كنم به اندازه يه سال رژيم اساسي لاغر شده بودم اون دوشبه... &lt;BR&gt;عروس از من بدبخت‌تر سراغ داشتين توي اقوام و آشنايان واقعا؟؟؟؟ تا لال از دنيا نرفتم اينو هم بگم كه هنوز كه هنوزه.. فرصت نكردم برم دكتر و يه سونوگرافي درست و درمون بدم كه بفهمم چم بود بالاخره...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما.. قصه ماه‌عسل هم برا خودش كلي كمدي- تراژديه.. البت ما هنوز نرفتيم يه مسافرت واقعي ماه عسل ولي يه سفر رفتيم باقلوا.. اونم چي؟؟ باقوم ضاله (ظاله؟) ..... براتون تو پست بعدي تعريف مي‌كنم...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc3399 size=4&gt;قهوه چی: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66cc00 size=5&gt;چای بخور غصه نخور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Aug 2009 14:49:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عادت...</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>ديديد چقدر زود عادت كرديم؟؟؟ ديديد چقدر راحت الان حرف مي‌زنيم!!!! ديديد چه زود گذشت؟؟ الان ديگه همه‌مون عادت كرديم كه هي بشينيم توي جمع هاي دو- سه يا ۵ نفره و درباره وقايع يكي دوماه گذشته حرف بزنيم و نهايت چارتا فحش و دري وري هم بگيم به مسببينش... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا ديگه عادت كرديم هر روز اسامي جديدي بشنويم از كشته شده‌ها.. از شكنجه شده‌ها.. از داغدار شدن‌ها.. حالا ديگه زندگي روي روال و چرخ عادي خودش افتاده...  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا همه هم و غم ما شده اينكه مشايي معاون اول مي‌مونه يا نه.. خنده‌داره.. رهبر (!!) مملكت به رئيس جمهور(!!!!) دستور ميده معاونش رو اخراج كنه.. اونوقت بدون دخالت رئيس‌جمهور(!!!!) خود معاون اعلام مي‌كنه من كنار مي‌كشم.. بدون اينكه كلامي از دهان رئيس جمهور(!!!!) خارج شه.. يا اصولا غلط كردنش رو اعلام كنه... متاسفم براي (.............) كه اينطوري داره شرافت و وجود خودش رو به لجن مي‌كشه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا ديگه.. هيچي فايده نداره.. هيچ صدايي قرار نيست به گوش بشينه.. فعلا چهارسال سياه ديگه درپيشه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: يه عالمه خاطره مسخره دارم كه همين روزها مي‌ريزم روي دايره قهوه خونه...ممنون از اونايي كه تبريك گفتن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#9900ff size=4&gt;قهوه‌چي: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 11:56:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم داره می ترکه این روزها...</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>همه جا گردي از غم پوشيده شده... همه اين روزها توي هول و ولا هستند.. چه مادرهايي كه نگران پسر يا دختر جوونشون هستن كه نكنه اين بار كه ميرن بيرون ديگه برنگردن.. چه جوونايي كه اين روزها همه غيرت و شرفشون رو توي مشت‌هاي خالي شون گره كردن و بر سر هرچي دروغ و تزوير و رياست فرود ميارن.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تهران اين روزها با همه سي سال گذشته فرق داره... صبح‌ها سكوت مرگ‌باري توي خيابونها حاكمه و عصرها حضور مرگبارتر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين روزها مرتب لعن و نفرين مي‌كنم اونايي رو كه دو دستي به صندلي قدرت چسبيدن و دارن نظاره گر كشته شدن جووناي اين مرز و بوم مي‌شن.. در حالي كه با يه حركت.. با يه تصميم درست.. همه چيز حل و فصل ميشه... درايتي نيست اين روزها توي سران مملكت... سراني كه سي سال آروم آروم خوردن و چپاول كردن و حالا اونقدر شكمشون بزرگ شده كه اگر هم بخوان نمي‌تونن از جاشون تكون بخورن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://news.yahoo.com/nphotos/slideshow/photo//090621/481/28f69b7a516b4bbc971e42ad67b96fa6/#photoViewer=/090621/481/28f69b7a516b4bbc971e42ad67b96fa6&quot; target=_blank&gt;ندا&lt;/A&gt;هايي كه اين روزها دارن پرپر مي‌شن كم نيستن توي مملكت ما... اونا نداهاي آسماني هستن كه دارن بر دل زنگار بسته ما نازل مي‌شن تا بلكه كمي به خودمون بياييم... اما كاش بهاي نامردي و نامردماني دولتي‌ها و دولتمردها رو نداها پس ندن.. كاش خدا كمك كنه به اين جوونا... كاش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: از اونجايي كه اصولا همه چيز زندگي من قراره تبديل به واقعه تاريخي بشه.. بهتون قول ميدم.. روز ۱۱ تير كه قراره عروسي من باشه... توي تاريخ ثبت ميشه.. احتمالا همون شب حكومت نظامي اعلام ميشه و هيچ كس جرات نمي‌كنه توي مراسم من شركت كنه... اين خط.. اين هم نشون... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 08:22:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چاي را با غصه بايد خورد.. </title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>اين روزها نمي‌شود چاي را بدون غصه خورد.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين روزها مرتب خبرهاي ناگوار مي‌شنوم.. آن دوستم پايش از الطاف گارد ويژه شكسته و اين يكي دوستم فرق سرش شكافته.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديروز وسط ميدان هفت تير، پشت رول ماشين بودم كه يك باتوم روي كاپوت ماشين فرود آمد.. فقط براي اينكه به من بفهماند بايد صبر كنم تا نيروهاي امنيتي كه دهها موتور سوار زره پوش بودند از مقابلم رد شوند و به صفوف مردمي حمله كنند... همين... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شلاق‌هاي ضخيم‌شان بدون توجه بر سر و روي مردمي فرود مي‌آمد كه داشتند از وسط ميدان رد مي‌شدند ... هيچ كس تجمع نكرده بود.. مردم آمده بودند مانتو بخرند.. به خدا همه‌اش هم زير زانو بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب‌ها مردم بي‌پناه در شمال و جنوب شهر به پشت‌بام‌ها مي‌روند و فرياد الله اكبر سر مي‌دهند.. آنها راي‌شان را مي‌خواهند.. چقدر ساده‌دلند.. مگر در اين سال‌هاي سي كه گذشته هروقت هرچه خواسته‌اند به آن دست يافته‌اند؟؟&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=mtbody&gt;
&lt;P&gt;چشم‌هاي وقيح بسيجيان و نيروهاي گارد را ديده‌اي اين روزها؟؟ هيچ ميداني ديروز دختر روسري سبزي ديدم كه از درد باتوم نمي‌توانست راه برود با اشك فرياد مي‌زد: بميري احمدي‌نژاد ... و چقدر از ته دلش بود اين حرف؟؟ و اصلا مگر با مردن يك نفر مترسك همه چيز حل مي شود؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; گارد زره‌پوش بي‌جهت به پسركي حمله كرد كه كنار خيابان منتظر تاكسي ايستاده بود و در اين حمله چند شلاق و باتوم نصيب زن ميانسالي شد كه داشت از كنار پسرك مي‌گذشت.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استعفاي ۱۲۰ استاد دانشگاه شريف را شنيده‌اي؟ خبر درگيري در شهرهاي بزرگ را چطور؟؟ مي‌دانم.. مي‌دانم تو هم مثل من ماهواره نداري و اين روزها در تلويزيون جمهوري اسلامي گل و بلبل برايت پخش مي‌كنند.. اما شايد وقت آن رسيده است كه كمي بيدار شويم.. اين روزها بوي خيانت به مشام مي رسد.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستي آخرين پست مهاجراني را در &lt;A href=&quot;http://mohajerani.maktuob.net/&quot; target=_blank&gt;وبلاگش&lt;/A&gt; خوانده‌ايد؟؟؟:&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=mttitle&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;جشن فرخنده &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=mtbody&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;برای: جوانان...&lt;BR&gt;دوستی زنگ زد. صدایش می لرزید. بغضش ترکید. نتوانست رسا حرف بزند. اصرار داشت در یک جمله بگویم در ایران، در وطنمان چه اتفاقی افتاده است؟. گفتم، رهبری معظم تصمیم گرفتند حکومت اسلامی را جایگزین جمهوری اسلامی کنند. همه ما باید در این جشن فرخنده شرکت کنیم و از ژرفای دل و دیده شادمان باشیم..&lt;BR&gt;این جوانانی که در خیابان های تهران و شهرستان ها کتک می خورند. با چهره های خونین بهت زده نگاه می کنند. آقای موسوی و کروبی و روحانیون مبارز که بیانیه می دهند ، گمان می کنند، می شود از جمهوریت نظام و رای ملت حمایت کرد. برای من مثل روز روشن است که 22 خرداد 1388 چهار ماه پس از سی سالگی انقلاب، عصر جمهوری در کشور ما به پایان رسید و آقای احمدی نژاد با تنفیذ ولایت مطلقه امر، آراء لازم را احراز کرد و پیروز شد. این پیروزی مبارک باد... البته هیچ جشنی بدون قربانی نمی شودو هر چقدر جشن بزرگتر باشد&lt;BR&gt;قربانیان هم بزرگتر خواهند بود...&lt;BR&gt;22 بهمن آغاز پیروزی انقلاب اسلامی بود و 22 خرداد ابتدای حکومت اسلامی...&lt;BR&gt;سی سال عد د تامل انگیزی است. هم در تاریخ اسلام و هم در تاریخ انقلاب ، امام خمینی هم به سی سال اشاره کرده اند...&lt;BR&gt;در عصر حکومت اسلامی که با مانور اقتدار پلیس و نیروهای امنیتی آغاز شد؛ رای و صندوق رای با صندوق کاغذ باطله چه تفاوتی دارد...&lt;BR&gt;دوستم صدای گریه اش بلند شد. تلخ گریست...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا اين آقاي مهاجراني بيكار است... خوب مرد حسابي تو كه قبلا زخم خورده‌اي... توچرا هي مي‌نشيني و تحليل مي‌كني..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#339933 size=4&gt;قهوه چي: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Jun 2009 10:25:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مي‌توانم انتخاب كنم كه...</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>نمي‌خواستم اين بار واردش شوم... طعم گس و تلخ آن را قبلا بارها و بارها چشيده‌ام.. اين بار با خودم عهد كرده بودم كه بشوم مثل مردم عادي.. مثل شيرين همسايه طبقه بالايي زهرا ... هموكه همسرش سپاهي است و هرچه او بگويد برايش حكم اول و آخر را دارد.. يا مثلا مثل مادر سميرا كه تنها سند محكمه‌پسندش خانم‌جلسه‌اي و مبلغ مذهبي‌اي است كه هرماه براي ختم انعام به منزلش مي‌آيد. اوه يادم رفت مادربزرگم را بگويم.. راه مي‌رود مي‌گويد آقاي مسجد ما اين را گفت، آقاي مسجد ما آن را گفت...&lt;BR&gt;چه مي‌دانم... مگر من چه فرقي با آنها دارم؟.. مگر دفعه قبل كه اينهمه حنجره‌ام را پاره كردم .. اينهمه توضيح واضحات دادم.. اينهمه ادله و برهان آوردم... كسي گوش كرد؟؟ مگر آن دفعه با خودم عهد نكردم كه اين مردم لياقت‌شان همين است و بايد بر همين منوال زندگي بگذرانند؟؟ پس چرا دوباره اين دو سه هفته خوره به جانم افتاده؟؟ چرا مرتب فكر مي‌كنم اگر نگويم و ندانند فاجعه به بار مي‌آيد؟ چرا اينهمه نگرانم؟؟ مگر آن دفعه يك هفته تمام بيمار نشدم و گوشه خانه نيافتادم؟؟ به چه كسي برخورد؟؟ چه كسي پرسيد چرا؟؟ بعدش چه؟؟ مگر نه اينكه ظرف چهار سال هرقدر بلا سرمان آمد هيچ نگفتيم؟؟ مگر نه اينكه آبرويمان در دنيا رفت و كك كسي هم نگزيد؟؟ مگر نه اينكه اينهمه دروغ شنيديم و عادتمان شده دروغ شنيدن؟؟&lt;BR&gt;من هم مي‌دانم.. همه مي‌دانيم كه در نهايت دست همه ايادي اين نظام داخل يك پياله مي‌شود.. من هم مي‌دانم بيش از 70 درصد همه اين جنجال‌ها بازي و سياه‌بازي است و تنها فرق همه اين نامزدها در ادبياتشان است كه يكي مودبانه‌تر و ديگري شارلاتان‌تر.. اما كرامت انساني چه مي‌شود؟ چگونه است كه اينهمه آمار و ارقام دروغ به خوردمان دهند و ريشخندمان كنند و باز هم بگوييم عيبي ندارد؟ &lt;BR&gt;وقتي دوسال قبل عطاي روزنامه‌نگاري را به لقايش بخشيدم و مجله «منزل» را استارت زدم خيلي‌ها به من زنگ زدند.. دوستانم.. هم‌صنفي‌هايم.. همكارانم... همه متعجب شده بودند.. همه مي‌گفتند دختر تو كه فشفشه خاموشي.. تو كه اگر ننويسي و نگويي بيمار مي‌شود.. تو چرا از سياست دست كشيدي؟؟ خنديدم و به همه گفتم از حجم و فشار كار خسته شده‌ام و مي‌خواهم مدتي در فضاي آرام دكوراسيون قلم بزنم.. خداراشكر.. از انتخابم راضيم... مگر من مي‌توانستم در دولت ظلم و جور روزنامه‌نگار باشم و هيچ نگويم و هيچ بلايي هم سرم نيايد.. من روزنامه‌نگاري را در دوره اصلاحات آموختم.. اصولا اصلاح‌گرايانه قلم زده‌ام.. حال بنشينم و مجيزگوي دولت اصولگراي بي‌اصول شوم؟؟؟ نه من نمي‌توانستم.. من چطور مي‌توانستم در مجلس بنشينم و مصوبه‌هايي را يادداشت كنم كه قرار بود آوار شود بر سر مردم كشورم؟؟&lt;BR&gt;بگذريم.. من گذشتم.. من فرار كردم.. من از حرفه‌ام.. از عشقم.. از همه علائقم در نوشتن و افشاگري دست كشيدم چون ناتوان بودم.. چون نمي‌توانستم مجيز گو باشم و از سويي نمي‌خواستم هم‌داستان اصلاح‌طلبان افراطي شوم.. من اصولا افراط و تفريط را نمي‌پذيرم.. همانقدر كه معتقدم اصولگرايان دچار تفريط و بي اصولي شديد هستند، برخي اصلاح‌طلبان افراطي را برنمي‌تابم.. &lt;BR&gt;اوه.. چقدر طولاني شد.. انگار حالا آمده‌اند با طبق و ساز و دهل و از من خواسته‌اند تا لطف كرده و به اريكه سردبيري فلان روزنامه وزين كشور بنشينم.. نه.. اينها را نگفتم كه خودم را تحويل گرفته باشم.. اينها را گفتم كه بگويم قرارم بود با خودم كه از سياست كنار بكشم.. اما چه كنم كه ذاتم روزنامه‌نگار است و اين حرفه حتي اگر به آن مشغول نباشم با گوشت و خونم آميخته.. اين شبها عجيب دلم مي‌سوزد براي مردمان ساده‌دل..&lt;BR&gt;همانطور كه آن روزها... وقتي دولت به شهرستان و استان محرومي سرك مي‌كشيد و ادعا مي‌كرد با دست پراز آنجا برگشته دلم براي همه ساده‌دلاني كه فكر مي‌كردند رئيس دولت براي خدمت به آنها به شهرشان سرك كشيده است دلم مي‌سوخت.. يك بار حتي وهم برم داشت.. با خودم گفتم نكند من هم دچار افراطي گري شده‌ام و دولت را فقط به خاطر اينكه با مرام من هم‌مسلك نيست توبيخ مي‌كنم.. از خودم پرسيدم دولتي كه در هر استان بيش از يكصد مصوبه و پروژه اجرايي دارد واقعا دارد خدمت مي كند لابد.. رفتم سرك كشيدم به يكي از مصوبات سفرها.. اوه خدايا.. دولت اعلام كرده بود كه مثلا 70 پروژه در سفر به فلان استان تصويب شده است. پروژه‌ها شامل موارد ذيل بود:&lt;BR&gt;خريد 15 دستگاه تراكتور براي كشاورزان فلان استان (اين شد 15 پروژه)&lt;BR&gt;ساخت 12 واحد مسكوني (درقالب تعاوني- مثلا يك ساختمان 12 واحده) براي معلمان فلان شهرستان (اين شد 12 پروژه)...&lt;BR&gt;و همين‌طور بگير و برو جلو.. سازندگي كدام بود؟؟ واجبات و لازمات مردم بيچاره را با ساز و دهل تبليغاتي به خودشان واگذار مي‌كردند و مي‌گفتند دولت دارد كار مي‌كند...&lt;BR&gt;سفرهاي خارجي را هيچ نمي‌گويم.. افتخار ما چاوز است كه با او توانسته‌ايم مراوده برقرار كنيم...&lt;BR&gt;اقتصاد داخلي را نيز درباره‌اش تخصص ندارم كه بگويم اما نامه هاي مكرر 40 و 70 و 80 اقتصاددان را در هشدار به دولت به خوبي به ياد دارم... آنقدر مي‌فهمم كه چهار سال قبل مي‌توانستم با 26 ميليون تومان يك آپارتمان 53 متري نزدیک مادرم بخرم و امسال درست در بحبوحه انتخابات كه تازه قيمت‌ها به شدت نزول كرده است و اين هم كاملا تبليغاتي است، توانسته‌ام با 90 ميليون يك آپارتمان 68 متري در جنوب شهر بخرم.. تفاوت‌ها را خيلي مي‌فهمم.. &lt;BR&gt;سرتان را درد نمي‌آورم.. نمي‌خواهم بگويم قرار است ميرحسين موسوي بيايد و بشود ناجي ما.. همه مي‌دانيم كه اولا گندهايي كه چهارسال اين دولت برسر كشور زده به سادگي‌ها پاك نمي‌شود و ثانيا اصولا نمي‌شود يك كشور جهان سومي مثل ايران با اين مردمان را به اين زودي‌ها درجاده پيشرفت قرار داد... اما نمي‌توانم اينهمه دروغ بشنوم.. نمي‌توانم اينهمه ريشخند را تحمل كنم.. نمي‌توانم كرامت و شرافت انساني‌ام را اينطور زيرپا لگد شده ببينم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حداقل مي‌توانم انتخاب كنم كه ديگر احمدي‌نژاد رئيس جمهور كشورم نباشد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#993366 size=4&gt;قهوه چی: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=5&gt;چاي بخور غصه نخور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Jun 2009 12:49:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راي من...</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-197.aspx</link>
<description>اين روزها مرتب تو فكر اين بودم كه يه پست انتخاباتي بنويسم... چند بار هم چيزهايي نوشتم و هي نگهداشتم تا تكميلش كنم.. اما نشد كه بشه... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما امروز.. يه متن از محسن مخملباف خوندم.. فكر كنم همه اونچه رو كه لازمه گفته بشه اون گفته... اينجا ميذارم تا شما هم بخونيد و به يه مهندس راي بديد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;یکشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۸&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=6&gt;&lt;B&gt;هم موسوی هم کروبی&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;B&gt;محسن مخلمباف&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;B&gt;1-&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt; ياد روزي افتادم در دوره انتخابات آقاي خاتمي، ماچند تا مسافر درون يک تاکسي نشسته بوديم و بحث انتخابات خيلي داغ بود و راننده که جواني بود و به نظر مي‌آمد تازه گواهينامه گرفته و هيجان‌زده بود از خوشحالي گواهينامه‌اي که گرفته بود، بين مسافرها شيريني پخش مي‌کرد. اما بي اعتنا به قوانين، با يک غرور زياد،به شکل خطرناکي رانندگي مي‌کرد که نگو و نبين. مسافرها هم بي‌خبر از خطر،سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بين مسافران زني بود که مي‌گفت: من راي نمي‌دهم و برايم فرقي نمي‌کند که چه کسي بر سر کار بيايد. من زندگي خودم را مي‌کنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;در همين لحظه ماشين تصادف کرد و سر من و اين خانم به شيشه خورد و هر دو از درد سرمان را گرفتيم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فرياد زدن که «اگه مي‌دونستم رانندگي بلد نيستي، اصلا سوار ماشين‌ات نمي‌شدم. » &lt;BR&gt;من کمي که دردم آرام شد و خون سرم را پاک کردم، گفتم:خانوم شما که از تجربيات درس مي‌گيرين، لطفا در انتخابات شرکت کنين و به کسي که فکر مي‌کنين حتي يک کمي بهتره راي بدين و نذارين ماشين مملکت به دست يک راننده‌اي که ناشيه و تجربه نداره و قوانين رو رعايت نمي‌کنه بيفته و زندگي من و شما و70 ميليون ايروني ديگه رو به خطر بندازه.  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;B&gt;2-&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt; منتقدين خاتمي صفر و صدي‌ها بودند. آنها که مي‌گفتند: چون خاتمي ما را به صددرصد خواسته‌هايمان نرساند،پس به هيچ درد نمي‌خورد. آنها چون به صدي که مي‌خواستند در دوره خاتمي نرسيدند،پس انتخابات را تحريم کردند و به موقعيت صفر احمدي‌نژادي در 4 سال گذشته رسيدند.  &lt;BR&gt;اکنون دوباره يک فرصت ديگر است که مي‌تواند بر تاريخ ايران، حداقل 4 سال و حداکثر خدا مي‌داند تا کي! اثر کند.  &lt;BR&gt;آنها که پاي صندوق نمي‌روند، سهم خود را از وضعي که بعدا پيش مي‌آيد، فقط در خيال خود کم مي‌کنند و مي‌خواهند اگر دوباره وضع صددرصد مطلوبي پيش نيامد، بگويند:‌اي بابا! تقصير ما نبود. ما که اصلا در انتخابات شرکت نکرديم.  &lt;BR&gt;در حالي که شرکت نکرده‌ها، نقش بيشتري در انتخاب احمدي‌نژاد داشتند تا شرکت کرده‌ها. احمدي‌نژاد از راي‌هايي که به صندوق ريخته شد، بر سر کار نيامد. او از فرصت راي‌هايي که من و تو به صندوق نريختيم،پيدايش شد.  &lt;BR&gt;آمار نشان مي‌دهد ماهايي که در دور دوم قهر کرديم وپاي صندوق‌ها نرفتيم، تعدادمان از آنها که به احمدي‌نژاد راي دادند، بيشتر بود.  &lt;BR&gt;من خودم وقتي قلم را برداشتم تا اين مطلب را بنويسم،فکر منفي هميشگي به سراغم آمد و از خودم پرسيدم: آيا اين مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد. . . مدتي در فکر رفتم و دوباره ديدم از خودم سوال صفر و صدي کرده‌ام. حداقل خاصيت اين مقاله اين است که خودم را متعهد به راي دادن مي‌کند و حتما، حداقل روي يک نفر از خوانندگان اثر مي‌کند. من اگر به همين دو راي هم دلخوش کنم، خودم را از تفکر منفي صفر و صد نجات داده‌ام. من به کمي بهتر فکر مي‌کنم.  &lt;BR&gt;من مي‌خواهم اگر اين بار هم اتفاق بد قبلي تکرار شد، به وجدان خودم بگويم:من راي خودم را دادم و در وضع پيش آمده مقصر نيستم.  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;B&gt;3-&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt; مي‌گويند ملت‌ها، مثل آدم‌ها،هر کدام خصلتي دارند. ملت ايران با آن که ظاهر مدرني دارد و با پول نفت ابزار زندگي مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتي است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپيوتر و هواپيما و مترو براي زندگي بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نيست از صندوق راي، براي تغيير سرنوشتش استفاده کند. حداقل مي‌شود گفت ايراني در جزئيات مدرن شده و در کليات هنوز سنتي است. اما روزي تغيير سرنوشت با صندوق راي را هم ياد مي‌گيرد.  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;B&gt;4-&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt; سميرا فيلمي ساخته است به نام«اسب دو پا» قصه بچه‌اي است که دلش براي يک بچه افليجي مي‌سوزد وآن بچه بي پا را بر دوشش سوار مي‌کند و هر روز به مدرسه مي‌برد. بعد از مدتي، آن بچه‌اي که بر کول ديگري سوار است، حتي براي کارهاي خرد و ريزش هم از کول او پايين نمي‌آيد و باورش مي‌شود که اسب سواري حق اوست و آن کس هم که سواري مي‌دهد، با آن که سختي و ذلت مي‌کشد، اما کم کم به اين وضعيت عادت مي‌کند و باور مي‌کند که سواري دادن تقدير تاريخي اوست و چاره‌اي نيست. تا جايي که رفته رفته واقعا اسب مي‌شود.  &lt;BR&gt;در معادله ستمي که در روابط فردي و اجتماعي ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواري مي‌دهيم هردو مقصريم.  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;B&gt;5-&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt; براي من آقايان موسوي و کروبي هر دو ايده‌آلند. هر دوي آنها را از نزديک مي‌شناسم. با آقاي کروبي که سال‌ها در زندان شاه بوده‌ايم. حتي مدتها دريک سلول بوده‌ايم و روزها و شب‌هاي فشار و زندان و شکنجه را در روياي روزي که عدالت و آزادي را خواهيم ديد، تحمل مي‌کرديم.  &lt;BR&gt;آقاي کروبي در زندان که بود، قلب بزرگي داشت. امکان نداشت به يکي از زندانيان توسط يک زنداني ديگر ظلمي بشود و او سکوت کند. حتما مداخله مي‌کرد. من گريه او را زير شکنجه نديدم، اما بارها گريه او را براي ظلمي که بر کسي رفته بود، با چشم خودم ديدم.  &lt;BR&gt;به دوستي که در مجلس سال‌ها در کنار او بود گفتم: به من بگو آيا او هنوز مرد همان سال‌هاست يا حالا که به قدرت رسيده و رئيس مجلس شده،فراموش کرده است؟ آن دوست گفت:هنوزهمان آدم است. کسي نيست که دستگير شود و او بشنود و پيگير کارش نباشد.  &lt;BR&gt;من يقين دارم که اگر آقاي کروبي راي بياورد، وضع حقوق بشر که زخم بي‌مرهم جامعه ماست، مرهمي و التيامي مي‌يابد. وحيثيت از دست رفته بين‌المللي ما تا حدود زيادي اعاده خواهد شد.  &lt;BR&gt;از طرفي او را تنها و بي‌ياور نمي‌بينم. در کنار او کساني را مي‌بينم که تهران و ايران نيمه مدرن امروز، از معماري کلان امثال آنها به وجود آمده است.  &lt;BR&gt;کروبي تجربه مديريت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشيده و براي آزادي سيلي خورده است. خوشبختانه صفر و صدي نمي‌انديشد و اگر به قدرت برسد، نمي‌خواهد مثل احمدي‌نژاد کشور را به دست يک جناح بسپارد و بلد است براي حل مشکلات با جناح‌هاي مختلف مذاکره کند و مذاکره در دنياي امروز رفتار شهروند متمدن است. . .  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;B&gt;6-&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt; بامهندس موسوي در سال‌هاي اول انقلاب آشنا شدم. در آن وقت آقاي موسوي نقاشي مي‌کرد و استاد تاريخ هنر در دانشگاه تهران بود و خيلي جوان بود که به نخست‌وزيري رسيد و با آن که بيشتر اهل نظر بود، به قول همسرش، خانم رهنورد، از وقتي نخست‌وزير شد، روز به روز حکمت عملي‌اش بر حکمت نظري‌اش چربيد.  &lt;BR&gt;از صميم قلب مي‌گويم:اگر آقاي موسوي نبود و حمايت‌هايي که از داشتن يک سينماي ملي و بين‌المللي کرد، امروزه ما صاحب اين سينماي بلند آوازه در سطح جهان نبوديم. مهندس انوار و مهندس بهشتي در احياي سينماي ما نقش بنيادي داشتند، اما بدون حمايت همه جانبه مهندس موسوي و پيگيري او اين کار عملي نمي‌شد.  &lt;BR&gt;موسوي با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دين او، دکان کسب او نيست و در مقام يک نخست‌وزير،يک شخصيت ملي است. من در همان سال‌ها از دهان خودش شنيدم که در جواب متعصبي گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست‌وزير ارمني‌ها و اقليت‌ها هم هستم. من وقتي نخست‌وزيرم، بايد به منافع يک ملت بينديشم و نه به منافع دارودسته و صنف و هم‌مرام خودم.  &lt;BR&gt;از نظر اقتصادي هم مقايسه کنيد دوره مهندس موسوي و احمدي‌نژاد را. در دوره مهندس موسوي يک جنگ تمام عيار همه جانبه، در وسيع‌ترين ابعادش، بر اين ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبي به ياد دارد که با سياست‌هاي اقتصادي او در بدترين شرايط تحريم اقتصادي، ما حتي دچار 10 درصد تورم و گراني دوران احمدي‌نژاد هم نشديم.  &lt;BR&gt;در حالي که در 4 سال احمدي‌نژاد،ما نه تنها جنگ نداشتيم که بارها و بارها پول بيشتري از فروش نفت به دست آورديم. اما با اين حال با اين تورم و گراني بي‌سابقه روبه‌رو هستيم. من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوي راي بياورد،هم اوضاع اقتصادي وهم اوضاع فرهنگي و هنري ايران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد و منش او تنش‌هاي بين‌المللي را تخفيف خواهد داد.  &lt;BR&gt;او هم تجربه دراز مدت کار عملي را در مقام يک نخست‌وزير دارد و هم فرصت کافي براي در حاشيه نشستن و انديشيدن به راه‌حل مشکلات را.  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;B&gt;7-&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt; بعضي‌ها ازصندلي رياست جمهوري اعتبار مي‌گيرند. بعضي‌ها مثل خاتمي به آن اعتبار مي‌دهند و بعضي‌ها وقتي بر اين صندلي مي‌نشينند هيجان زده مي‌شوند. مثل آقاي احمدي‌نژاد که هنوز هيجانزده است. 4 سال است بر اين صندلي نشسته هنوز خوشحالي‌اش فروکش نکرده. هنوز شيريني پيروزي در انتخاباتش را پخش مي‌کند و مدام از معجزه حرف مي‌زند. چون فقط بايد يک معجزه اتفاق بيفتد تا کسي مثل ايشان روي اين صندلي بنشيند.  &lt;BR&gt;درست نقطه مقابلش کسي چون مهندس موسوي است. او با آن که مناسب اين صندلي است، اما به آن بي‌ميل است. مهندس از نشستن روي اين صندلي به هيجان نمي‌آيد. چنانکه تا 4 سال بعد، از خودش و از معجزه‌اي که او را روي اين صندلي نشانده حرف بزند. 20 سال کنار کشيدن او بهترين دليل براي بي ميلي او به قدرت است. به او راي بدهند، خدمتش را مي‌کند. ندهند، مسووليت را از دوشش برداشته‌اند. و او سرگرم هنرش مي‌شود.  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;B&gt;8-&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt; در اوايل انقلاب او در کار هنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هواي بودن در آن فضا‌هاي هنري دلخواهش پر مي‌زد. و به همين دليل تا از نخست‌وزيري کنار کشيد، بلافاصله به جمع دوستان هنري‌اش پيوست و يکسره با آنان بود.  &lt;BR&gt;اما تا وقتي در پست نخست‌وزيري بود، از هنرمنداني که حتي از دوستانش بودند و به خاطر آنکه حالا او در حکومت بود، فاصله مي‌گرفتند، تشکر مي‌کرد. و مي‌گفت: استقلال هنرمند در سايه فاصله او از حاکمان است. او مي‌گفت هنرمند زبان درد مردم است. و اگر به حکومت نزديک شود، کم‌کم شرم و رودربايستي و چشم در چشمي مانع از آن مي‌شود که هنرمند نقش واقعي خودش را انجام دهد. و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشايد. او مي‌گفت: هنرمند سخنگوي ملت است، نه سخنگوي حکومت.  &lt;BR&gt;اگر خود من در فضاي آنچناني آن دوران که شما بهتر از من مي‌دانيد چه دوراني بود، جانم را کف دستم مي‌گذاشتم و عروسي خوبان را مي‌ساختم و نهادهاي امنيتي مرا احضار مي‌کردند و آقايي که براي ثواب بازجويي به همراه 12 بازجوي ديگر در خيابان فاطمي در ساختمان وزارت کشور مشغول ثواب بازجويي کردن از من مي‌شدند و فيلم عروسي خوبان را توقيف مي‌کردند، اين مهندس موسوي بود که فيلم را در هيات دولت نشان مي‌داد و به وزرايش مي‌گفت: اگر هنرمند درد مردم را به ما نگويد تا ما خودمان را اصلاح کنيم، پس ما در کدام آيينه عيب خويش را ببينيم؟  &lt;BR&gt;فيلم عروسي خوبان با درد و جرات من ساخته مي‌شد، اما اکرانش ديگر به حمايت مهندس موسوي بستگي داشت. او مصداق بارز کسي بود که مي‌گويد: من مخالف فکر توام، اما جانم را مي‌دهم تا تو بتواني حرفت را بزني.  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;B&gt;9-&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt; مي‌گويند مهندس موسوي در دوران نخست‌وزيري‌اش انقلابي بود. معلوم است که بود. مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستيد،انقلابي نبوديد؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابي بودند. و مگر 30 ميليون مردم انقلابي نبودند که همه در خيابآنها ريختند و انقلاب کردند؟چرا آلزايمر مصلحتي مي‌گيريم؟ما مردم ايران چه خوب و چه بد، در سال 57 با اکثريت قاطع انقلاب کرديم و در اين تجربه 30 ساله از آنچه کرده بوديم، خودمان هم عوض شديم. امروزه چه کسي هست که بعد از اين تجربه پرفرازونشيب 30 ساله، شبيه 30 سال پيش‌اش باشد؟  &lt;BR&gt;مهندس موسوي هم عوض شده است. منتها او حتي عوض نشده آن دورانش نيز، از عوض شده امروزه خيلي‌ها بهتر است. او امتحان آزادي‌خواهي و عدالت‌طلبي‌اش را در دوران نخست‌وزيري‌اش داده است. فقط او يک اشکال دارد و آن اين است که هنوز شهيد نشده. ما ملتي هستيم که تا کسي شهيد نشود، قبول نيست. براي ما آزادي‌خواه کسي است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همين که آزاد شد، حتي اگر در حال ادامه مبارزه براي آزادي باشد، مي‌گوييم کلک بود، از خودشان است.  &lt;BR&gt;و چون ما هميشه صددرصد را مي‌خواهيم، آن هم صدي که فقط در ذهن خود ما درست است، مدام به وضعيت صفر مي‌رسيم. و چون نگاه تاريخي نداريم، مدام تاريخمان تکرار مي‌شود. و چون نگاه علمي نداريم، تجربياتمان را آزمايش نمي‌دانيم تا از آن قانون علمي کشف کنيم. همه چيز را بدشانسي يا خوش‌شانسي مي‌گيريم. اگر انقلاب ايران را آزمايشي مي‌گرفتيم که 30 ميليون نگاه علمي نتيجه آن را چه درست و چه غلط بررسي مي‌کند، تا حالا به قوانين خوشبختي اجتماعي خود رسيده بوديم.  &lt;BR&gt;چند نفر هستند که به 8 سال اصلاحات به عنوان يک آزمايش علمي اجتماعي ديگر نگاه کنند و از آن آزمايش، قوانين حاکم بر روند حرکت در اين جامعه را کشف کنند. هر چند نفر باشند، يکي از آنها مهندس موسوي است. نگاه او علمي است. و به آزمايش انقلاب و اصلاحات، مثل يک آزمايش نگاه مي‌کند و نه مثل يک رويا و آرمان. براي او آرمان، آزادي و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط يک آزمايش بزرگ اجتماعي است که بايد منتظر نتايج علمي آن بود. هيچ دانشمندي به آزمايش‌هايش به ديده شکست و پيروزي يا آرمان و ايمان نگاه نمي‌کند. و مگر بشر جز آزمايش راه ديگري براي شناخت علمي داشته است؟ و مگر شناخت جامعه جز از راه سعي، خطا و آزمايش علمي ممکن است؟  &lt;BR&gt;آنها که با انقلاب بدند، طوري غيرعلمي از انقلاب حرف مي‌زنند، که اگر مي‌توانستند يک انقلاب ديگر مي‌کردند. و براي همين از آزمايش ما نتيجه لازم را نمي‌گيرند و با آن که به آزمايش ما فحش مي‌دهند، دنبال تکرار همان آزمايشند.  &lt;BR&gt;انگار انقلاب نسل ما بد بود ولي انقلاب نسل آنها خوب است.  &lt;BR&gt;از طرفي ما ايراني هستيم و ما ايراني‌ها در سود شريکيم، اما در زيان شراکتمان را به هم مي‌زنيم. تا حالا يک ايراني را ديده‌ايد که خودش را در پول نفت سهيم نداند؟ اما تا حالا چند تا ايراني را ديده‌ايد که خودش را در انقلاب و به‌خصوص جنبه‌هاي منفي‌اش سهيم بداند؟  &lt;BR&gt;براي رياست جمهوري ما يک چه گوارا مي‌خواهيم که ضمنا گاندي باشد و در عين حال مسلمان و شبيه حضرت علي و در عين حال سکولار و حتي لاييک که در متن همه جريانات از اول انقلاب بوده باشد، اما با هيچ کسي، دوستي يا مراوده يا دشمني نکرده باشد و خيلي هم با تجربه باشد. اما قاطي هيچ جرياني نبوده باشد. و بعد از مدتي طولاني شکنجه و اعتصاب غذا شهيد شده باشد.  &lt;BR&gt;مگر مي‌شود يک شهيدآزادي و عدالت را يافت که رئيس‌جمهور ما شود؟  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;B&gt;10-&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt; نکته ديگر نقش زن ايراني است که هميشه از معادله سياست کلان ما حذف شده است. من تصور نمي‌کنم به اين زودي‌ها حتي وزير زن داشته باشيم، چه رسد به اين که رئيس‌جمهورمان روزي زن باشد.  &lt;BR&gt;متاسفانه اين وضعيت در دنياي امروز فراگير است و خاص ايران تنها نيست. جهان معاصر هنوز مردسالار است. اما در بعضي جاها اين مشکل با همسر رئيس‌جمهور حل شده است. در آمريکا که کشوري است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است، مردم به اوباما راي مي‌دهند، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوي اول را عهده‌دار مي‌شود. در فرانسه همسر رئيس‌جمهور، يک هنرمند است و نقش بانوي اول را در کنار او بازي مي‌کند. در کنار مهندس موسوي خوشبختانه زن فرهيخته‌اي به نام زهرا رهنورد حضور دارد که مي‌تواند اين نقش را عهده‌دار شود.  &lt;BR&gt;در قبل ازانقلاب زهرا رهنورد مشهورترين زن هنرمند مسلمان ايران بود. ما در زندان سياسي مدام درباره يک دختر هنرمند و شجاع ايراني حرف مي‌زديم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است وهر روز منتظر خبر دستگيري‌اش بوديم.  &lt;BR&gt;بعدها که انقلاب شد، من يک روز در آسانسور روزنامه‌اي سوار شدم، خانمي به همراه دختر بچه کوچکي سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پايين انداختم و چشمم به کفش پاره اين خانم افتاد. يک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسيد: شما فلاني هستي؟ گفتم: بله. و او هم گفت:من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشبختم و رويم نشد بگويم سال‌هاست منتظر ديدار شما بودم.  &lt;BR&gt;وقتي از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست‌وزير کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبي کسي نمي‌دانيم. از بس که عوام‌فريبانه آن را خرج کرده‌اند. اما در آن روزگار ما شيفته آن داستان حضرت علي بوديم که عده‌اي جمع شده بودند تا او را به حکومت راضي کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پاره‌اش بود و مي‌گفت: دنيايي که شما به من پيشنهاد مي‌کنيد،براي من بي‌ارزش‌تر از اين کفش پاره است.  &lt;BR&gt;براي نسل ما چنين داستان‌هايي و چنين بودني‌هايي آتش به روحمان مي‌زد. اگر کفش رهنورد که زن نخست‌وزير آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ،کفش 30ميليون ايراني ديگر بايد پاره مي‌بود، و کسي به فکر نبود.  &lt;BR&gt;اينها اينطور مي‌زيستند تا فراموش نکنند که نماينده کدام ملتند. امروزه ما نه در آن شرايطيم و نه اين چيزها آتش در جان کسي مي‌زند. اما انقلاب با اين قصه‌هايش بود که جان نسل مرا به آتش مي‌کشيد و از داشتن و بودن بي‌نيازمان مي‌کرد.  &lt;BR&gt;در کنار اين سادگي و بي‌ميلي به دنيا که هم ويژگي رهنورد بود و هم ويژگي مهندس موسوي،يک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مديريت در آنها وجود داشت. و همين بود که آنها را متفاوت مي‌کرد. والا خيلي‌ها هستند که ساده زيستند، و فقيرانه زندگي مي‌کنند، اما روح‌شان از زندگي‌شان فقيرتر است.  &lt;BR&gt;مهندس موسوي آنقدر هنرمند است که يک پست سياسي او را از خود بي‌خود نکند. و با آنکه مرد است، اما در کنار او زني است که مدام حقوق زنان را به ياد او مي‌آورد.  &lt;BR&gt;ما ايراني‌ها 70 ميليون جمعيت هستيم. نيمي از ما ايراني‌ها را زنان ايراني تشکيل مي‌دهند. آنها راي مي‌دهند. آنها در رنج‌هاي ما حتي بيش از ما رنج مي‌برند. اما هيچگاه در سطح کلان سياسي، نقشي براي خود نمي‌بينند. براي شرايط کشور ايران، اين نقش نمادين بانوي اول ايران، آن هم در کشوري که به نهاد خانواده مي‌بالد، يک گام آغازين براي حل مشکل حضور زنان در عرصه سياسي است. و اين فرصتي است که با وجود رهنورد در کنار موسوي مي‌تواند ايجاد شود. در دوران قبل دختران آقاي‌ هاشمي به‌خصوص فائزه‌ هاشمي اين نقش را به شکل ديگري داشت. و خدماتي که فائزه ‌هاشمي براي ورزش زنان انجام داد، بي نظير است. اما چون او هم هنوز شهيد نشده کسي نيست تا از او قدرشناسي کند.  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;B&gt;11-&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt; به مادرم زنگ مي‌زنم و مي‌پرسم: مادر به کي راي مي‌دي؟ مي‌گه:مادر جون، تو که نبودي، ديوارها نم کشيد. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچه‌مون بنايي بود. يکي داشت يک خونه‌اي رو با کلنگ خراب مي‌کرد، گفتم:«آقا خدا خيرت بده. بيا اين خونه رو تا سقفش نيومده روي سرمون،درستش کن.» &lt;BR&gt;گفت:«خانوم من يک. . . ام. کارم خراب کردنه. اگه مي‌خواي خونه تو خراب کني، بده دست من. اما اگه مي‌خواي درستش کني، برو يک مهندس پيدا کن.» &lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Jun 2009 15:28:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=197</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-197.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنج‌گانه...</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description>۱- دوشنبه ۱۴ ارديبهشت شب رسيدم خونه.. بماند كه تا ۴ صبح مهمون بازي و چمدون باز كردن و از اين حرفا.. از صبح فردا رفتم مجله و مث سگ سوزن خورده كار كردم تا همين ديشب.. مرده شور ببره اين زندگي رو.. از صبح مي اومدم دفتر مجله تا ۶ و ۷ ... بعد مهران مي اومد دنبالم و مي رفتيم دنبال خونه تا ۱۰ شب.. دو هفته‌اي كارمون همين بود.. اما خداروشكر تا ديشب هم مجله رو فرستاديم رفت چاپخونه و هم يه خشت خرابه رو قولنامه كرديم.. باشد كه آيندگان بدانند من چقدر جون مي‌كنم...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- دلم مي‌خواست از سفرم بنويسم... وقتي براي بار اول رفته بودم و &lt;A href=&quot;http://ehsaneh.blogfa.com/post-120.aspx&quot; target=_blank&gt;اين پست&lt;/A&gt; رو نوشتم... فكر نمي‌كردم يه روز ديگه با اونچه ديدم مواجه بشم.. اونچه من از خدا و دين و اسلام توي سفر قبلي ديده بودم.. گرچه در كليات يكسان بود با اونچه اين بار ديدم.. ولي در نوع نگاهم تفاوت‌هاي زيادي حادث شده بود.. اين بار حسي كاملا متفاوت داشتم.. شايد تجربه اول چشمم رو ازتر كرده بود.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونجا توي حرم پيامبر.. صبح‌ها از ساعت ۶ و نيم تا ۹ و نيم به زنها اجازه داده مي‌شد براي زيارت قبر پيامبر و خونه حضرت زهرا و نمازخوندن تو روضه رضوان برن داخل.. امسال تفكيك مليتي انجام مي‌شد.. يعني زنها بر اساس مليت ايراني، ترك، لبناني، پاكستاني، مصري و ... تفكيك مي‌شدن و يه راهنما كه يه زن مبلغه بود ليدرشون مي‌شد .. مدتي براي زنها سخنراني مي كرد و بعد مرحله به مرحله گروه‌ها رو از مسيري كه بايد طي مي‌شد مي‌برد تا برسن به قسمت روضه رضوان... خانومه تو سخنراني‌هاش مرتب تاكيد مي كرد كه اينجا فقط يه مسجده... مي گفت ستون توبه فقط يه ستونه كه يه واقعه تاريخي اينجا به وقوع پيوسته.. مي گفت اگر خدا بخواد توبه شما رو قبول كنه هم اينجا، هم توي ايران، هم توي هتل و هرجاي ديگه قبول مي كنه و اگر هم نه.. خودتون رو زير اين ستون تكه پاره هم كنيد نمي كنه.. منظورش اين بود كه ملت آويزون در و ديوار نشن.. حرفش منطقي بود.. كاملا منطقي.. ولي من مي‌ديدم زنهايي رو كه به خاطر اين حرفش لعن و نفرينش مي‌كردن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- براي خودم متاسف شدم.. براي اينكه ايراني هستم... توي مملكت عربايي كه تا همين چند وقت پيش زنها شناسنامه هم نداشتن و تازه يه ساله بعضيهاشون اجازه رانندگي پيدا كردن.. همون زنها به زناي ايراني به چشم يه مشت مونگول و بدبخت و جهان سومي نگاه مي‌كردن.. حالا هي بنشينيد بگيد چرا ايرانيا وقتي ميرن ممالك خارجه اصلا ايراني بودن خودشون رو نشون نمي‌دن يا به هموطنا محل نميذارن.. خوب آدم خجالت مي‌كشه به جان خودم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته نصف بيشتر اين مشكل به خود ما برمي‌گرده.. اين خارجيا همچين همديگه رو تحويل مي گرفتن.. فرقي نمي كرد مال كدوم كشور باشن... براي همديگه جا نگه‌ميداشتن.. هواي همديگه رو داشتن.. اما ما ايراني‌ها اگر توي صف نماز هم جا به اندازه كافي داشتيم اجازه نمي‌داديم يه هم ميهنمون بياد كنارمون بايسته..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- شنيدم صبا آذر پيك &lt;A href=&quot;http://soltanabadeno.blogfa.com/post-138.aspx&quot; target=_blank&gt;گل كاشته&lt;/A&gt;.. اين دختر هميشه سر نترس و جسوري داشته... برات آرزوي سلامت و موفقيت دارم صبا جان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0099 size=4&gt;قهوه‌چي: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3366ff size=5&gt;چاي بخور غصه نخور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 May 2009 10:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=196</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به ديار يار...</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-195.aspx</link>
<description>سلام...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;دارم ميرم مكه... روز چهارشنبه.. هنوز هم نمي‌دونم چطوري شد كه دوباره اينطور قسمتم شد كه برم..&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;اميدوارم لياقت و معرفت دركش رو داشته باشم...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;حلاليت مي‌طلبم از همه‌تون....&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;خداحافظ &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتي برگشتم........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;بعدنوشت:&lt;/FONT&gt; سلام.. برگشتم.. جاي همه خالي.. خوش گذشت ... و البته خوب جايي هم رفته بودم.. اما اين بار ا دفعه اول خيلي فرق داشت... هنوز خودم تو گير و دار دركش هستم.. پس بهتره تا خودم نفهميدم جريان رو زياد افاضات نكنم.. براي همه دعا كردم.. همه اونايي كه مي‌شناسم و نمي شناسم.. اگر خدا قبول كنه.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون از همه دوستايي كه اومدن اينجا... قسمت خودتون بشه مادر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#330066 size=4&gt;قهوه‌چي: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009933 size=5&gt;چاي بخور غصه نخور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Apr 2009 12:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=195</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-195.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سالي كه نكوست....</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-194.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;برداشت اول&lt;BR&gt;شنبه/ ۱۵ فروردين سال ۱۳۸۸/ ساعت ۱۱ صبح/نماي بيروني/ پمپ بنزين&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;صبح اول وقت (ساعت حدود 10 و نيم) شال و كلاه كردم كه برم سر كار و سال جديد رو با خوبي و خوشي آغاز كنم... ديدم آمپر بنزين يواش يواش داره مي كشه پايين و يه خط مونده تا تهش هم درآد.. اينه كه رفتم توي پمپ بنزين سر راه .. با كمال تعجب ديدم پرنده پر نمي زنه ... خوشحال و سرخوش رفتم داخل لاين و مقابل يكي از پمپ ها توقف كردم.. كيف مدارك رو درآوردم تا كارت بنزين رو بدم به مسئول پمپ.. هرچي گشتم كارت نبود كه نبود.. توي كيفم رو گشتم.. توي داشبورد.. زير صندلي... نخير.. نبود.. سر ابوقراضه رو كج كرديم و با سري افكنده و چهره اي ضايع رفتيم سمت دفتر مجله.... با خودم گفتم بي خي خي... احتمالا توي اين يكي كيفم جا مونده.. اما خداييش روز اول كاري تو سال جديد... بدجور خورد تو حالم... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت دوم.. &lt;BR&gt;همان روز شنبه/ ساعت 11 شب/ نماي داخلي/ طبقه بالاي منزل&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;نشسته بودم پاي كامپيوتر و داشتم بازي مي‌كردم.. همسايه آزاري.. خيلي بازي باحاليه.. اگر كسي ورژن جديدش رو داره خبرم كنه.. توي گير و دار آزار اين آقا گندهه بودم كه ديدم مامان داره از پايين هوار مي‌زنه.. پله‌ها رو دوتا يكي رفتم پايين ديدم بابا وسط هال افتاده سياه و كبود.. مامان هم داره بالاسرش هوار مي‌زنه.. با يه حركت ژانگولري (جانگولري؟) پريدم پايين پله‌ها و مامان رو زدم كنار.. طفلي بابا نمي تونست نفس بكشه.. عينهو اينايي كه خداي خونسردي و آرامش هستن ايستادم بالاسرش و مث خانوم دكترا!!! بهش توصيه مي كردم كه سعي كنه اروم آروم نفس بكشه.. بعداز 5 – 6 ثانيه يه نفس عميق كشيد و به خير گذشت.. دو سه روزي بود كه حال بابا مساعد نبود... حالا من بيچاره بنزين هم ندارم بابا رو برسونم دكتر.. زنگ زديم برادر بزرگه كه خونه‌اش نزديك‌تره.. اومد و راهي اولين بيمارستان نزديك خونه شديم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت سوم..&lt;BR&gt;همان شب/ ساعت 12/نماي داخلي/ بيمارستان&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;مامان دل توي دلش نبود.. دكترا وقتي نوارقلب بابا رو گرفتن همه هجوم بردن توي اتاق .. هركي داشت يه آمپولي.. سرمي.. دستگاهي چيزي بهش وصل مي‌كرد.. بابا نه قند داره نه چربي خون.. نه كلسترول نه فشار و كلا اصولا هيچيش نبوده تا حالا.. اما دكترا اعلام كردن كه عضله شوك دهنده قلبش از كار افتاده و بايد باتري بذارن توي قلبش.. فعلا براي باتري موقت اعزامش مي‌كنن يه بيمارستان ديگه.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت چهارم&lt;BR&gt;باز هم همان شب/ البته ساعت 4 صبح/ نماي داخلي/ يه بيمارستان ديگه&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;من و مامان و داداش بزرگه پشت در اتاق كت لب نشستيم.. دارن باتري موقت كار ميذارن.. وقتي بابا رو آوردن هنوز باورش نمي‌شد قلبش مشكل داره.. هنوز داشت مي‌گفت: « بابا اينا اشتباه مي‌كنن من معده‌ام درد مي‌كنه!»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;برداشت پنجم&lt;BR&gt;روز يكشنبه/ 16 فروردين/ساعت 11 صبح/ نماي بيروني/اداره پست&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;شب قبل ساعت 5 صبح رسيديم خونه .. تا بيدار شدم كلي دنبال كارت سوختم گشتم.. نبود كه نبود.. با خودم گفتم لابد يه جايي افتاده توي خونه .. ولي كي حال داره بگرده.. برم بسوزونمش تا يكي جديد برام بياد.. بعد از اينكه كلي توي صف بانك معطل شدم ساعت 2 رسيدم پستخونه.. لعنتي اين كارمند باجه داشت مي مرد تا كارها رو راه بندازه... يه باجه ديگه اعلام كرد كه اگر كسي مي‌خواد پرينت كارت سوختش رو بگيره بياد... منم با اطمينان قلبي رفتم جلو و گفتم از اول اسفند به من پرينت بده ببينم واقعا كارتم گم نشده باشه... بعداز 2- 3 دقيقه ديدم آقاهه داره با يه لبخند مليح به من نيگاه مي‌كنه.. انگار ميخواست يه طوري بهم بگه كه پس نيفتم.. پرسيد خانم چقدر بنزين توي كارتت داشتي.. گفتم دقيق نمي دونم ولي زياد بود... گفت ولي من مي‌دونم.. شما 540 ليتر از قبل داشتي 300 تا هم شب عيد بهش اضافه شده كه ميشه 840 تا.. كلي ذوق كردم از اينكه اينهمه بنزين دارم .. پسرا و دخترايي كه اطرافم بودن داشتن با حسرت نگاهم مي‌كردن.. مي تونستم حدس بزنم كه الان همه شون آرزو مي كنن يه كارت سوخت مثل مال من داشته باشن.. توي همين احساس خوشايند بودم كه يارو در ادامه جمله‌اش گفت.. ولي يه نفر مرتب از كارتت استفاده مي‌كنه تا حالا بيشتر از 700 ليتر رو مصرف كرده و الان شما فقط 109 ليتر توي كارتت مونده... خنده رو لبم ماسيد.. همونطور خشك شدم سرجام..اصلا باورم نمي‌شد.. توي تمام ايام عيد يكي داشته با كارت سوخت من صفا مي‌كرده و من دلخوش از ذخيره اون بودم.. پرينت رو كه ديدم متوجه شدم از روز 20 اسفند كارت من گم شده و طرفي كه پيداش كرده حسابي باهاش حال و حول كرده.. &lt;BR&gt;حالا همه اينا يه طرف.. كي اعصاب داشت با اين مهران سر و كله بزنه؟؟ طفلك بيشتر از 100 بار بهم تاكيد كرده بود كه براي كارتم رمز بذارم و هربار من شونه خالي كرده بودم.. اوه اوه.. حالا بايد يه هفته غرغرهاش رو تحمل كنم كه آره تو اصلا به من و حرفام اهميت نميدي.. من هرچي ميگم تو گوش نمي كني و از اين حرفا...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه كلوم اينكه اولين 24 ساعت بعد از تعطيلات ما همچين رنگي شد رفت پي كارش.. موندم كه بقيه سال رو چطوري طي كنم...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: قلب بابا به باتري موقت جواب نداده و قراره فردا عمل بشه تا باتري دائم كار بذارن.. خداروشكر زود به دادش رسيديم.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0066 size=4&gt;قهوه‌چي: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0066 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#006633 size=5&gt;چاي بخور غصه نخور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Apr 2009 12:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=194</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-194.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز از نو....</title>
<link>http://ehsaneh.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>سلام.. سال نو به همه‌تون مبارك.. آرزوي برآورده شدن بهترين آرزوهاتون رو در سال جديد دارم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترشيده‌ها برن خونه بخت!!(قابل توجه الناز)... ژيگولوها دو قرون پول بياد ته جيبشون(اين مخصوص پسراي مو سيخ سيخيه)... اجاق كورا دامنشون پر از جيش بچه بشه(اينم براي رها جونم)... عاشقا به ديدار معشوقشون نائل بشن (اصلا منظورم آرايه و خاتون نيست)... غرغروها و شيكم گنده‌ها يه كم سامون بگيرن (كي گفت حاج باران رو مي‌گم؟؟)....مامانيا بچه‌هاشونو اينقدر لوس نكنن (اين رو ديگه با نيكو مامان بودم).... سفر كرده‌ها از سفر بيان (اين حاج واشنگتن و مشتي ماشالله هنوز خواب زمستوني هستن؟؟).... قيمت آهن حسابي بره بالا !!!! (رضا ۵۳.. نبوووووود؟؟؟)..... همه عينكي‌ها لنز بذارن (سيامك و بهروز بخونن لطفا).... راننده‌ها خلاف نكنن (پروانه هيچستان بالاخره رفت دادگاه مدني؟)خلاصه اينكه همه‌تون خوش باشين... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عرضم به حضور انورتون كه .... عجب نوروز مسخره‌اي بود امسال.... اون از تحويل سال بيمزه و يخش كه بعدا فهميديم به خاطر فوت زود هنگام همسر آقا بوده... (بيچاره رو عين شوهرش دو- سه روز گذاشتن فريزر).... اون از برنامه‌هاي مزخرف صدا و سيما... اونم از فك و فاميل كه از بس ديديمشون دلمون به هم خورد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما... كارهاي مفيدي كه قهوه چي اعظم در سال جديد انجام داده:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- بالاخره بعد از يك سال... اتاق بي نواي من هم تميزي و مرتب بودن رو به خودش ديد.. البته فقط براي دو- سه ساعت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-سريال لاست رو آغازيديم... شبها از ساعت ۱۲ تا ۴ صبح و بعدازظهرها از ساعت ۲ تا ۶ و گاهي ۷..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- زمان خواب روزانه: از ۴ صبح تا ۱ بعداز ظهر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- اولين سفر با قوم ظاله... فكرشو بكن.. رفتم شمال با چادر!!!!!!!!!!..... البته منظورم چادر مسافرتي نيست.. چادر مشكي ميتسوبيشي هديه پدرشوهر جان... :دي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- ..... اين رو يه هفته ديگه اعلام مي كنم.. الان زوده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶- جمع آوري عيدي به مبلغ ۲۰۰ هزارتومان... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷- اما يه كار خيلي خيلي مهم‌تر توي سال نو انجام دادم.... امسال با خودم عهد كردم كه همه كينه‌ها و رنجيدن‌ها و ناراحتي‌ها رو از خودم دور كنم... توي تمام زندگيم فقط با دو نفر مشكل داشتم... اولي ستون‌هاي زندگيم رو لرزونده و دومي پاچه ورماليده‌‌ترين موجوديه كه تا حالا توي عمرم رويت كردم... اما از ابتداي امسال... هردوشون رو بخشيدم.. روحم رو از بست‌هاي آهني كينه خالي كردم... قلبم رو آزاد كردم تا فقط بتونه خوبي‌ها رو حس كنه.. اينا رو شعار نميدم.. واقعا چنين حسي دارم و راضيم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما كلا مخلصيم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#9933cc size=4&gt;قهوه‌چي: احسانه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=5&gt;چاي بخور غصه نخور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Apr 2009 11:10:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsaneh&amp;postid=193</comments>
<dc:creator>ehsaneh</dc:creator>
<guid>http://ehsaneh.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
